شنبه بیست و هفتم مهرماه سال 1398  08:57 بعد از ظهر



پیر بوردیو، در ایران شهرتی متناسب با جایگاه علمی‌اش دارد و آثارش به فارسی ترجمه ‏شده‌اند. او سخت‌نویس است و بهره‌گیری‌اش از صنایع ادبی زبان فرانسه ( مانند ایهام، ‏استعاره، کنایه و..)، آثارش را سخت‌فهم و کژترجمه کرده‌است.‏
امسال، کتاب «جامعه‌شناس و مورخ» توسط انور محمدی و نشر گل‌آذین ترجمه و منتشر ‏شده است.کتاب شامل مجموع پنج مصاحبه رادیویی می‌شود که روژه شارتی ِ مورخ با ‏بوردیو، با هدف ایضاح فعالیت آکادمیک و  برخی از مفاهیم نظام اندیشگانی‌اش در ‏فضای روشنفکری و دانشگاهی  فرانسه انجام داده‌است. این مصاحبه‌ها حتی برای کسانی ‏که آثار مهم بوردیو را خوانده‌اند نکات خُرد جامعه‌شناختی بسیاری دارد. بوردیو گفته که ‏در شهره‌شدن، بیش از مخالفان، مدیون دشمنانش هست و در توصیف نحوۀ عملکرد جامعه‌شناسان بر آن است که « جامعه‌شناس نه تنها برای دیگران بلکه برای خودش نیز تحمل‌‏ناپذیر است، زیرا خود در اجتماعی واقع شده که تحلیلش می‌کند» و زندگی کردن با چنین ‏آدم‌هایی همیشه آسان نیست. این سنخ از جامعه‌شناسان را بوردیو دارای «اسکیزوفرنی ‏دردناک» می‌داند؛ کسانی که روی زغال داغ راه می‌روند تا سخنان‌شان فهمیده شوند. ‏تحمل‌ناپذیرند چون تصویری از افراد را مقابل دیدگان آنها می‌گذارند که تمایل به تحمل ‏آن ندارند. به نظر بوردیو، «حقیقت جامعه‌شناسی» پر از خشونت است؛ چنان پر، که به مردم ‏لطمه می‌زند. «حقیقت جامعه‌شناسی»  اسباب رنجیدن مردم است؛ پس مردم با برگرداندن ‏آن خشونت‌ها به جامعه‌شناس، خود را از این رنج می‌رهانند. بوردیو بر خلاف روایت ‏تاریخ جامعه‌شناسی، کنت را بنیان‌گزار جامعه‌شناسی نمی‌داند، بلکه با اساس‌نهادن همین ‏گزندگی و نقدی که جامعه‌شناس به جامعه وارد می‌کند، با دست و پا کردن یک شجره‌نامه با شکوه، سقراط را اولین جامعه‌شناس می‌نامد.‏
بوردیو در این مصاحبه‌ها نمایی کلی از فعالیت دانش جامعه‌شناسی نیز ارائه داده‌است. ‏معتقد است که در انکار کردن پدیده‌ای به نام «روشنفکر کلی» با فوکو هم داستان ‏است؛«روشنفکر کلی» مانند سارتر که در نقش پیامبری خزیده بود. رسالت جامعه‌شناس، ‏پاسخ به پرسش‌های جزئی‌است نه ( چنان که وبر قبلا گفته ) چون پیامبران به پرسش‌های ‏کلی، پاسخ کلی بدهد یا مانند فیلسوف، در جستجوی پاسخ‌های جهان‌شمول برای مسائل ‏وجودی باشد.‏
روشنفکری مانند سارتر، بدون‌شک در پی آزادی و آزادسازی مردم از چیزی بود که بوردیو ‏آن را «سلطه نمادین» می‌نامد. اما واقعیت این است که زندگی ما دچار محدودیت‌هایی ‏است که ما را له می‌کنند و اجازه نمی‌دهند که «مالکیت بر خویش را دوباره به چنگ» ‏بیاوریم؛ مالکیتی که در بدو تولد و حتی پیش از تولد، توسط ساختارهای کلان و نیروهای ‏سلطه‌گر از ما ستانده شده‌است. «تولد ما تعیین‌یافته است و شانس کمی برای پایان دادن ‏آزادانه به آن داریم؛ ما در وضعیتی نااندیشیده به دنیا می‌آییم و شانس کمی برای سوژه‌شدن ‏داریم». به عقیدۀ بوردیو، این سخن نقد کسانی است که همیشه در طلب آزادی و سوژه‌شدن ‏هستند و عاملان اجتماعی را به «توهم آزادی» مبتلا می‌کنند؛ یعنی روشنفکران؛چنین کسانی که ‏دچار توهم «آگاهی از خود» هم هستند. این دسته از روشنفکران، فرهنگ را مقدس می‌کنند؛ ‏فرهنگ چون مذهب؛ فرهنگ به‌مثابه مذهبی مقدس که قابل نقد نیست؛ که نقد آن ممنوع و ‏گناه محسوب می‌شود. نحوۀ عملکرد چنین کسانی را بوردیو در مفهوم «داگزوسوفیست» ‏تحلیل می‌کند؛ یعنی «دانانمایان»؛ آن‌هایی که « در همان حال که محققانی هستند که ظاهر را ‏مورد تحقیق قرار می‌دهند، خود نیز محققان ظاهری هستند». اما کار دانایان واقعی نقد ‏است؛ داشتن روحیه و بینش انتقادی تا راه را برای تحولات باز کنند. به زعم بوردیو، ‏مسیانیزم و امید دینی، یکی از موانع جدی و بزرگ تحولات محسوب می‌شود و کار جامعه‌شناس این است که مسیانیزم و توهم دینی را با امید عقلانی کاملا معتدل جایگزین کند.‏
نکته‌های فراوان دیگری در این کتاب توسط بوردیو مطرح شده‌اند اما به گمانم این چند ‏جمله برای معرفی آن و تشویق به مطالعۀ آن کفایت می‌کند.‏

بهرود در تلگرام :  https://t.me/khayyamabbasee




  • آخرین ویرایش:شنبه بیست و هفتم مهرماه سال 1398
نظرات()   
   
دوشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1398  08:46 قبل از ظهر



1.‏  بنیامین که خود در اوج شکوفایی فکری از ترس اسیر شدن به دست نازی‌های فاشیست، دست به ‏خودکشی زد، گفته که ما فقیر شده‌ایم چرا که میراث انسانی خود را فرو هشته‌ایم. تجربه جنگ‌های ‏اول و دوم جهانی، آدم‌کشی‌های استالین، کوره‌های آدم‌سوزی نازی‌ها، نسل‌کشی‌ها در رواندا ‏و کامبوج، قتل‌عام مسلمانان به دست صرب‌ها و حمله شیمایی صدام به کردهای حلبچه و ...، گمان ‏می‌رفت که ذهن قدرت‌مندان در عرصه‌ی سیاست را از دگماتیزم دینی و نژادی پیراسته باشد تا ‏امیدوار باشیم دیگر شاهد قتل‌عام انسان‌ها نباشیم. اما متأسفانه، سخن بنیامین همچنان معتبر است. از ‏دست رفتن جان میلیون‌ها انسان در قرن بیستم، مگر سرمایه‌های فرهنگی جهانی مبتنی بر تجربه ‏کاربست شکست خورده‌ی خشونت نیستند؟. اگر هستند، این روزها توسط فاشیسم دینی اردوغان ‏در سوریه به تاراج می‌رود. فاشیسم، پدیده‌ی غریبی نیست. هر کجا که قدرت ( از هر نوع آن) در ‏دست فردی باشد که خود را محور و مدار حق بداند  و دیگران را دور افتاده از این محور و مدار، ‏فاشیسم شکل گرفته؛ چیزی از نوع استدلال اردوغان و مبتنی کردن لشگرکشی به سوریه زیر نام ‌‏«سپاه محمد» و «چشمه صلح». اردوغان به طور ضمنی، ارتباط دو سویه‌ای بین خود و امر متعالی – ‏خدا- قائل است. تنها در تفکر فاشیستی می‌توان شنید که برای رسیدن به صلح و آرامش، دست به ‏جنگ و خشونت زد آن هم علیه غیرنظامیان. ‏
‏2.‏  ژیژک در نوشتاری با عنوان « وجه وقیح حقوق بشر» به درستی می‌گوید که «خشونت فاشیستی ‏خشونتی‌است که هدفش اجتناب از تغییر حقیقی است.‌‎  ‎چیزی نمایشی‎ ‌‏ و تماشایی باید رخ دهد ‏تا دقیقا چیزی به واقع رخ ندهد». اردوغان نظام سیاسی و اقتصادی ترکیه را به زائده‌ای از نظام ‏کاپیتالیسم تقلیل داده است. جهد بلیغی دارد تا نشان دهد سکولاریسم را از آتاتورک به ارث برده؛ ‏دموکراسی را از مدل دموکراسی غرب به عاریت گرفته؛ نسبتی موجه میان دین‌داری سنتی و مدرنیته ‏برقرار کرده؛ اقتدار قانونی‌اش را از قانونی سکولار و انتخابات آزاد اخذ کرده و مسیر توسعه همه‌جانبه را در پیش گرفته است. اما واقعیت امر اینها نیست. اردوغان در پوستین وارونه‌ای افتاده و سودای ‏قهرمانی در جهان اسلام دارد. از یک‌سو در مسابقه‌ای با نظام سیاسی ایران و نظام پادشاهی ‏عربستان است تا در تنازعی پر هزینه، شخصیتی تاریخ‌ساز از خود بسازد و نو-امپراطوری عثمانی ‏را به تاریخ تحمیل کند؛ و از دگرسو، ناچار از پذیرش شروط فرهنگی – اقتصادی – نظامی ناتو ‏شده تا از ترکیه کشوری مدرن بسازد؛ ترکیب متناقضی از ناممکنات.‏
اردوغان، ترکیه را به سطح تجدد رسانیده نه تمدن. دیر به قافله‌ی تاریخ رسیده و قصد دارد زود ‏به پایانش برسد و این یعنی ایجاد بحران و آشوب در منطق صیرورت تاریخی. اردوغان خواهان ‏تغییراتی‌است که عناصر آن ذاتا با هم تناقض دارند و چون در برابر قدرت تمدنی غرب از آن‌سو، ‏و رقابت ایدئولوژیک مثلث ایران – عربستان- ترکیه بر سر رهبری جهان اسلام از این‌سو، دچار ‏ناتوانی‌است، مهار تغییرات یا توسعه‌ی ترکیه از کفش رها شده است. تغییرات و تحولات جهان نیز ‏به  دلخواه اردوغان، تن به سکون و سکوت نمی‌دهند و به دل‌خواه او نمی‌روند. جهان و تاریخ به راه خود می‌رود. مجموعه‌ی تحولات جهان چون به اختیار و خواست اردوغان نیست، به تعبیر ژیژک باید در رقصی نمایشی ‏و تماشایی نشان دهد که امور ترکیه، خاور میانه و جهان در سکون است پس به کامروایی اوست؛ تغییری در ‏میانه نیست و چیزی اتفاق نیفتاده است.‏
خشونت این روزهای اردوغان که ترکیبی فاشیستی از ایدئولوژی نازیستی - داعشی است، ‏انتقام گرفتن از دیگری ِ ضعیف برای ناکامی و شکست در اجرای سیاست‌های ملی و بین‌المللی اوست.ترک‌ها باید قانع ‏شوند که مانعی بزرگ اردوغان را به بن‌بست رسانیده است؛ «بز بلاگردانی» باید با دقت برآورد ‏کردن پیروزی قربانی می‌شد و در میان کشورهای همسایه ترکیه نیز، کدام کشور ویران‌تر از سوریه ‏و کدام قوم، دسترس‌تر از کردها که اقتصادش برای امریکا و اروپا فربه نیست، استقلال‌طلبی‌اش پتانسیل الگو شدن برای کردهای ترکیه، ایران و عراق را دارد و قدرت برترشان می‌تواند در درازمدت برای نفوذ روسیه مانع ایجاد کند؟.گویی توافقی همه‌جانبه است تا کردهای برای اهداف سیاسی شرق و غرب قربانی شوند و از گوشت قربانی‌شده‌ی زنان و کودکان، هر کسی سهمی ببرد. بدیهی‌است تناقضات برنامه‌های توسعه‌ای اردوغان با نابودی ‏فرضی کردهای سوریه مرتفع نمی‌شوند. تصویرهای قتل‌عام مردمی غیرنظامی، هم سودای ‏جهان‌خواهی هیتلری اردوغان و شکست ترکیه ناتویی را نشان می‌دهند هم بربریت سیاست‌مداران ماکیاول‌مشرب شرق را و ‏غرب را.‏
https://t.me/khayyamabbasee


  • آخرین ویرایش:دوشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1398
نظرات()   
   
پنجشنبه یازدهم مهرماه سال 1398  11:54 بعد از ظهر

ملال‌زدگی؛ این چه مشکل حالتی‌است...‏

ملال‌زدگی یا ملال‌شدن از مختصات زندگی در جامعۀ مدرن است یا پیش از مدرن‌شدن ‏زندگی، پیش از صنعتی‌شدن جوامع یا پیش از شهرنشینی به شیوۀ امروزین، عارض انسان ‏می‌‌شده است؟. معنای ملال‌شدن چیست؟. چرا ملال می‌شویم؟. چگونه می‌توان از ملال‌شدن رهایی یافت؟. چرا وقتی دچار ملال می‌شویم سرعت گذشت زمان به کندی می‌گراید؟.‏
لارس اسونسن در بخشی از کتاب «فلسفۀ ملال» برای پاسخ به پرسش‌های بالا، متوسل به ‏پدیدارشناسی هایدگر شده‌است. وقتی تمامی تحلیل هایدگر در «وجود و زمان» حول محور ‌‏«دازاین» می‌گردد، طبیعی‌است که نسبت بین موقعیت یا حال‌مندی ملال‌زدگی و دازاین در ‏پدیدارشناسی مهم باشد. هایدگر گفته است:« چیز ملال‌انگیز چیزی است که به موقعیتی ‏ملال‌انگیز تعلق دارد». به گفتۀ اسونسن، این جمله در ظاهر پوچ و همان‌گویه است، اما در ‏اقع چنین نیست. ملال‌زدگی نسبت وثیقی با زمان‌مندی دارد. «هر سخن جایی و هر نکته ‏مکانی دارد»، اما  زمانی که نسبت بین این دو به هم می‌خورد، ملال از راه می‌رسد. چیز ‏زمانمند وقتی در زمان خود قرار نداشته باشد، وقتی در تعارض با زمان آشکارشدن یا بودن ‏خود باشد، دازاین را دچار ملال می‌کند. هایدگر البته ملال‌زدگی را مدرج می‌بیند. از ‏سطحی تا عمیق؛ و تفاوت می‌گذارد بین «ملول‌بودن از چیزی» با « خود را با چیزی ملول ‏کردن». ظاهر زندگی نشان می‌دهد که آدمیان از ملال‌شدن پرهیز دارند. از موقعیت ملال‌شدن هم فرار می‌کنند.گاهی که خود را در وضعیت تهی‌شدگی می‌بینند، می‌کوشند خود ‏را به چیزی مشغول یا سرگرم کنند تا از تهی‌بودن زمان رها شوند. فروغلتیدن در موقعیت ‏ملال‌شدگی، به این ترتیب، خواست ارادی آدمی نیست. ملال بر آدمی عارض می‌شود؛ ‏بر او چیره می‌شود.دازاین، ناخواسته و ناآگاهانه به آن دچار می‌شود اما به محضی که از این ‏وضعیت آگاه شد، می‌کوشد از آن بگذرد چرا که ملال را در تعارض با وجود و هستی خود ‏می‌بیند. اما گاهی مشغول‌شدن به چیزی برای رها شدن از حالت ملال‌زدگی، خود تبدیل ‏به ملال می‌شود. بر اساس تحلیل هایدگر، «ملال و وقت گذرانی با یکدیگر تلاقی دارند» ‏چرا که وقت‌گذرانی در یک موقعیت اتفاق نیفتاده، بلکه خود تبدیل به موقعیت ملال‌‏برانگیز شده است.این آگاهی از موقعیت ملول‌شدن، احساس تهی‌بودن را در پی دارد، تهی‌‏بودن در معنای بدون معنا بودن همان موقعیت. اکنون می‌توان تصور کرد وجود و زندگی ‏کسی را که به طور مداوم، وضعیت‌های تهی‌بودن یا بی‌معنایی در زندگی را تجربه می‌کند. چنین کسی هرچند تلاش می‌کند موقعیت‌هایش مشابه نباشند، اما اگر توان متفاوت ‏کردن آنها را نداشته‌باشد، یعنی تمام هستی او معروض تهی‌بودگی و ملال‌زدگی بشود، چه ‏احساسی از زندگی دارد و زندگی‌اش رو به چه سویی می‌رود؟. هیدگر شکل سوم ملال‌‏زدگی یعنی «ملال واقعا عمیق» را در همین نقطه تحلیل می‌کند؛ آن گاهی که ما به ملال‌زدگی خو بگیرم و با آن مأنوس شویم. در این‌جاست که حال فرد ملول ، به او اجازه نمی‌دهد ‏که چیز ارزش‌مندی در اطراف خود بیابد. همه چیز ارزش خود را از دست می‌دهند. دازاین، ‏به «هیچ‌کس» تبدیل می‌شود؛ هیچ کس تهی و پوچ. « آن کس که ملول است هیچ‌کس ‏است یا ملال، خود ملول شده است». در این وضعیت، همۀ هستی دازاین معروض ملال‌‏زدگی واقع شده و نمی‌توان میان ملال و ملول تمییز نهاد و یکی را از دیگری تشخیص داد. ‏اگر فرد این موقعیت خود را دریابد و نسبت بدان آگاه شود، گویی خویشتن خویش را در ‏برابر خود، عریان می‌بیند. هایدگر می‌گوید ملال‌زدگی نوعی زندان است ( بخوانید جبر ‏اجتماعی)؛ اما دازاین امکان فرار از این زندان را دارد: گشودن درهایش به روی زندگی.‏

به نظرم فرار از این زندان یا گشودن آن، آن‌چنان که در فلسفۀ هستی‌شناسی هایدگر و ‏سارتر عنوان شده، چندان هم ساده و سهل نیست. مسأله این است که ملال‌زدگی، توان و ‏امکان رهاشدگی و خلاصی را از دازاین می‌ستاند و این یعنی ستادندن اراده از دازاین. ‏دازاین بدون امکان و به گفتۀ هایدگر، امکان‌ها، و بدون اراده، چگونه می‌تواند خود را از ‏موقعیت ملال‌زدگی که عین محبوس‌بودگی است، آزاد کند؟. « در کف شیر نر خونخواره» ‏چه می‌توان کرد؟.‏
بدون‌شک، اغلب ما دچار شکل سوم ملال‌زدگی هایدگری شده‌ایم. مأنوس و مألوف با آن؛ ‏گویی هستی ما عین ملال شده‌است. بدیهی‌است که این عارضه‌مندی را هم نمی‌پسندیم. ‏جویای راهی هستیم برای رهاشدن از این طلسم، از این تار عنکبوت. اما نمی‌توانیم. کمی دقت ‏کنیم، بی‌چاره‌تر از آنیم که می‌پنداریم. شاید، آگاهی از بی‌چاره‌گی در مقابل ملال‌زدگی ‏هم گامی به پیش باشد اما همچنان ملولیم چندان که خود ملال‌زده را از ملال تشخیص نمی‌دهیم.‏


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه یازدهم مهرماه سال 1398
نظرات()   
   
شنبه ششم مهرماه سال 1398  02:38 بعد از ظهر


محور کتاب «مسالک‌المحسنین» طالبوف، بیان مسافرت چهار جوان است که با هدف علمی به صعود از ‏دماوند می‌روند‎.‎گروه متشکل است از دو مهندس به نام‎های مصطفی و حسین،یک پزشک به نام احمد و یک ‏معلم شیمی به نام محمد. این گروه با نظارت یکی از وزیران دولت، از اداره جغرافیایی مظفری قرار است به ‏مدت سه ماه با صعود به قله‌ی دماوند،گزارشی از معدن یخ در شمال تهیه کرده و ضمن گردآوری بعضی ‏اطلاعاتِ دیگر، نقشه‌ی جغرافیایی هم از این مسیر فراهم آورند. مسافرت از تهران آغاز می‌شود. طرح و پس‌‏رنگ کتاب در واقع وسیله‌ای است تا نویسنده افکار خود را بیان کند.‏
بعد از آن، راوی برای ارائه‌ی تصویری از تفکر سنتی، دیالوگی را بین خود(مهندس محسن) و یک تن از ‏آیت‌الله‌ها بیان می‌کند که مخالفت و بی‌خبری او را از دانش جدید نمایان کند. در این قسمت از کتاب، ‏آیت‌الله نماینده‌ی تفکر حوزوی است که انسان را در خدمت دین می‌خواهد و بر آن است که مجهز شدن به ‏اعتقادات و مناسک دینی، اداره و سعادت دنیوی و اُخروی را برای فرد و جامعه درپی دارد:‏

‏«فرمود من شما را از زوار عتبات عالیات می‌پنداشتم. می‌خواستم التماس دعا بکنم، که به زیارت اماکن ‏متبرکه مشرف خواهید شد. واقعا اگر سفری در عالم هست، سفر کربلای معلا یا سفر حجاز مغفرت‌طراز است ‏لاغیر. خیلی جای افسوس است که مجهولیات فرنگیان رفته‌رفته در ایران جای معلومات را گرفته و به عنوان ‏معارف اشتهار یافته و جوانان ما را از تعلیمات مسائل دینیه بازداشته...»(ص86).‏
‏«اگر به کربلا بروید، به هر قدم که بردارید ملایک در جنت درختی برای شما می‌کارند. بعد از شرفیابی ‏روضات مطهرات هیچ گناه صغیره و کبیره در نامۀ اعمال شما نمی‌ماند، همه را محو می‌کند. اگر در سفر و ‏زحمات شما نیز این نتایج است بگویید و الاّ زحمت خود را لغو و تضییع اوقات بشمارید. صفحۀ کتاب دین ‏را باید افزود و اجر جزیل گرفت، نه جغرافیا و عقاید یونانیان بت‌پرست را...»(ص87).طالبوف می‌کوشد به ‏نحوی که گوینده برآشفته نشود،با پاسخ درخور و مقنعی از دنیای جدید آگاهش کند.‏
در ادامه، راوی در پاسخ به این پرسش که سبب پیشرفت و ترقی بلاد اروپا را در چه می‌داند، و در بیان ‏معنای «سیویلیزاسیون»، آن‌چه را بیان می‌کند می‌توان هم انعکاس نگرشِ بیشترِ ایرانیان در مورد غرب ‏دانست و هم  تفکر طبقه‌ای را که راوی در آن قرار دارد.‏
‏ راوی در بیان «علت اصلی ترقی ملل غرب» بر آن است «یکی این است که آفتاب علم و صنعت از مغرب ‏زمین طالع شده. و دیگر قانون ایشان است که خود ملت برای امور خود وضع می‌کنند و حکومت اجرا ‏می‌کند».(ص94). گفت‌وگوی زیر میان راوی و آیت‌الله نشان می‌دهد که نویسنده تلاش می‌کند امتیاز قانون ‏عرفی و انطباق قوانین شرعی با تغییرات و تحولات اجتماعی، سیاسی،فرهنگی و ... را گوشزد  کند:‏

‏«گفت خیلی خوب قانون یعنی چه؟ گفتم قانون یعنی فصول مرتب احکام مشخص حقوق و حدود مدنی و ‏سیاسی متعلق به فرد و جماعت و نوع را گویند، که به واسطۀ او هرکس کاملاً از مال و جان خود مطمئن و ‏از حرکات اخلاف خود مسئول بالسویه می‌باشد. گفت مگر احکام شرعی ما حقوق و حدود را مشخص ‏نکرده؟ گفتم چرا برای هزارسال قبل بسیار خوب و به جا درست کرده، بهترین قوانین تمدن و شرایع ادیان ‏دنیا بوده و هست ولی به عصر ما که هیج، نسبت به صدسال قبل ندارد. باید سی هزار مسئلۀ جدید بر او ‏بیفزاییم تا ادارۀ امروزی را کافی باشد. واضح است احکام هر عصر متعلق به زندگی معاصرین، و در طبق ‏سهولت معیشت آن‌ها وضع شده‌.»(ص95-94).‏


https://t.me/khayyamabbasee


  • آخرین ویرایش:شنبه ششم مهرماه سال 1398
نظرات()   
   
دوشنبه یکم مهرماه سال 1398  10:20 قبل از ظهر


ریچارد رورتی در کتاب «حقیقت پست‌مدرن» (مجموعه‌ای‌است از مقالات و مصاحبه‌هایش)، الگویی سه ‏مرحله‌ای در تحولات فکری، فلسفی و ادبی جهان غرب معرفی کرده است. این که چرا این مراحل سه گانه ‏توسط اندیشمندان غربی تکرار می‌شوند، جای پرسش دارد. واقعیت این که برای من پرسشی‌است که ‏پاسخی برای‌اش ندارم. مراحل سه گانه‌ی کنت، تئوری سه مرحله‌ای تایلور، مراحل تاریخی جهان ‌‏(سنت،مدرنیته و پست‌مدرنیته) و اینک هم الگوی رورتی.‏
رورتی می‌گوید روشنفکران غربی بعد از رنسانس سه مرحله را پشت سر نهاده‌اند. در هرسه هم کوشیده‌اند ‌‏«حقیقت رستگاری‌بخش» را تبیین کنند. «باور به حقیقت رهایی‌بخش مساوی‌است با این باور که چیزی ‏هست که اساس زندگی بشر است... چیزی که عبارت است از واقعیت پشت نمود؛ تنها توصیف واقعی از ‏آنچه رخ می‌دهد؛ چیزی که آخرین راز محسوب می‌شود».‏
این مراحل عبارتند از : رستگاری از جانب خدا؛ رستگاری از جانب فلسفه و رستگاری از جانب ادبیات.‏
امید به رستگاری در گام اول، با وسیله‌ی ورود انسان به رابطه‌ای با یک شخص (قدرت) غیر بشری فوق‌العاده قدرتمند پرورانده می‌شد مانند اعتقاد به دین و آیین. در گام دوم، امید به رستگاری با وسیله‌ی فلسفه ‏شکل می‌گرفت؛ یعنی مجموعه اعتقاداتی که اشیاء را آن گونه که هستند بازنمایی می‌کنند. در گام سوم، ‏انسان امیدوار است با توسل به ادبیات رستگار شود؛ یعنی رستگاری از طریق شناخت گونه‌های مختلف ‏آدمیان. به نظر رورتی، عبور از دین به فلسفه با احیای افلاطون‌گرایی در رنسانس و سپس عبور از فرهنگ ‏فلسفی به «فرهنگ ادبی»، بعد از کانت آغاز شد؛ هنگامی که هگل هشدار داده بود که «تنها هنگامی که ‏شکلی از زندگی منسوخ شده باشد، فلسفه بر ابهام‌ها می‌افزاید». بنابراین، عمر مرحله‌‌ی « فرهنگ ادبی» به ‏دویست سال می‌رسد با این پرسش جدید که اصلا «جدید چیست؟». رورتی می‌گوید در فضای فرهنگ ‏ادبی، سؤال این است که: آیا کسی ایده‌های جدیدی در باره‌ی این سوال دارد که «ما آدمیان برای ساختن ‏خود چه کاری می‌توانیم انجام بدهیم؟». در زمانه‌ی «فرهنگ ادبی»، انسان رابطه‌ی شناختی خود را نه از ‏طریق ارتباط با شخصی غیربشری ( دین) و نه با ارتباط با گزاره‌ها ( فلسفه) بلکه در روابط غیرشناختی با ‏سایر انسان‌ها جستجو می‌کند؛ یعنی که رستگاری تنها در ارتباط با آدمیان به دست می‌آید.‏
می‌شود تحلیل رورتی را در خط فکری کسانی مانند دورکیم، فروید، نیچه، فوئرباخ و اومانیست‌هایی ‏پی‌گیری کرد که در تئوری‌های‌شان«خدا» از حیات ذهنی انسان حذف می‌شد؟.‏
https://t.me/khayyamabbasee


  • آخرین ویرایش:دوشنبه یکم مهرماه سال 1398
نظرات()   
   
آخرین پست ها

دموکراسی آیینی..........شنبه سوم اسفندماه سال 1398

تعریضی بر واکنش آیت‌الله سبحانی به سخنان دکتر حسن محدثی..........جمعه بیست و پنجم بهمنماه سال 1398

دیکتاتوری، استالین و هنرمند غیرحکومتی..........جمعه بیست و هفتم دیماه سال 1398

مشترک میان دیکتاتورها..........دوشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1398

«چگونه است که استثمارشدگان به ادامۀ استثمار راضی می‌شوند؟».‏..........یکشنبه دوازدهم آبانماه سال 1398

جامعه‌شناس تحمل‌ناپذیر است!‏..........شنبه بیست و هفتم مهرماه سال 1398

در سوگ قربانیان فاشیسم دینی: کردهای روژاوا..........دوشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1398

ملال‌زدگی..........پنجشنبه یازدهم مهرماه سال 1398

برشی از تاریخ معاصر..........شنبه ششم مهرماه سال 1398

رورتی و امید رستگاری با «فرهنگ ادبی»‏..........دوشنبه یکم مهرماه سال 1398

زندگی پادگانی در آرمانشهر انقلاب..........جمعه بیست و نهم شهریورماه سال 1398

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

همه پستها

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو