دوشنبه بیست و چهارم خردادماه سال 1395  01:18 قبل از ظهر

یک. جلال الدین بلخی را در میان عرفای اسلامی می توان شخصیتی متفاوت با دیگر عارفان و شاعران شرقی - اسلامی نامید.در نوشتاری بدون نام نویسنده که احتمالن حدود سال1357  نوشته و منتسب به احسان طبری شده، مولانا را هگل شرق نامیده.مولوی شخصیتی است جمع اضداد.

افلاکی در مناقب العارفین روایت می کند که روزی مولانا در حلقۀ دوست داران و مریدانش نشسته بود. فرزندش، بها ولد، با اظهار شادمانی گفت روزگار مسرت بخشی است از این زاویه که مخالفان و قدرت داران، چون سده های پیشین، عارفان و مردان حق را آزار نمی دهند و مانند حلاج بر دار نمی کنند.مولانا در پاسخ نکته نغزی گفته که برای شناخت شخصیتش وافی به مقصود است. گفت: ما با آنها ( شیوخ و عارفان پیشین) متفاوتیم؛ چون مقام آنان مقام عاشقی بود و مقام ما مقام معشوقی است؛ از این جهت است که مورد ایذاء و آزار قرار نگرفتیم.احساسش این بود که به تعبیر عارفان، حضرت دوست بر او عاشق شده و نه او بر حضرت دوست.

در سرودن شعر هم به تکرار- به خصوص در دیوان غرل های شمس تبریزی گفته که شعر گفتن در اختیار من نیست. گویی کسی در درونم نشسته و حکم به سرودن می کند.

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی/ گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم.

این تعلق شدید به شاعری در حالی است که به گفتۀ مرحوم زرین کوب و به نقل از «فیه ما فیه»، جلال الدین پیش از ملاقات با شمس تبریزی، شعر سرودن را چنان مذموم و چندش آور می دانسته که تشبیه اش کرده به دست در شکنبه گوسفند کردن.

در غزل دیگری می گوید که شعرم خوراک فرشتگان است و اگر نسرایم، فرشتگان از گرسنگی می میرند.

سخنم خور فرشته است من اگر سخن نگویم / ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی

 و باز:

گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست / که تعبیه است دو صد گلشکر در آن احسان

کوتاه سخن اینکه گویی مولوی مهار سخن را در دست نداشته، بلکه سخن بر او حکم می رانده است.

دو. در میان نامداران ادبیات داستانی غرب، به نظر برخی از مفسرین آثارش، کافکا هم از چنین خصلتی بهره مند بوده است. اخیرن، سیاوش جمادی کتابی روانه بازار کرده به نام : « سیری در جهان کافکا».

جمادی با شواهد بسیاری که در آثار کافکا بازجُسته ( به خصوص با دقت در نامه های کافکا به میلنا و نامۀ مشهوری که به پدرش نوشته)، نشان می دهد که نوشتن، در دست و به اختیار کافکا نبوده است. ادبیات بر او حکم می کرده و به تعبیر دقیق تر، سوژه و ابژه جابجا شده اند.این خصیصه را نمی توان مثلن به پروست یا ویرجینیا وولف یا تولستوی نسبت داد. همۀ این نویسندگان، امیران کلام بودند. کلام و کلمه در دست شان و تحت اختیارشان بوده و از این همه، تنها کافکا را می توان استثنا گرفت که از این بخت برخوردار بوده که « هر چه آن خسرو کند شیرین کند».

این اشتراک کاراکتر شخصیت ادبیاتی بین مولانای 700 سال پیش و کافکای امروزی، نشان می دهد ( با قبول همۀ تفاوتهای تاریخی و فکری و فرهنگی و دردمندی و...) که این بزرگان تبار و نیایی مشترک دارند و « بی مزاج آب و گل نسل «هم»اند».

مطالعۀ کتاب جمادی را به دانشجویان علاقه مندِ به کافکا توصیه می کنم.

 

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه بیست و چهارم خردادماه سال 1395
نظرات()   
   
جمعه چهاردهم خردادماه سال 1395  02:24 بعد از ظهر

من دل سپردۀ بنیامین هستم. اصلن زندگی این مرد، یک تاریخ است. آدمی در اوج جوشش فکری با مرگی از سر ناچاری در میان سالی.. زندگی اش با جنگ دوم مقارن می شود. از همسرش جدا می شود. زمانه چنان می گردد تا همسر سابقش بنیامین مفلوک را در پناه خود بگیرد و او را چندماه به آپارتمان خود ببرد با این امید که والتر فقط بنویسید. این زن، از بی نظیران تاریخ است که عاری و خالی از کینه بوده. بنیامین در به دری فراوان دید. در نهایت هم در کوه های پیرنه فرانسه برای اینکه به چنگ آدمکشان فاشیسم نیفتد، با مرفین خود را کشت.

به جز جذابیتی که زندگی او دارد، تفکرش هم منحصر به فرد است. این که می گویم دل به والتر سپرده ام، دلیل دارد. والتر در همان اطراف ما، چیزهایی را می بیند که ما نمی بینیم. این نوع نگاه کردن به جهان است که بزرگی اش را نشان می دهد. چیزی که در میان اهالی ایرانی نمی شود  دید. خیام و اندکی حلاج را که استثنا کنیم، نمی شود گفت نگاه های متفکران و ادیبان و شاعران ایران با هم تفاوت دارند. همه زیر خیمه دین، مکرر در مکرر گفته اند از انوری و عسجدی و عنصری تا سعدی و حافظ و مولوی و ملاصدرا و ملا محسن فیض کاشانی تا این معاصران ما.

بزرگی و ستایش بنیامین و امثال او در نوع نگاه متفاوتی است که به جهان آدم ها دارند و خواننده را در این ذوق مستی شریک می کنند. این روزها  کتابی با عنوان « دهلیزهای رستگاری» (با ترجمه صابر دشت آرا، نشر چشمه، که خودِ بنیامین از این دهلیزها بهره ای نبرد) به بازار عرضه شده است. من صلاحیت چندوچون در مورد ترجمه را ندارم اما نمی شود کتاب را در آستین گرفت و به بزرگی والتر اعتراف نکرد. بخوانید از بخشی از کتاب با عنوان : رنگین کمان: گفت و گویی در باب خیال.

«مارگارت: آنچه من در خواب دیدم، دقیقا چیزی شبیه همین بود؛ هیچ چیز نبودم مگر بینایی. تمامی حواس دیگر را از یاد برده بودم، همه ی آنها ناپدید شده بودند. و  آن خودِ نقدا موجودِ من هم جز هیچ نبود؛ دیگر آن فاهمه ای نبودم که به یاری تصاویرِ منتقل شده از رهگذر حواس، به استنتاج اشیا و امور می نشیند. آنجا نه یک بیننده، که نفس بینایی بودم و بس. و آنچه می دیدم، گئورگ، اشیا نبود، تنها رنگ بود و رنگ. و در چنین منظره ای، خود من هم به رنگ در آمده بودم». ص 124.

 


  • آخرین ویرایش:شنبه پانزدهم خردادماه سال 1395
نظرات()   
   
چهارشنبه پنجم خردادماه سال 1395  08:02 بعد از ظهر

نیچه به دختر جوان روسی به نام «لوفان سالومه» علاقه مند بود. اگر سالومه پاسخ مثبتی به عشق نیچه می داد، شاید زندگی نیچه به گونه ای دیگر رقم می خورد و از تندی بیانش می کاست. نیچه از سوی دختر محبوبش نیز فهمیده نمی شود. او می گوید در مغز نیچه افکار تند و اندیشه های غریب و نامأنوسی می لولند که برای راه عادی زندگی کردن خطرناک است. پس از این نیچه در تنهایی مفرطی مچاله می شود و طی نامه ای می نویسد: خیالبافی های من به حال شما چه فرقی می کند؟. حتی حقیقت گویی های من برای شما اهمیتی نداشته است. دلم می خواهد به این فکر کنید که من دیوانه ای دچار سردرد هستم که از زور تنهایی به جنون مبتلا شده ام

جی پی استرن – نیچه،عزت الله فولادوند، طرح نو، 56

 



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه پنجم خردادماه سال 1395
نظرات()   
   
یکشنبه دوم خردادماه سال 1395  04:05 بعد از ظهر

خاطرات شخصی و خانوادگی بسیاری از بزرگان فکری( شاعر و ادیب و نویسنده) و سیاسی در جهان منتشر شده اند. آفتابی شدن زندگی خصوصی این بزرگان در واقع، به تحلیل آثار فکری یا رفتارهایی از آنان می پردازد که بر سرنوشت دیگران تأثیر عمیق و مانذگاری نهاده است. اینکه هایدگر چگونه با نازی ها از در دوستی درآمد و چه بر او گذشت که استاد پیشین خود (هوسرل) را از دانشگاه فرایبورگ اخراج کرد؛ یا در روابط عاشقانه اش با آرنت، چگونه مرز اخلاق را پشت سر گذاشت ( تا جایی که آرنت در نوشتاری او را روباه بزرگ می نامد) و چگونه همۀ این حوادث بر فلسفۀ بزرگترین فیلسوف قرن 20 و بنا بر برخی نظرات، بزرگترین فیلسوف پساافلاطونی تأثیر گذاشتند، به تحلیل و گره گشایی از فلسفۀ پر گره او کمک بسیار می کند.

در مورد ادیبی چون گورکی هم حکایت از این قرار است. بعید است کسی دو دوزی های گورکی در صحنۀ عمومی و پشت پرده با استالین را بخواند و بداند، و در بزرگی او شک نکند. چاپ و انتشار زندگی این نویسنده، آشکار می کند که او می توانست در موارد زیادی، از ستمگری و خونخواری استالین بر نویسندگان و شاعران معاصر خود جلوگیری کند و حداقل این که در برملا کردن آدم کشی های استالین و شکنجه گران او در زیرزمین ها و اردوگاههای کار اجباری مؤثر باشد و سیاستمدارن و افکار عمومی جهان را به کمک مردم روس فرا بخواند، اما با طمع کاری در شهرتی که استالین برایش دست و پا کرده بود؛ و در پذیرش کمک های مالی و امکانات دست و دل بازانۀ رفیق بزرگ، سیه روی تاریخ شد. همان زمان که استالین جشن پنجاهمین سال نویسندگی گورکی را تدارک می دید و کشور شوراها را چراغانی می کرد، بسیاری از همکاران گورکی یا در فقر و فلاکت زندگی می کردند، یا زیر شکنجه تاریخ را به درازایی ناگفتنی می دیدند و دریغ از اینکه گورکی، یک بار هم جام شرابش را در حضور استالین به یاد آنان بالا ببرد.

در کشور ما، نزدیک به 40 سال از مرگ مرحوم علی شریعتی می گذرد. چون شریعتی زمینه ساز مهم انقلاب اسلامی بود ( و در واقع بدون حضور او یا انقلاب اتفاق نمی افتاد یا سالهایی به عقب می افتاد)، بنا بر این، تفکر و عملکرد سیاسی و اجتماعی اش بر سرنوشت فردی و جمعی همۀ ایرانیان معاصر تأثیر گذار بوده است.

در همین روزها، همسر مرحوم شریعتی، مجموعه نامه هایش را منتشر کرده است: « برسد به دست پوران عزیزم».

خواننده، لابد می پندارد که غیر از جذاب بودنِ پشتِ پردۀ زندگی این نویسنده خوش قریحه و قلم، می توان بخشی از افکار ناگفته و نانوشتۀ او را هم خواند و در تحلیل تفکر او تواناتر شد. اما اینگونه نیست. غیر از وجه «مردسالاری» شریعتی که خودِ پوران هم در مصاحبه ای ( اندیشه پویا، شماره34، اردی بهشت 1395) به آن اشاره ای گذرا داشته، معلوم نیست هدف از انتشار این نامه های خصوصی چه بوده است؟. در حالی که اندیشه و تفکر اجتماعی یا کویری یا سیاسی شریعتی حاشا که به پای یزرگانی چون هایدگر یا سارتر برسد. گویی، زندگی خصوصی و خانوادگی روشنفکران جهان غیر غربی( از نوع اسلامی - ایرانی) مانند تفکر آنان چندان عمق و انتهای لایه به لایه ای ندارد. واقعا، هدف از نشر این نامه ها چه می تواند باشد در حالی که مهر تفکر شریعتی بر تاریخ معاصر ایران حک شده و زدودنی نیست؛ هم چنان که از زندگی ما هم زدوده نمی شود.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه دوم خردادماه سال 1395
نظرات()   
   
شنبه یکم خردادماه سال 1395  09:26 بعد از ظهر

فدوی ملطی داگلاس[۱] / مترجمان: سپیده برزو و صدیقه بختیاری

شهرزاد، زنی که تاروپود قصه‌های هزارو یک‌‌شب را می‌تند، شه‌بانوی راویان غرب و شرق، از روزگاران دور نماد داستان‌گویی بوده است. چیرگی او بر کلمات و توانایی ادراک‌شده و آگاهانه‌ی او در لگام‌زدن بر سخن، رشک نویسند‌گان مرد را از ادگار آلن پو تا جان بارت برانگیخته است.[۱]

 ریموند جین در رمان دلپذیر و بسیار زیرکانه‌ی خود به نام خواننده، ( اکنون نیز در یک فیلم) میل جنسی و ادبی، اغواگری زنانه و داستان‌سرایی را در هم می‌‌آمیزد. قهرمان جذاب او، همچون یک شهرزاد امروزی و مدرن، متون را برای جمعی از  شنوندگانی روایت می‌کند( در حقیقت با صدای بلند می‌خواند) که بی‌درنگ ادبیات و سکسوالیته را در هم می‌آمیزند. آنچه بیش از هر چیز قهرمان زن فرانسوی قرن بیستم را از سلف عرب پارسی خود متمایز می‌کند، بی‌بهر‌گی او از قدرت کنترل و تسلط است. میل گرداگرد زن می‌چرخد، حال آنکه او به سختی قادر به مهار آن است.[۲] در مقابل، آنچه در شهرزاد به وضوح به چشم می‌آید، استادی او در چنین مهارکردنی است. اوست که عنان رابطه‌ی میان میل جنسی و متن را، دست کم تا جایی، در دست دارد.

شهرزادی را که در ادامه مورد واکاوی قرار خواهیم داد، یک موجود جنسی نیز هست که کلام ( و مردان ) را از رهگذر بدن خود به کار می‌گیرد. همین بدن است که،  وقتی خشونت مردانه با سکسوالیته‌ی [جنسیت] او تلاقی می‌کند، به وی رخصت سخن‌وری می‌دهد، سکسوالیته‌ای که به واسطه‌ی بدن و کلمات‌اش شکل می‌گیرد. شهرزاد در عین حال روایت را برای هدایت دوباره‌ی میل جنسی و همچنین سکسوالیته به کار می‌برد.

داستان قالب[۳] [داستان در داستان] هزار و یک شب یعنی در اصطلاح معمول، مقدمه و مؤخره‌ی اثر  بی‌شک یکی از قوی‌ترین روایت‌ها در ادبیات جهان است. داستان‌های تودرتوی هزارویک‌شب جذابیت خود را تنها از آمیزش ساده‌ی رابطه‌ی جنسی و خشونت به دست نمی‌آورد، بلکه این جذبه از رابطه‌ی منحصر‌به‌فردی سرچشمه می‌گیرد که میان میلِ جنسی و میلِ روایی ایجاد می‌شود.

 منتقدان بسیاری در بابِ الف لیله و لیله قلم فرسوده‌اند (شاید ” هزار و یک” اغراق نباشد) و در بسیاری از نقدها به داستان قالب اشارت رفته است. اغلب تفاسیر به دو مکتب تقسیم می‌شوند: مکتب تعویق اندازی[۴] از یک‌سو و مکتب التیام‌بخشی از سوی دیگر. از منظر شهرزاد، داستان قالب، همچون دیگر کنش‌های تعویق‌اندازی یا نجات‌بخشیِ روایت در کالبد خود هزار و یک شب به تکنیکِ ” تعویق اندازی” بدل می‌شود. به نقل از میا گرهارت، «شهرزاد با نقل یک داستان در پی داستانی دیگر زمان می‌خرد تا اینکه سرانجام پیروز می‌شود». همچنین برونو بتلهایم یادآور می‌شود که «رهایی از مرگ از رهگذر نقل قصه‌های جن و پری بن مایه‌ای است که آغازگر زنجیره‌ی رویدادها است».[۵] اما  بتلهایم  نماینده‌ی، به واقع شاید بهترین نماینده‌ی، مکتب التیام‌بخشی است. برای نقدی روانکاوانه، دو قهرمان اصلی وجود دارد؛ شهریار و شهرزاد. شهرزاد اگو است درحالیکه همتای مرد او زیر سلطه‌ی نهاد است و تمام متن به مثابه‌ی «انسجام شخصیت شاه عمل می‌کند».[۶] یکپارچگی شخصیت، در حال حاضر در قالب واژگان یونگی بیان می‌شود، محور بحث جروم کلینتون نیز می‌باشد.[۷] براهین و استدلال‌های تفسیریِ تعویق‌اندازی و التیام‌بخشی آشکارا در ارتباط با یکدیگر قرار می‌گیرند.

توجه به میل نوع متفاوتی از رویکرد به داستان قالب است که در برخی نقدهای اخیر فرانسوی  تجسم می‌یابد. آندره میکل میل را در پیوند با شهرزاد پیش می‌کشد.[۸] اما پیوند دادن شهرزاد به میل بی‌شک در اثر جمال الدین بن شیخ[۹] بیش از هر چیز آشکار است. از دیدگاه او شهرزاد قصه‌گویِ چیره‌دست تمام وجود میل[۱۰] را بازنمایی می‌کند .[۱۱] شاید این ادگار وبر باشد که در اثر خود به نام  سرّ هزار و یک شب، بیشترین رویکرد روانکاوانه را به کار می‌گیرد: سخن ممنوع شهرزاد[۱۲] ( که علی رغم عنوان تا حدی سینمایی و جلد وسوسه آمیز آن به خواندنش می‌ارزد) جایگاه میل را در این متن کلاسیک ادبیات جهان مورد واکاوی قرار می‌دهد.[۱۳] با این وجود، اینجا  مجدداً بسیاری از استراتژی‌های متنی مورد غفلت واقع شدند. همان گونه که خود شهرزاد نیز،که در واقع به خودِ تجسمِ سخن  بدل می‌شود، فرودست تلقی می‌‌گردد ( عنوان یک فصل کتاب ” شهرزاد یا سخن[۱۴] ا

ادامه در http://problematicaa.com/shahrzadnarration-and-desire/


  • آخرین ویرایش:شنبه یکم خردادماه سال 1395
نظرات()   
   
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها