سه شنبه بیست و هشتم مهرماه سال 1394  10:45 بعد از ظهر

رضا دو سالی از من بزرگ تر بود. منزل پدری من، ته کوچه ی بن بستی بود که سمت چپ مان هم خانواده ی فضیل زندگی می کردند. کلثوم، از ازدواج با فضیل یعنی ازدواج دومش چهار پسر و یک دختر داشت. شایعه بود که در ازدواج اولش، فاسق داشته و شوهرش بی واهمه ی آبرو ریزی، طلاقش داده.کلثوم، قدی کوتاه داشت بر خلاف فضیل که از بس قدش بلند بود،قوزی شده بود. لب های کلثوم ظریف و کوچک بودند اما چنان گشاد که در حرف زدن معمولی هم انگار می خندید. صورتش، خیلی چین و چروک داشت. سن و سال ما که قد نمی داد اما سر زبان ها بود که به فضیل هم خیانت کرده و فضیل هم، با آب جوش، زنانگی اش را سوخته.خواسته داغش کند که هم ادبش کرده باشد هم غیرت و مردانگی خودش را ثابت کند که کلاه قرمساقی به سرش نمی رود. البته، آثار این سوختگی  در راه رفتن کلثوم زار می زد. حرف و حدیث های خاله زنکی تمامی که نداشت، به کنار؛ در عالم کودکی ما هم کلی سوال و ماجرا درست کرده بود. می گفتند آبجوش داغی کلثوم بعد از بچه داری اش بوده و بعد از داغ شدن بچه اش نشد که نشد.

رضا، هر وقت با بچه های محل یا بچه های مدرسه بگو مگو یا دعوایی داشت، بچه ها همین داغ شدن مادرش را توی بوق و کرنا می کردند و به قلدری اش مهار می زدند؛ ار نه زور و خیز و دوی رضا را فقط اسدالله داشت که این آقا اسد را اصلن به اشتباه به مدرسه فرستاده بودند. باج گیری بود که ناظم و مدیر هم ازش می ترسیدند.رضا در هر دعوایی خوب طرف را می زد اما فحش آب جوش که حواله مادرش می شد، دفتر و کتاب پخش و پلا شده اش را بر می داشت و خط و نشانی برای طرف می کشید که مگر تنها نبینمت.همین فحش که به گوشش می رسید، هرچه خون در بدنش بود جمع می شد توی صورتش؛ اما دیگر یارای زد و خوردش آب می رفت. هرچه بود، همهمه بچه ها طاقتش را طاق می کرد و می گذاشت و می رفت.

رضا اما خصلت دیگری هم که داشت، پر رویی اش در متلک پرانی به دخترجماعت بود.آوازه داشت بین دختران در ایذا و آزارشان.انگار، دچار بی خودی می شد وقتی دختری را می دید. به هر قسمی بود، باید متلکی می گفت؛ نیشگونی می گرفت؛ دستی به زور و قلدری به سر و سینه دخترک می کشید یا می مالید و بعد آرام می شد. حرص و ولعی داشت در این کار. گویی آتشی در درونش شعله می کشید و زود خاموش می شد. همین وقت ها هم صورتش سرخ می شد و بعد راهش را می کشید و می رفت بی واهمه از بازخواست کسی در محله. رفتارش، در روبرو شدن با دخترها، همان بود که در دعواها با پسرها بارها ازش دیده بودیم.

الان دیگر رضا زن و بچه دارد. فضیل و کلثوم، از کوچه ما رفته اند اما انگار ماجرای رضا و برافروختگی اش در آزار زن و دختر تمامی ندارد.گویا همین پیرار سال، رضا به زنش شک می کند. زنش را یک بار دیده بودم. از داروخانه می آمدم بیرون که با کلثوم و پرناز رو در رو شدم. پرناز در زیبایی کم نداشت.راست یا دروغ، سر و گوش پرناز می جنبیده. رضا و پرناز چندبار زد و کتک داشتند و بعدش هم قهر و هر بار هم بزرگان فامیل، سر و ته قضیه را یکی می کردند آن هم با نهیب ریش سفیدی و توسل به مصلحت زندگی دوتا بچه ای که زیر دستِ زن بابا نشوند.

می گفتند در همین مرافعه و اختلاف زن و شوهری، پرناز هم هربار که سیری از رضا کتک می خورده، داغ دلش را با همان فحش ناموسی آب جوش داغی کلثوم خالی می کرده و گفته بوده که رضا اگر همین داستان دو سه کلمه ای را بشنود، مثل سگی که صاحبش را دیده رام می شود و می رود توی خودش. خاموش و ساکت و آرام.

این را من از قول زن دایی ام می گویم که او هم از قول دایی و دایی هم از قول مأمور آگاهی گفته که رضا در بازجویی گفته که بعد از دعوا و کش مکش آخری که با پرناز آشتی می کند، شب خواب می بیند که در حیاط مدرسه با بچه ها دعوایش شد؛ بچه ها هی فحش کذایی را به هو می گفتند و پرناز هم در خواب اینقدر زیر گوش رضا تکرارش می کرده تا رضا از خواب می پرد و یادش می آید که در مجلس آشتی که ریش سفیدان پادرمیانی کرده بودند به پرناز هم گفته بوده که مگر تنها نبینمت. همین می شود که وقتی پرناز در خواب فحش بچه های مدرسه و محله در خواب رضا را جار می زده، رضا با متکا برای همیشه نفس اش را می برد.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه بیست و هشتم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
شنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1394  11:29 بعد از ظهر

 


جامعه شناسان ایرانی به اتفاق برای تحلیل فساد مالی، اداری، سازمانی و... می گویند فساد، ساختاری و نهادینه شده و بنابر همین ساختاری شدنش، به سادگی و به سرعت نمی توان این مشکل جامعوی را حل کرد.بررسی اخبار رسانه های جمعی، همین رسانه هایی که در کشور فعالیت دارند و به انحا مختلف هم کنترل می شوند(از مفهوم خودسانسوری استفاده نمی کنم چون به قول زنده یاد سعیدی سیرجانی در همچو مملکتی با این همه خصوصیات فوق بشری که برخی از مسئولانش- مانند هاله ی نور آقای دکتر - دارند، بعید است اصلا فسادی در کار و بار باشد) نشان می دهند که فساد روز افزون است. بلی؛ روزافزون. پیداست که تنبیهات و مجازاتی که از طرف نیروی انتظامی، پلیس، حراست های ادارات و سازمان ها و وزارت خانه ها، قوه ی قضاییه و در نهایت زندان ها بر خاطیان و مفسدان اعمال می شوند، مفید نیستند و بهترین گواهش هم همین روزافزون شدن انواع فسادهاست.

اگر بگویم که فساد به یک عنصر فرهنگی میان ایرانیان تبدیل شده، تعجب نکنید. ورود یک عنصر فرهنگی به کلیت یک فرهنگ، در کوتاه مدت ممکن نیست. زمانی دراز باید تا این عنصر خلق شود یا به عاریت گرفته شود و اندک اندک در سیستم فرهنگی جای خود را محکم کند.

دست کم یکی از علل تزاید فساد هم خصلت مبادله ای بودن آن است. این سخن، ترجمان ساختاری بودن آن است. در این معنا، مبارزه با فساد هم سخت و بلکه ناممکن می شود.

اندکی روشن تر بگویم. رئیس یکی از سازمان ها به من می گوید که می دانم در میان معاونان و مدیران سازمان تحت مدیریت ام، کسانی هم هستند که رشوه می گیرند  به طوری که رشوه ی ستانده شده از مخاطبان شان، چند برابر حقوق و مزایای ماهانه این مدیران و معاونان است.

می گویم شما که می دانید و به نام و نشان هم فلان مدیر را می شناسی که مبتلا به فساد شده یعنی مفسده است؛ پس چرا از سمت اجرایی اش، بر کنارش نمی نهی؟.

می گوید خب ملاحظاتی در کار است و منظورش از ملاحظات هم این است که همین آدم هایی که مسئولیت دارند، تحت حمایت مسئولان سیاسی به من تحمیل شده اند.می گوید محذوریت دارم یعنی این که چون خودم با لابی گری به این مسئولیت رسیده ام، چندان اختیاری در گزینش مدیران و معاونانم ندارم. خب، توجیهی است دیگر.

اما می گوید و می داند که من و امثال من خوب می دانیم که هیچ آدم سیاسی به طور علنی از مفسده در هر حد و اندازه ای حمایت نمی کند دست کم به خاطر اعتبار خودش و اتو ندادن به دست مخالفان و رقبایش. و همین جاست که می گویم فساد مبادله ای شده است. یعنی برخی تأکید کنم نه همه ی مسئولین و مدیرانی که ناظر فساد در اداره و سازمان متبوعش هستند، با همان مفسدان، در تبادل اند به هر گونه ای. ساده تر بگویم، رئیس و مرئوس در فساد شریک و مشترک اند اگرنه چه علتی می تواند باشد که با شواهد و مستندات ناظر فساد مدیر یا کارمندی باشی و پاسخت این باشد که چه می شود کرد.

این چنین مسئولین و مدیرانی در وهله ی اول، خود دستی مشترک با دیگران در فساد دارند و بنابراین ردیابی تنها یکی از پرونده ها، می تواند موقعیت خودشان را هم به خطر بیندازد. به این دلیل است که می گویم فساد در کشور ما، مبادله ای شده است و طرفین مبادله، شریکانی هستند که منافع مشترکی دارند. همین.


  • آخرین ویرایش:شنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
جمعه بیست و چهارم مهرماه سال 1394  12:30 بعد از ظهر



گرامشی کتابی دارد به نام "شهریار جدید" (ترجمه عطا نوریان- نشر اختران - 1386). مبنای تحلیل گرامشی در این کتاب، شهریار ماکیاول است اما چنانکه در دیگر آثار گرامشی هم تأکید شده، حزب به جای فرد می نشیند یعنی شهریار جدید در واقع حزب است که بنا بر دیدگاه نویسنده، بایستی مصدر سیاستگزاری حال و آینده کشور باشد.

"امیر نوین، امیر اسطوره، نمی تواند آدمی واقعی و فردی مشخص باشد، فقط می تواند یک سازمان [ارگانیسم] باشد؛ [امیر نوین] یک عنصر پیچیده اجتماع است که در آن اراده ای جمعی، که به رسمیت شناخته شده و تا حدی در عمل خود را نمایش داده است، رفته رفته شکل مشخص به خود می گیرد.".(ص 21).

الگوی گرامشی، ماکیاول است اما وی به تمامی از ماکیاول تبیعت نمی کند. این نکته که ماکیاول، پیش از توصیه هایی به شهریار در امر حکومت داری، پرده از واقعیت سیاست در ایتالیا و نیز کشورهای همسو با آنچنان سیاستهایی بر می دارد، فضل تقدمش به گرامشی می رسد و تحلیلگران ماکیاول بعدا دریافتند که آن همه شماتت و ملامت خالق شهریار بی هوده بوده و تحلیل درستی از سیاست مدرن نمی تواند باشد.

صدالبته تحلیل گرامشی از شهریار جدید، بی توجه به مفهوم پراکسیس در تحلیلهای مارکس نیست. وقتی شهریار شکل جمعی و حزبی به خود می گیرد، پراکسیس هم به ناگزیر در اراده جمعی متبلور می شود: اراده به معنای آگاهی کارامد نسبت به ضرورت تاریخی، به معنای بازیگر اول یک درام واقعی و مؤثر تاریخی.(ص 23).

تغییراتی را که در تحلیل ماکیاول، می بایست شهریار به فرجام برساند، در شهریار جدید بر عهده حزب است. باز در انجام این مأموریت می توان رد تأثیر مارکس را دید:

"آیا می توان به رفرم فرهنگی و ارتقای تمدن اقشار جامعه پرداخت بی آن که در ابتدا یک رفرم اقتصادی و تغییر در موقع و مکان اجتماعی آنان در جهان اقتصادی پدید آمده باشد؟ رفرم فکری و اخلاقی باید با برنامه ی اقتصادی پیوسته باشد؛ علاوه بر این، برنامه ی رفرم های اقتصادی دقیقا شکل مشخصی است که در آن هر رفرم معنوی و اخلاقی مطرح می شود."(ص 27).

در معرفی کتاب به همین حد اکتفا می کنم اما به جز موارد بالا، این کتاب کم حجم نشان می دهد که تحلیلهای این مرد گوژپشت، چگونه پس از دهه ها از مرگ او، همچنان می تواند در افزایش بینش و آگاهی سیاسی فرد و حزب کارا باشد.


  • آخرین ویرایش:جمعه بیست و چهارم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
دوشنبه سیزدهم مهرماه سال 1394  10:06 قبل از ظهر

اخیراً کتاب «یزله در غبار» علی صالحی را می خواندم. جستجوی اینترنتی و رکوردهای گوگل نشان داد که این داستان (رمان؟) محل توجه خوانندگان و منتقدان واقع شده؛ مانند این نگاه که کسی آن را در زمره ی ادبیات ضدپایداری جای داده است.

نویسنده، کوشیده فضای پس از جنگ را در خوزستان( آبادان، خرمشهر، اهواز؟؟!!) روایت کند و هم زمان صحنه ها و صداهایی را به نمایش بگذارد و بشنواند. داستانی چندصدایی در طول هم.

من به کوتاهی دو نکته را بگویم.

اول این که فضای داستان کاملاٌ مردانه است؛ نه که زنان از صحنه ها غایب باشند؛ خیر؛ هستند و مثلاٌ مادری که احساس مادرانه ی ایرانی اش رخصت سفر به او نمی دهد تا فرزند موج گرفته اش را برای چندروز در غیاب دگر اهالی خانواده، از بیمارستان اعصاب و روان به منزل بیاورد. خلوتی میان مادر و فرزند در فضایی کاملاٌ بیگانه از هم. تلاش بی فرجام مادر در نرمال کردن وضعیت، و فرزندی که با واقعیت میانه ای ندارد. اما این مادر، اسم خاص زنانه ندارد هم چنان که پرستار بیمارستان ندارد. هنوز هم، شخصیت زنان در سیطره و سایه ی مردان شناخته می شود.هیچکدام از زنان این داستان، به اسم پرداخته نشده اند.

دوم، صالحی ( که به عنوان دندانپژشک، درخور ستایش است) در جاهایی از داستان دست به شخصیت بخشی به اشیاء زده است. در جایی، عینک ریبن ( که یادآور و نماد به خصوص جوان آبادانی است)، زندگی اش از اوج به ادبار را روایت می کند. نوعی پرسنافیکاسیون، که اتفاقاٌ هم صالحی در پرداخت به آن ناکام مانده و هم در هارمونی عناصر داستان خلل ایجاد کرده است. به نظرم، صحنه هایی از این دست، ضرورتی نداشته که روایت شود.هرچند روایت داستان، تصویر واقعیات را افاده می کند ولی بچه گانه و بسیار خام است. می گویم بچه گانه، با این رویکرد که متوجه عنصر خیال در داستان و ادبیات هستم . پرداخت عجولانه و ناشیانه برخی صحنه ها، از ارزش داستان کسر کرده است.در جایی از داستان، عباس غول وارد می شود. عباس، در جنگ دچار آسیب شیمیایی شده و بنابراین تاول ها بر بدن دارد. عباس در مصاف با نیروی شهرداری (دولتی) که آمده اند تا مغازه ی دوستش را به حکم قانون پلمپ کنند، از ترکاندن همین تاول ها دست به مبارزه می زند و آنها را به پس می راند. فضا، هرچند یادآور سهم خواهی های غیرقانونی کسانی مانند انصار حزب الله در سپهر سیاسی کشور است، اما به قدری ناشیانه چیده شده که به گمانم در هیچ مدلی از روایت کردن های راویان نمی گنجد.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه سیزدهم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها