یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394  03:16 قبل از ظهر

اولین بار که کلمۀ خودکشی را شنیدم، کلاس سوم ابتدایی بودم. دو برادر در مدرسۀ ما دانش آموزی می کردند. برادر بزرگ کلاس پنجم بود و آن یکی سوم. در خیابان مشعر به دبستان ساکن بودند. چون هم محله ای بودیم، اعضاء خانواده شان را می شناختیم.

زمستان پر بارانی بود و در آن روزی که نمی دانم کدامین روز هفته، باران شدیدی می بارید. شبیه آن را در ده پانزده سال گذشته ندیدم. درب دبستان ما در خیابان اصلی واقع بود و چون جاده روکش آسفالت نداشت،روز بارانی، روز عزای «امیر»، سرایدار مدرسه بود از بس که چکمه های لاستیکی بچه ها، حیاط و کلاسها را گِل پوش می کردند .امیر در آستانۀ بازنشستگی بود، با کله ای طاس،قدی کوتاه، قواره ای ریز، پشتی گوژ شده و شلواری که تا نیم وجب بالای نافش، با کمربندی چرمی و پهن و رنگ و رو رفته چنان محکم بسته می شد که افتادگی شانه ها و خمیدگی کمرش را بیشتر می کرد. امیر در عصبانیت یا در شادمانی اش، بچه ها را بسو صدا می کرد. بعدها فهمیدم که منظورش «بد سو» بوده در معنای بد نژاد.

گوش انتظار صدای زنگ تعطیلی ظهر که بودیم صدای شیون از کوچه کنار دبستان به گوشهامان رسید. این نوع صدا، تداعی کننده مرگ بود. معلم دوید به حیاط؛ ما که اجازۀ بیرون رفتن نداشتیم، ساکت شدیم. سکوتی که نمی توان توصیفش کرد. تنها می توانم تصورش کنم که چقدر برای آن سن، سنگین بود.جرأت نبود که به همدیگر نگاه کنیم یا سوالی بپرسیم.همۀ وجودمان، خلاصه شده بود در گوشهامان تا محل تقریبی شیون و عزا را حدس بزنیم.همه نگران و مضطرب، که مبادا این غوغا از خانۀ ما باشد. هیبت مرگ و ترس از مردن، فلج مان کرده بود.پنجرۀ کلاس به حیات مسجد باز می شد.بیشتر حواس مان به پنجره بود تا در، که صدا را آشکارتر می رساند. بچه هایی که در محلۀ پایین تر از  مسجد و مدرسه ساکن بودند، نفسی از سر امید کشیدند، به زندگی بازگشتند و همهمه شروع شد.پرهیب امیر را در قاب نیمه باز درِ کلاس که دیدیم،برای چند ثانیه، قاصد مرگ و زندگی بود.دیگر نبود آن امیر قبلی که خنده از لبانش محو نمی شد.در همان مدت خیلی کوتاه، امیر را دوتا آدم دیدیم. احساسی آمیخته. هم تنفر ازش داشتیم و هم دوست داشتنی بود. نمی دانم خودِ امیر در آن لحظه که می خواست یکی مان را خطاب کند، آیا به این اندیشه بود که در چه موقعیت متناقضی ظاهر شده یا نه؟. نیمی بیشتر از ما، بی حس بودیم.تلخی و شرنگ زمان را چنان عمیق چشیدم که هیچگاه بعد از آن فراموشم نشد. امیر تنها یکی را صدا زد اما مگر خلاصی داشتیم از کنجکاوی توأم با ترس؟. پرسش درونمان بی جواب مانده بود و هر یکی از خودش می پرسید مامان یا باباش؟. نامدار، گریه نکرد.به گمانم، نمی خواست باور کند. هنوز ته سوی امیدی داشت که آن اتفاق برایش نیفتاده باشد. مانند همیشه، کیفش را برداشت و اولین دست تفقد بی مادری را امیر بر سرش کشید. بعدا فهمیدیم که مادر نامدار خودش را حلق آویز کرده؛ در شرمندگی از سرقتی که مرد خانه از مغازۀ کسی از بستگان کرده و زود هم «پی» دزد را به در خانۀ آنها آورده بودند.وضعیت ما هم خیلی زود عوض شد. خوشحالی مان گذرا بود.حال سرخوشی داشتیم از اینکه مرگ از کسان ما دور بود اما، احساس یتیم شدگی نامدار، تا هفته ها بعد رهایمان نمی کرد.تصوری که از «یار دبستانی» دارم، همان همدلی ساده و دلنشین است و چه زلال بود اشکهامان، روزی که باز امیر، دو کودک بی مادر را به مدرسه باز آورد.

پس از آن هم، خودکشی های زیادی دیدم اما، خودکشی هدایت و گافمن، انگار نوع دیگری هستند که به  رنگ سفید در ذهنم نشسته اند.مواجهۀ با مرگ این دو، البته برایم متفاوتند  از این جهت که به گمانم «مرگ» را می شناسم بر خلاف زمان کودکی ام. با وجود مطالب زیادی که در مورد مرگ این دو نوشته اند و گفته اند، نمی دانم چرا ابهت این انتخاب و شهامت دل به دریای مرگ زدن، در نگاهم کم شدنی نیستند.شاید از این زاویه باشد که ما توان قرار گرفتن و تجربه کردن همۀ موقعیتهای زندگی آدمهای معاصر خواه دور و خواه نزدیک را داریم اما از تجربۀ مرگ خودخواسته محرومیم.تحلیلهای دورکیم، مفید به این روی سکۀ مرگ نیستند. فکر می کنم تحلیل پدیدارشناسانه، به درک موضوع کمک کند.هرچند مرگ در سایه نشسته و به ما می نگرد (تعبیر سپهری)، اما اینکه ما چگونه در روشنایی به مرگ نظر کنیم؛ یا اینکه با چه سرعتی و با چه میلی( در مفهوم روانکاوانه آن) به قلبش بزنیم، تجربۀ منحصر به شخصیت و تفکر هر فرد است.به راستی، همآغوشی با مرگ،یکی شدن با سایه ای سفید ( شما بخوانیدش خودکشی) چه احساسی دارد؟.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه بیست و یکم مردادماه سال 1394  04:37 بعد از ظهر

«بله، احوال این خویشاوند من از من خیلی بهتر است.درست است که بالهای او را قیچی کرده اند، ولی در مورد من ابدا نیازی به این کار نبود، چون بالهای من مدتهاست تحلیل رفته اند. به این دلیل، برای من بلندی و دوری بی مفهوم است. سرگشته، میان مردم به این طرف و آن طرف می جهم. مردم با سوءظن تمام نگاهم می کنند. مگر من پرنده ای خطرناک، دزد، زاغچه نیستم؟ ولی این فقط ظاهر من است. واقعیت این است که توانایی درک چیزهای درخشان را ندارم. به همین دلیل، حتی پرهای درخشان هم ندارم. رنگ من، چون خاکستر است. زاغچه ای هستم که دلش می خواهد در شکاف سنگها گم شود...».

این پاراگراف، توصیفی است که کافکا از خودش ارائه داده. در دوره ای از زندگی که به عنوان حقوقدان و با گمنامی با نام دکتر کافکا در شرکت بیمه مشغول به کار است؛ و از تنفرش از شغل: «کارمندی» می گوید. زمانی که جوانی هفده ساله (گوستاو یانوش)و فرزند یکی از همکاران در همان شرکت به دیدنش رفته تا شعرهایش را  داوری کند.در این قسمت، کافکا خودش را به زاغچه ای تشبیه کرده که با بالهای چیده شده در قفس یک مغازه دار زندانی است.

منبع: گوستاو یانوش، گفتگو با کافکا، ترجمه فرامرز بهزاد، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی.

 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و یکم مردادماه سال 1394
نظرات()   
   
جمعه شانزدهم مردادماه سال 1394  08:25 بعد از ظهر

بنا بود «تجربه ای در آینده» در چند قسمت پیش بینی نشده ادامه داشته باشد. آزمونی بود برای نوشتن؛ اگر کسی هم نمی خواندش، تنها گریزگاهی بود از بار خفّت بار و محنت زا و سنگین زندگی.همانی که میلان کوندرا «بار سنگین» می نامدش و پناه جستن به حرم رمان را درمان این درد. نوشتنی بود فقط برای نوشتن. در این مواقع، گویی نویسنده، عابری است رسیده از راهی از میان کویر، بدون هیچ توشه ای، با سر و رویی غبارین و تنی خسته و نزار، که در ناامیدی تمام، جویباری به فریادش می رسد و لبهای خشک و ترک خورده اش را طراوت و تازگی می بخشد. نوشتن، به خصوص در زمانه ی عسرت ، احساس همان عابر را به دست می دهد که گلویی از آبی زلال، تر کرده و سپس پاهایش را به خنکای آب سپرده و جانی دوباره یافته است.دنیا گو نباشد، آرامشی که با روانی آب به رگهایش می دود، زیبایی بودن را توجیه می کند.

خوانندگان «تجربه ای در آینده»، به طور حضوری یا به واسطه کامنت، برداشتهایی ( اگر بگویم تفسیر هم بی راهه نگفته ام) از همین یک قسمت داشتند که دور از انتظار بود.درست است که در این میان، نویسنده نیست می شود و هرچه هست نوشته است یعنی که در حوزه ی ادبیات و به خصوص داستان و رمان، نویسنده نداریم و تمامی پی آمدهای یک متن به خود متن و خواننده برمی گردد، اما نمی شود و نمی توان زهر خلط انگیزه و انگیخته  را به جان نویسنده یا مؤلف ریخت زیر نام و عنوان برداشت آزاد!.

راوی که به هیچ وجه نویسنده نبود،«ماجرا»یی ( در معنای حافظانه آن) را روایت می کرد بدون ارتباط به زندگی خصوصی و شخصی اش.آن متن، گرچه بی شک متأثر از واقعیات زندگی روزمره در جهان اجتماعی بود، اما ارتباطی به زندگی خصوصی و شخصی نویسنده نداشت.

این توضیح می رساند که تداومی درکار نمی تواند بود، چرا که روایت عشقی ممنوع ( هر چند پایانش را خواننده نمی توانست گمانه بزند) و سرازیر کردن برداشتهایی گاه سخیف و عنیف، بازی آتشگونه ای است با زندگی و در پوستین من افتادن، اگر بتوان نام زندگی بر آن نهاد. بیم آن دارم که روباه هم به جای خر در برداشتهای کسانی بسیار نزدیک و همه جا با من! داغ و درفشکاری شوند.همین.

 

 

 


  • آخرین ویرایش:جمعه شانزدهم مردادماه سال 1394
نظرات()       
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها