پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1394  10:12 بعد از ظهر

 

مهدی حمیدی شیرازی، از شاعرانی بود که با شعر نو مخالفت جدی داشت.گویا یک بار به دیدار نیما می رود. نیما در دامنه ی کوه، با پوششی روستایی، در کنار آلاچیق یا کپری با چای جا افتاده بر آتش و در کتری سیاه پذیرای حمیدی می شود.حمیدی، به تندی و پرخاش و لگد کردن کتری چای نیما، ملامتش می کند که این پرت و پلاها که می گویی شعر نیست و «عرض خود می بری و زحمت ما می داری».بی ارتباط شاید نباشد که ناکامی حمیدی در وصال یار، به «فرافکنی» علیه دیگران بدل شده باشد.او، گرچه بارها و بارها، از روزگار محنت بار پس از یار گفته، اما با عصبانیت، محبوب را به دار شماتت و بی وفایی برکشیده است.از واکنش نیما نگفته اند. نیما هم کمتر از حمیدی پرخاشگری نمی کرد. نیما اگر به پاس میهمانداری، حرمت پاس داشته، اما بعداً حامی او یعنی شاملو، نه به کنایه که به روشنی داد شعر نو را از حمیدی ستاند. طرفه اینکه شاملویی که حمیدی را شماتت می کرد که تعهد شعر را به فراموشی سپرده و یکسره سخن از معشوق می گوید، چنان سر در کمند عشق «آیدا»  نهاد که چون خاطره ای بر درختی با خنجری!!.حمیدی هرچه از معشوق گفت، اما چون آن عشق به تملک دیگری درآمده بود، پروای نام بردن از او را نداشت. حسرتی که شاعر نتوانست جور معشوق را با سمر کردنش پاسخ گوید.

 حمیدی را نمی شود در زمره ی محافظه کاران قرار داد چرا که محتوای شعرش در «اشک معشوق»، به تکرار از چارچوب شعر کلاسیک فراتر می رود.محافل رسمی و وزارتی و صدارتی مانند آموزش و پرورش، حمیدی را با شعری سخت – فهم به دبیرستانی ها، معرفی کرده اند. کاش، عاشق دلسوخته با شور عاشقی اش به نسلهای پس از خود نمایانده می شد.

مزار حمیدی در حافظیه است. بدون فراموشی، هر گاه که به حافظیه می روم ( بارگاه او و آرامگاه ما)، یکی دو ساعتی را با حمیدی سر می کنم. شعر حک شده بر مزارش، یکی از اشعار ماندگار روزگار ماست.

از غمی می سوزم و ناچار سوزد از غمی    هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی.

 

امروز، باز «اشک معشوق» حمیدی را می ستردم از غبار بهاری و غم زمانه. چه ذوقی دارند آنان که این لذت عشق شاعر شیراز را با خود همی داشته یا همی دارند:

 

دلِ خسته‌ام محو بالاش بود
دو چشمم به دو چشم شهلاش بود

تنیده ز سیماب لرزان ماه
یکی پرده بر چهر زیباش بود

دلم رشک می‌بُرد بر سایه‌ام
که افتاده آن لحظه در پاش بود

برآشفته چون ربه‌النوعِ عشق
به بد گشتن چرخ، دعواش بود

و زین مهر و ماهی که عاشق کُش است
ز خشم درون گرم پرخاش بود

نه در دشت جز باد جنبنده بود
نه جنبنده در باد مَأواش بود

وگر بود جز ما و جز بانگ ما
همان مرغ شب بود و آواش بود

در آن دورها کوه در زیر برف
به خواب گرانِ گواراش بود

نگاهی به شب کرد و لرزنده شاخ
که از جنبش باد، غوغاش بود

بپرسید از من که در خون ما
مگر نطفه‌ی بوم و خفاش بود

به جز ما و جز بوم و خفاش کیست
کز آبادی و نور پرواش بود

دریغا که من هرچه دارم به یاد
همین کاسه بود و همین آش بود

ز بانگش که آهنگ لرزنده داشت
مرا بود پیدا که سرماش بود

در آغوش اگر می فشردم تنش
چه جایی به از این؟ همین جاش بود

مرا خنده آمد از آن پرسشی
که چون شهد شیرین ز لبهاش بود

بدو گفتم ای مه ز گردون مبین
گناهی که خود ریشه از ماش بود

بدان هر چه پیش آیدت از بدی
کزآن دختر مست عیاش بود

بِراند-َم در آن روز از خویشتن
که عشقی چو خورشید و مه، فاش بود

بخواند-َم در این شب به سودای عشق
که از اختران بیم و سوداش بود

فریبنده شاگرد مکتب گریز
چه اندیشه ز استاد داناش بود

دریغ آن پری چهره کز بخت شوم
به سینه، دلِ نا شکیباش بود

دریغ آن دو جادوی امروز بین
که چیزی که کم دید فرداش بود

مرا راند و جای من آن را نشاند
که سگ شرمگین بود گر جاش بود

ولی آنکه از باج شاهان گریخت
به سر بال غولان صحراش بود



در اینجا به نرمی دهانم گرفت
به دستی که عمری تمناش بود

مرا گفت خندان زهی تنگ چشم
که سیری‌ش نی گرچه دنیاش بود

تو را گر چو من گوهر از دست رفت
رسیدی بدانجا که دریاش بود

چه اندیشه می‌باید از گوهری
که بشکست و در دل گهرهاش بود

وگر این گهر بود دیگر کجا
حمیدی و طبع گوهرزاش بود

دو معشوق گمنام؛ او بود و من.....
بنالیدم از دل که ای کاش بود


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1394  06:53 بعد از ظهر




  • آخرین ویرایش:پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه هفدهم اردیبهشتماه سال 1394  11:11 بعد از ظهر

گوشی را که برداشت کسی آنسوی خط خودش را معرفی کرد: من شومیلووف هستم؛ از کمیته مرکزی حزب بنا بر درخواست خودتان به سازمان زاکا آمده ام. تا یکساعت دیگر در محل کار شما حضور دارم و لازم است که برای توضیحاتی به سازمان بیایید.

پیش از این چند نوبت با شومیلووف تلفنی در مورد پرونده اش صحبت کرده بود؛ سعی اش این بود که آقای بازرس را قانع کند که کمیته مرکزی در پایتخت در مورد او اشتباه می کند و گزارشهایی که به دستشان رسیده نه که واقعیت ندارند بلکه ناشی از اختلافاتی است که در سازمان زاکا با دیگر اعضاء پیش آمده و اضافه کرده بود که با این وضعیت ادامه کار برایش ناممکن است.

به برنامه کاری اش نگاه کرد. امروز را در مرخصی بود و باید کارهای بانکی اش را پیگیری می کرد. هوای ولادی وستک، آن روز معتدل بود. کت و شلوار یشمی اش را پوشید.به آیینه نگاه کرد. هرچند موهایش کوتاه و مرتب بودند اما به خاطر احترام به حرفه اش شانه به موهایش کشید و  دوباره رنگ مجموعه لباسهایش را وارسی کرد.معمولاً ترکیب لباسهایش مرتب بود هرچند در ولادی وستک، و به خصوص در این سازمان، پوشیدن لباسهای تازه و تمیز می توانست چنان مشام دیگران را بیازارد که هر تهمتی را نصیب فرد کنند. با وجودی که اهالی این شهر افتخار داشتند که شهرشان سابقه تاریخی دیرینی دارد و دروازه ورود فرهنگ دیگری بوده، اما منصفانه است که بگوییم آدمهای این شهر بسیار کوچک بودند؛ یعنی دنیای ذهنی کوچکی داشتند و با همین دنیای محدود، به داوری و قضاوت در همه امور جهان و زندگی آدمهای اطراف می نشستند.فرهنگ به نهایت سقوط کرده بود و مردم چنان به بوی آزارنده اش خو گرفته بودند که هر سخن یا نوشته مخالفِ عادات جاری را فقط با تهمت و دخالت در زندگی خصوصی فرد پاسخ می دادند؛ به معنای واقعی، زندگی خانوادگی و خصوصی هیچ اهمیتی نداشت.

     *     *     *

با عجله به سازمان رفت.در این امید بود که رو در رو با بازرس بگوید که آنچه در این سازمان و در بین همکارانش می گذرد، خیانت آشکاری است به کشور و ملت.

از پله های ساختمان «اس» بالا رفت. بازرس با ظاهری آراسته در کلیدور جلوی در اتاقی منتظرش بود.اتاق یکی از مسئولین رده پایین سازمان از قبل برای بررسی پرونده آماده شده بود.

در ورودی اتاق با بازرس روبرو شد و خودش را معرفی کرد: من، رادکوف هستم.

رفتار بازرس شومیلووف گرم و گیرا بود، احترامی که هم نشان از هم شأنی و همدلی بود و هم فاصله بازرس با رادکوف را نشان می داد.

بعد از احوالپرسی، خیلی زود به اصل ماجرا پرداختند.

در این میان دو تن از همکاران بازرس وارد اتاق شدند. رفتارشان با بازرس بسیار گرم و صمیمی بود و به همان درجه با رادکوف سرد. یکی از این دو، ورقه هایی را به بازرس تحویل داد که باید به پرونده رادکوف اضافه می شد.

پرونده رادکوف که روی میز شومیلووف بود تقریباً به دویست صفحه می رسید.

رادکوف بر خودش مسلط بود.

رو به شومیلووف گفت: چندبار پیش از این، تلفنی با شما صحبت کردم ولی همچنان نتیجه ای نگرفتم.

شومیلووف گفت: نامه ها و درخواستهای شما به دست من رسیده اند. اما زبان و سخن شما پر است از کنایه و طعنه به مسئولین.

رادکوف سخن شومیلووف را قطع کرد و گفت: ببینید آقای شومیلووف ؛ تمامی نوشته های من در پی این بودند که نشان بدهند اینجا چه می گذرد و چه خبر است. اینجا سطح و فشار چنان بر من زیاد است که چاره نداشتم.باید با این سخن، خواسته هایم را منتقل می کردم.

شومیلووف در این اثنا پرونده  ر را ورق می زد. به شعری از مایاکوفسکی- شاعر عصیانگر و ناراضی شوروی- اشاره کرد که این شعر توهین آشکار به مسئولین در مسکو تلقی می شود.

رادکوف گفت: اشعار مایا ذاتاً قابلیت تفسیرهای زیادی دارند و توضیح داد که نظر  من این است که چون مسئولین در ولادی وستک، بسیار کوته بین هستند بنابراین از کمیته مرکزی حزب درخواست کمک کرده ام.

فضای اتاق در این حال، فضای محاکمه بود ولی به طرزی محترمانه. بازرس همچنان در پرونده بدنبال چیزی می گشت.

رادکوف کوتاه نمی آمد. شکایتش این بود که چرا در زاکا، حوزه خصوصی اعضا مصونیت ندارد.

رو به بازرس گفت:

چرا مدارکی در پرونده من هستند که من از محتوایشان بی خبرم اما همکاران من باخبرند؟ مگر همین همکاران نیستند که بارها درخواست اخراج مرا از سازمان طرح کرده اند؟ در حالی که بخش زیادی از فساد اداری که اینجا موج می زند، دست پخت همین همکاران است.

پیش از این که شومیلووف جوابی بدهد دوباره در باز شد.یکی از مدیران بود. گویی غیر از شومیلووف کس دیگری در اتاق نیست. یعنی آشکارا رادکوف به عنوان مجرم نادیده گرفته می شد.به خاطر تشکیل جلسه ای باید اتاق بازجویی را ترک می کردند.

آقای مدیر با پوزش و احترامی توأم با رعایت مراتب اداری، اتاق دیگری را به شومیلووف نشان داد.

رادکوف چون موجودی بی ارزش به دنبال دو نفر راه افتاد.پوشه قطور پرونده اش، زیر بغل شومیلووف را کاملاً پر کرده بود.هرچند در رفتار بازرس، نشانی از بی نزاکتی نبود اما وقتی کسی رو در روی بازرس می نشست، از نظر سایر اعضا، مجرم بود و شایسته تحقیر.

رادکوف در ذهن خود مقایسه می کرد بینش و عملکرد خودش را با مثلاً همین آقای مدیر.

از خود پرسید که اینها چه برتری بر دیگران دارند؟

واقعیت این بود که در ولادی وستک، صعود و سقوط در مراتب اداری به شایستگی یا ناشایستگی آدمها نبود. سلیقه مسئول محلی سازمان معیار مهم بود. اغلب این پست های مدیران، هیچ نسبتی با تحصیلاتشان نداشت. قوم گرایی وستکها هم معیار کمی نبود. خیلی از نفرات سازمان در وستک؛ «غریبه» ای به حساب می آمدند که باید اخراج می شدند.

شومیلووف رو به رادکوف گفت: اعضا کمیته مرکزی در وستک از شما شکایت دارند. پارسال شما را در ژانویه برای رسیدگی به شکایت همکارانتان احضار کرده اند در حالی که در فوریه حاضر شده ای.همکاران شما هم شهادت داده اند.نگاه کن این هم امضاهایشان.

رادکوف گفت: واقعاً این طور به شما گفته اند؟. آقای شومیلووف ، این دروغی بزرگ است...

شومیلووف گفت: بله این طور گفتند؛ و من سعی می کنم جلسه ای رو در رو تشکیل بدهم تا همه چیز روشن شود.

رادکوف تا اینجا توانسته بود شومیلووف را متقاعد کند که بنا بر گزارشات مسئولین ولادی وستک، نه شیطان صفت است و نه عامل کاپیتالیسم و نه تروتسکیسم.

شومیلووف هم به این نتیجه رسیده بود اما نه تا سرحد یقین.

خیال رادکوف درگیر بود. رهایی نداشت. بعد از بی حرمتی آقای مدیر و شنیدن دروغ بزرگ،احساس کرد که تحقیر شده است.با شومیلووف حرف می زد اما دیگر شکسته بود.همه ماجراهای چند سال گذشته در زاکا، مانند فیلم صامت، پیش چشمانش ظاهر شدند.صدای سوت ممتد و کر کننده ای در گوشش شیهه می کشید.تنها چهره سایه روشن شومیلووف را می دید که روی میز، پرونده را به هم می ریخت تا سند دیگری را رو کند.

رادکوف، روی در صندلی فرو رفته بود.شکسته؛ خسته؛ ناامید؛ و مبهوت.در این فکر بود که چگونه به آسانی می شود دروغ گفت و بعد انبوهی از آدمهای الینه شده را هم به عنوان شاهد به شهادت طلبید؟.

دست آقای شومیلووف بود که رادکوف را از خیال به در کرد:

دیگر نیازی به حضور شما نیست. موفق باشید.

رادکوف، ناتوان بود از  رفتن. دست به نرده های راه پله ساختمان اس گرفت و آرام قدم برداشت.

در راه شعری از شاعر جوان روسی را زمزمه می کرد


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه هفدهم اردیبهشتماه سال 1394
نظرات()   
   
جمعه چهارم اردیبهشتماه سال 1394  10:48 بعد از ظهر

 

این نوشتار، از دکتر محمود صدری است. دکتر صدری از جامعه شناسان ایرانی مقیم امریکاست.آدرس درج

نوشتار در صفحه ی شخصی فیس بوک ایشان مندرج است.گویی این مطلب، پیش از این در روزنامه شرق منتشر

شده  است.برای تکمیل مباحث سعدی در درس جامعه شناسی و ادبیات پارسی. ( عباسی).

سعدی و نقش مغفول او در حکمت عملی و فلسفه سیاسی ایران  

از آنجا که در طی ماه مبارک دست از روال عادی سخن بر کشیده به مولانا پرداخته بودم، بر آن شدم که دو ستون کوتاه دیگر را به شاعران پارسی گوی اختصاص دهم. در این ستون نقش سعدی را به عنوان فیلسوفی  سیاسی بررسی می کنم و در ستون آینده در باره فردوسی و ابعاد سیاسی مفهوم فره ایزدی در اشعار او سخن خواهم گفت. آنگاه، اگر توفیقی بود رشته کلام گذشته در باره دیانت در دنیای معاصر را از نو بدست خواهم گرفت.

 در برخی از محافل فلسفی در کشور ما سخن اینست که ما در ایران فلسفه سیاسی یا حکمت عملی آنطور که در غرب تجربه شده نداشته ایم و لذا باید آنرا بطور قالبی و در قالب مفاهیمی چون مردم سالاری و عقلانیت از فلسفه سیاسی غرب به عاریت بگیریم؛ و از این مقدمه نادرست  نتایج نا مطلوبی هم می گیرند، از جمله اینکه  فلسفه و تئوری سیاسی و ثمرات آن مانند دموکراسی، تفکیک قوا، و حقوق بشر مفاهیمی وارداتی و نا همخوان با  حال و هوای بومی شرقیان یا ایرانیان است؛ و یا اینکه ما در مدنیت به غرب وامداریم  و چاره ای جز از خود غریبه تر شدن و غربی تر شدن نداریم. [2]

واقعیت اینست که فلسفه سیاسی در سرزمین ما نیز سابقه بسیار داشته، و لیکن از آنجا که به اقتضای شرایط زمانی و زبانی، حکما و فلاسفه ما اغلب شاعر نیز بوده اند باید برای وقوف بر آن دامنه پژوهش را از نثر به شعر و ادب نیز گسترش دهیم و تنها به آثار مولفین بنامی مانند قابوس بن وشمگیر، خواجه نظام الملک، و خواجه نصیرالدین طوسی که به نثر و بطور صریح به فلسفه سیاسی (که در زبان اهل فن "حکمت عملی" خوانده می شود) پرداخته اند اکتفا نکنیم.[3]   برای فتح بابی، هر چند مختصر، در این زمینه، پس از مقدمه ای کوتاه به فلسفه سیاسی در بوستان سعدی خواهم پرداخت.  

در میان متفکرین و شاعران پارسی گوی سه گروه می یابیم:  گروه اول، که در اقلیتند، هرگز مدح ملک و شحنه نگفته گوشه قناعتی را به ثروت عالم ترجیح داده اند.  زبان حال اینها این بیت سنائی است که: 

"ای که شنیدی همه از ملک چین / خیز و بیا ملک سنائی ببین."[4] 

ملک سنائی مگر چه بوده؟ گلیمی و گوشه عزلتی که نزد او از جبروت چین مجلل تر می نموده.  بزرگانی مانند عطار ، مولوی، جامی، و شبستری نیز در زمره وارستگانی هستند که هرگز "بر در ارباب بی مروت دنیا" ننشسته اند.  اوج این استغنا  را  در بیت از ناصر خسرو قبادیانی که همه فارسی زبانان می دانند می یابیم: 

"من آنم که در پای خوکان نریزم / مر این قیمتی در لفظ دری را. 

این سنت نیکو تا زمان معاصر نیز ادامه داشته است.  می گویند ناصرالدین انعام قابل توجهی را برای یکی از شیوخ صوفیه معاصرش، همراه با تلگرافی (که در آن زمان تازگی هم داشته) ارسال کرده بوده. اما آن عارف وارسته با بیتی که مصراع اول آن تضمینی از حافظ است از قبول مبلغ مرحمتی خود داری کرده: 

 "ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم / ای "تَل" به شه بگو که جهان پایدار نیست!"[5] 

گروه دوم که اکثریت شعرای ما را تشکیل می دهند از مدح  و صله و خلعت سلاطین رویگردان نبوده اند. البته در اینجا نیز دو دسته قابل تمیزند: کسانی که تمام همّ و غّمشان مدح و مجیز سلطان و وزیر و داروغه  کردن و "ملک الشعرا" شدن بوده، و هنگامی که "وظیفه" نمی رسیده از هجو ولی نعمت خود نیز بری نبوده اند. دسته دیگر، حکمای  بصیر و دانشوری بوده اند که به حکم ضرورت معاش، گاه دیوانی را به سلطانی تقدیم کرده ، تخلص خود را از حاکمی بر گرفته اند، و یا غزل و قصیده ای به حاکمی هدیه کرده اند اما قرار شان بر تملق و دریوزگی درباری  نبوده است.  این بیت حافظ که در بیت آن عارف عهد قاجار  تضمین شده شرح حال این بزرگان است: 

"ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم / با پادشه بگوی که روزی مقّدر است." 

 و اما گروه سوم که مثل کبریت احمر نادرند، با سلاطین حشر و نشر داشته اند و از آنها صله و مقرری هم می گرفته اند ولی تنها خاشع و خوشامد گوی آنها نبوده اند.  احترام و استقلال آرائشان محفوظ، محترم، و مورد نیاز بوده؛ اهل نصیحت بوده اند نه عمله عشرت.   شیخ مصلح الدین سعدی از این گروه است. در نصایح او می توان طرح کلی گونه ای فلسفه سیاسی واقعیت گرا (رئالیست) و در عین حال مردم گرایانه را مشاهده کرد.  از اینروست که باور دارم  سعدی ماکیاول ایران است.  نه ماکیاول صاحب کتاب مشهور "شهریار" (که از این "نصیحة الملوک" نویس ها زیاد داشته ایم) ، بلکه ماکیاول مولف کتاب گمنام "گفتگوها" که عمق و وسعت تفکر نویسنده را بخوبی به تصویر می کشد. سعدی نیز مانند ماکیاول در محیطی ملوک الطوایفی و با حکومتهایی کوچک و نا پایدار می زیسته و سعی داشته "هنر" دولت مداری را به شهریاران زمان خویش بیاموزد. [6]   

بوستان سعدی و بخصوص باب اول آن که "در عدل و تدبیر و رای" نام دارد را لب و لباب فلسفه سیاسی سعدی می دانم. این فصل مختصری است که، مانند کتاب "پرنس" ماکیاول، در قالب اندرز  خطاب به "شاهزاده" سعد بن ابی بکر نگاشته شده. اینطور بر می آید که از شیخ اجل خواسته اند به سعد جوان درس مملکت داری بیاموزد و او نیز این دعوت را اجابت کرده. 

در این درسهاست که ما نیز، هفتصد و پنجاه و چهار سال پس از تصنیف بوستان، آموزه هائی حیاتی در حکمت عملی و فلسفه سیاسی  می یابیم. 

از همان ابتدای باب، آشکار است  که هدف مربی تملق از شاهزاده نیست. سعدی سخن را با صراحت و شجاعت آغاز می کند:   

"مرا طبع از این نوع خواهان نبود / سر مدحت پادشاهان نبود."  

خیال مدح پادشاهان و دریافت صله و خلعت در میان نبوده. معلمی فاضل و جهاندیده به اندرز و پرورش شاهزاده ئی دعوت شده و احساس وظیفه کرده است که آنچه می داند و می یابد را به او بیاموزد. از شاگرد نیز انتظار تلمّذ و آموختن دارد نه مقاومت و غرور درباری:  

"تو منزل شناسی و شه راه رو /  تو حق گو و خسرو حقایق شنو."

سعدی فرمانروای آینده را به ستایش پروردگار می خواند و رستگاری او را در این عبودیت خلاصه می کند:  

"بطاعت بنه چهره بر آستان  /  که اینست سر جاده راستان."  

آنگاه در بیتی که باید بعنوان یکی از نخستین بارقه های نظریه حکومت مردمسالارانه  در تمدن اسلامی شناخته شود، حکومت را ساقه درختی می شمارد که ریشه آن مردمند. قدرت و حیات حکومت ناشی از مردم است نه منشعب از اراده الهی.  

این ادعائی است که هنگامیکه توماس هابز (بنیان گذار فلسفه سیاسی مدرن) چهار قرن پس از سعدی آنرا بیان کرد،  هر چند که حاکم را مطلق العنان دانسته بود، از فرط انتقاد ناچار به تبعید رفت زیرا منشاء قدرت حاکم را در مردم می دید نه (مانند فلاسفه ماقبل و معاصرش) منبعث از خدا.[7]  از اینروست که باید این بیت سعدی را با افتخار  بخوانیم: 

 


  • آخرین ویرایش:جمعه چهارم اردیبهشتماه سال 1394
نظرات()       
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها