یکشنبه هجدهم آبانماه سال 1393  09:58 بعد از ظهر

 

داستان بلند «مسخ» که در 1912 در پراگ نوشته شده و در 1915 در نشریۀ کاغذ سفید به چاپ رسیده، به   شرایط ویژۀ یک بازاریاب به نام گرگور زامزا  Gregor Samsa می­پردازد که یک روز صبح خود را در پیکرۀ جانوری هیولا مانند می­یابد.

پنج سال می­شود که گرگوار، پس از ورشکستگی و بیکاریِ پدرش، به عنوان بازاریاب در یک شرکت در پراگ کار می­کند، و برای بازاریابی مدام در سفر است. او در این مدت، تنها تأمین کنندۀ هزینۀ خانواده­اش (پدر، مادر و خواهری به نام گرته) است.

رمان مسخ از آنجایی آغاز می شود که گرگوار سامسا از خواب آشفته ای می پرد و خود را در حالی می یابد که به حشره ایی تمام عیار تبدیل شده است. گره گوار آشفته و پریشان از ظاهر وحشتناک خود به اطراف نگاه می کند تا از حقیقت داشتن آنچه که رخ داده اطمینان کسب کند. او در حالی که به علت جثه ی سنگینش به سختی می توانست تکان بخورد به شغل اجباریش می اندیشد. به اینکه هر روز می بایست به علت قرض سنگین خانواده اش کار بکند و زندگیشان را بچرخاند. این کار سنگین همیشه مانع از آن می شد که گره گوار بتواند دوستی داشته باشد و او را بیش از پیش در انزوا می کشید. «اگر پای بند خویشانم نبودم، مدتها بود که استعفای خودم را داده بودم.

مادر گره گوار به او یادآوری می کند که می بایست هر چه سریعتر سر کار برود. او همین که سعی می کند جواب مادرش را بدهد متوجه می شود که صدایش تغییر کرده. با زحمت بسیار می کوشد که از روی تخت پایین بیاید. در همین حال معاون گره گوار از راه می رسد تا علت تأخیر او را جویا شود. « چرا باید محکوم به خدمت در تجارتخانه ای باشد که در آنجا کوچک ترین غفلت کارمند موجب بدترین سوءظن درباره ی او می شود؟ آیا همه ی کارمندان بی استثناء دغل بودند؟»

گره گوار در را به سختی باز می کند و با دیدن او همه وحشت زده هر یک به سمتی می گریزند. پدرش سعی می کند گره گوار را وادار کند که به اتاقش باز گردد و با این کار باعث می شود که گره گوار قدری زخمی شود. گره گوار در حالی که بسیار خسته بود به خواب می رود.

هنگامی که از خواب بر می خیزد متوجه می شود که در گوشه ی اتاق کاسه ای شیر و تکه ای نان قرار گرقته است. او می فهمد که به هیچ وجه از مزه ی شیر خوشش نمی آید در حالی که در گذشته یکی از غذاهای مورد علاقه اش بود. روز بعد خواهرش، گرت، به آرامی وارد اتاق می شود و شیر دست نخورده را با آشغال سبزیجات گندیده جا به جا می کند. این بار گره گوار با اشتهای زیاد همه را می خورد! گرت نسبت به دیگر اعضای خانواده با ظاهر وحشتناک گره گوار راحت تر کنار آمده است. پس از این اتفاق تنها گرت است که وظیفه ی غذا دادن به گره گوار را پذیرفته.

بعد از مدتی گره گوار بیش از پیش با اندام تغییر یافته اش احساس راحتی می کند. بالا رفتن از دیوار و سقف یکی از تفریحات ویژه ی او می شود و ترجیح می دهد که ساعت ها زیر مبل قرار بگیرد و از روشنایی فرار کند. گرت که متوجه این تغییر روحیه در گره گوارشده از مادرش می خواهد که با کمک یکدیگر وسایل داخل اتاق را بیرون ببرند. این کار باعث عصبانی شدن گره گوار می شود و او خود را دیوانه وار به قاب عکس روی دیوار آویزان می کند و از اتاق بیرون می جهد. در همین حال پدر که به علت شرایط مادی مجبور به کار کردن بود خسته از سر کار باز میگردد و چشمش به گره گوار می افتد که دیوانه وار در سالن می چرخید. شروع می کند به پرتاب کردن سیب به سمت گره گوار تا او را وادار کند که به سمت اتاقش برود. سیبی در پشت گره گوار فرو رفته و او از درد به اتاقش پناه می برد.

داستان غم انگیز زندگی گره گوار سامسا حاکی از این بیگانگی با هنجارهاست. گویی او خود می خواهد که بین تابعیت محض از اجتماع و مسخ شدن، مسخ شدن را برگزیند. در نتیجه می توان گفت که مسخ شدن گره گوار نوعی فرار از واقعیت حاکم است.

خانواده ی گره گوار پس از مدتی در اتاق او را نیمه باز می گذاشتند تا او بتواند آنها را ببیند. شرایط خانواده پس از مدتی به شدت تغییر می کند و این تغییرات را گره گوار بهتر از هر کس دیگری می تواند درک کند. گرت کمتر به گره گوار سر می زند و به ظاهر او را فراموش کرده است. خانواده ی گره گوار برای چیره شدن بر فقر خود مجبور می شوند که سه اتاق از خانه شان را به مستأجر بدهند. یک بار که اتفاقاً در اتاق باز مانده بود و گرت در حال نواختن ویالون برای مستأجران بود گره گوار متوجه علاقه ی بیش از حدش به موسیقی می شد. به طوری که به یاد نداشت که پیش از این تا این حد به صدای موسیقی واکنش نشان دهد.«حس می کرد که راه تازه ای جلویش باز شده و او را به سوی خوراک ناشناسی که به شدت آرزویش را داشت راهنمایی می نمود.» در حالی که هنوز در اتاق گره گوار باز بود گرت خطاب به پدر و مادرش می گوید که می بایست از دست گره گوار راحت شوند یا اینکه از بین خواهند رفت. گره گوار هنگامی که متوجه می شود که در آن خانه تنها سرباریست برای دیگران و از طرفی به خاطر اینکه مدتی بود که نتوانسته بود غذایی بخورد، از غم و غصه همان شب می میرد.

داستان مسخ کافکا نشان تنهایی انسان معاصر است. انسانی که نخواهد تابع بی چون و چرای جامعه و هنجار های حاکم بر فرهنگ باشد برچسب کجروی بر او می زنند. داستان غم انگیز زندگی گره گوار سامسا حاکی از این بیگانگی با هنجارهاست. گویی او خود می خواهد که بین تابعیت محض از اجتماع و مسخ شدن، مسخ شدن را برگزیند. در نتیجه می توان گفت که مسخ شدن گره گوار نوعی فرار از واقعیت حاکم است. سر انجام همانطور که علاقه ی بیش از حد گره گوار به موسیقی و به طور عام هنر نشان می دهد، او به طور کامل خود را از جهان مادی خلاص کرده است. گره گوار تنها زمانی توانست از شنیدن موسیقی لذت ببرد و نفس واقعی خودرا در یابد که از اجتماع و قراردادهای آن گریخت و به معنای دیگر مسخ شد.

در یکی از صحنه ها که پدر گره گوار به سمتش سیب پرت می کند تا او را به اتاق خود براند را می توان کنایه ای از گناه حضرت آدم و رانده شدن او از بهشت دانست. گره گوار هنجارشکنی کرده بود و می بایست از بهشت اجتماع رانده شود.

از طرفی می توان گفت مسخ شدن گره گوار باعث شد که تنها ظاهر او تغییر کند ولی شیوه ی تفکر او بدون تغییر باقی ماند. هرچند او پس از مدتی شروع به بالا رفتن از دیوار می کند و بیشتر سعی می کند که در تاریکی باشد تا روشنایی اما هنگامی که مادر و خواهرش می کوشند که وسایل اتاقش را بیرون ببرند با مقاومت شدید او رو به رو می شوند. او دیوانه وار به تابلوی روی دیوارش چنگ می زند و سعی می کند که وسایلی که  مربوط به گذشته ی انسان بودنش است را حفظ کند. این تعارض تا آخر داستان باقی می ماند.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه هجدهم آبانماه سال 1393
نظرات()   
   
پنجشنبه هشتم آبانماه سال 1393  09:49 قبل از ظهر

 

این پرسش برای شکارچی درک ناپذیر است. پرسش شهردار دربارۀ گناه و بیگانه بودنِ شکارچی با واژۀ گناه، نشان دهندۀ دو جهان متفاوت است؛ جهان هستیِ آغازین و بکری که هنوز گناه را نمی شناسد و جهان دیگری که تاریخ تمدن بشری را می سازد و در آن، فردیت آدمی رو به زوال می رود و انسان با میزان گناه یا تقصیر ارزیابی می شود.

نقش مسلط سازمان بوروکراتیک در زندگی مردم که در پیِ کنترل همه چیز است تا قدرت خود را استوار نگه دارد، در داستان های دیگر کافکا نیز به تصویر کشیده می شود، چیزی که کافکا آن را در رُمان محاکمه «جوش خوردنِ زندگی با اداره» می نامد:

ک. هیچ کجا مانند این جا اداره و زندگی را تا این حد به هم جوش خورده ندیده بود. چنان به هم جوش خورده بودند که گاهی به نظر می رسید انگار اداره و زندگی جایشان را با هم عوض کرده باشند.

شهردار، اما، در کنار رفتار اداری یا بوروکراتیکش، نقش مرجع الهی را نیز ایفا می کند. او مانند یک پدر روحانی بر بالین انسانِ در حال مرگ، دستش را بر پیشانیِ شکارچی می گذارد، زانو می زند و دعا می خواند. در همین لحظه است که شکارچیِ مرده چشم می گشاید و از شهردار می پرسد: «تو کیستی؟»

شهردار به شکارچی توضیح می دهد که او کیست و چگونه از طریق یک کبوتر از آمدن گراخوس به شهر ریوا با خبر شده است:

واقعاً یک کبوتر بود، اما به بزرگیِ یک خروس. آن کبوتر به سوی گوشم پرواز کرد و گفت: فردا شکارچیِ مرده می آید.

این قصۀ افسانه ای- دینی که در آن کبوتر به عنوان نماد مسیحیت وارد می شود. پاسیونِ مسیح (شرح مصائب عیسا مسیح) را امروزین می کند. این حالت مسیحیاییِ شهردار از چند سو نمودار می شود. از یکسو، زمانی شکارچیِ مرده چشم باز می کند و سخن می گوید، به بیان دیگر، زمانی زنده می شود که شهردار در برابرش زانو می زند و دعا می خواند، که می تواند یادآور زنده نمودن مرده توسط مسیح باشد. از سوی دیگر، کبوتر به خروس می ماند که می تواند بازگو کنندۀ پیشگوییِ مسیح باشد؛ زیرا مسیح به یکی از حواریونش گفته بود: خروس سه بار می خواند و با هر آواز خروس، تو مرا انکار خواهی کرد، که مطابق قصۀ نوشته شده در انجیل این پیشگویی درست از آب در می آید. افزون بر این، نامِ شهردار با نقش مسیحیایی یا روحانیِ او نیز هماهنگی دارد. زیرا نام شهردار سالواتور (Salvatore) به معنای «ناجی» است.

جلوه گریِ مسیح در پیکرۀ شهردار نشان از این دارد که در جهان مدرن، مسیح نیز موجودیت خود را از دست می دهد و با خود بیگانه می شود؛ زیرا او دیگر نه روحی مقدس، که کارمند دولت یا حتی بازجوست.

این حالتِ از خود بیگانگی یا دگردیسی از طریق بی مقدار شدنِ ارزش ها، فضای بیگانگیِ مطلق را نشان می دهد، فضایی که در آن شکارچی به پروانه (شکار؟) و مسیح به شهردار تبدیل می شود.

چنین نمایی از دگردیسیِ افراطی در این داستان می تواند به بدبینی کافکا نسبت به رشد بشریت تعبیر شود، اما در عین حال نشان می دهد که حضور تردید، ناامیدی، تنهایی که به بیگانگی منجر می شود و از مؤلفه های آثار کافکاست، همیشه واقعیتی شخصی نیست، بلکه می تواند نشانگرِ امری همگانی و همه بشری در نوشته های کافکا باشد. همچنین نشان از هجرت ابدی بشریت دارد که «میهن بسیار زیبا» یعنی خویشتنِ خود را گم کرده است.

برخی از مفسران در تفسیرِ این داستان، به یکی از موضوع های هسته ای در آثار اکسپرسیونیست ها برمی گردند؛ و آن، درگیری بین شغل و کار هنری است. به عنوان مثال تورستن والک (Thorsten Valk) در مورد مرده- زنده بودنِ شکارچی می نویسد: «مسئلۀ موجودیت شکارچی و هنرمندان مدرن به یک اندازه انکارناپذیر است.» او شکارچی را نماد هنرمند مدرن می داند که در «ناکجا آباد بین مرگ و زندگی» سرگردان است. از آن جا که واژۀ Gracchus از اصطلاح لاتینیِ graculus و واژۀ ایتالیایی gracchio مشتق می شود که هم معنای نام خانوادگی کافکا (Kafka)، به چکی کاوکا (kavka)، است که نام نوعی پرنده (کلاغ گردن بور) است، والک به این نتیجه می رسد که گراخوس، خودِ کافکا ست که در این داستان، به موجودیت خود به عنوان یک نویسنده در درگیری با شغلش یا موقعیتش در زندگی مدرن می پردازد.

اما در این داستان افزون بر این که مسئلۀ عمومی و تاریخی بشریت مطرح می شود، موضوع داستان نیز با رابطۀ بین هنرمند و شغلش پیوندی ندارد. داستان مربوط می شود به رانده شدن شکارچی از «میهن بسیار زیبا» یش که خود را در آن جا «خوشبخت» احساس می کرد. او نیز مانند اُدرادک بر «پله های بی پایان» سرگردان است، که نشان دهندۀ سرگردانیِ ابدی بشر است:

من همیشه روی پله های بزرگی هستم که رو به پایین می رود. روی این پله های بی پایانِ گسترده می چرخم، گاهی بالا، گاهی پایین، گاهی راست، گاهی چپ، مدام در حرکت.

او نه تنها دیگر آنی نیست که زمانی در عصر پارینه بوده، زیرا «شکارچی تبدیل به پروانه می شود»، بلکه مانند اُدرادک «محل اقامتِ مشخصی» ندارد.

والک می کوشد در تفسیر خود بر این داستان، مسئلۀ هستیِ هنرمند در جهان مدرن را چنین روشن کند:

رابطۀ بین شکارچی و محیط زیستش همان گونه گسسته می شود که رابطۀ بین هنرمندِ خودمختار و پذیرندگان (یا خوانندگانِ) بالقوه اش.

اما کُنشِ داستانی، خلافِ این دیدگاه را نشان می دهد. زیرا وجود کنجکاو پسر بچه ای که پنجره را باز می کند تا با نگاهش تازه واردان را مشایعت کند و حضور پنجاه پسر بچه ای که در برابر شکارچی به صف می ایستند و در برابرش تعظیم می کنند، می توانند جزو خواستاران یا پذیرندگان گراخوس به شمار آیند. کودکان و شکارچی هنوز بکر و طبیعی اند؛ و این نشان می دهد آن هایی که از یک جنم هستند همدیگر را می یابند یا در می یابند. کودکان در این جا به عنوان کسانی که هنوز به قید و بندِ مناسبات اجتماعی آلوده نشده اند، می توانند نماد امید نسبت به آینده ای باشند که کودکان آن را رقم خواهند زد. آیا نمی توان این نوع رویکرد به کودکان در آثار کافکا را، برخلاف بدبینی ظاهری یا نگاه تلخش نسبت به هستی، به عنوان بارقۀ امیدی پنهان نسبت به آینده برآورد کرد؟

مقایسه یا همسان بینیِ رابطۀ شکارچی با پیرامونش و پیوند هنرمند مدرن با پذیرندگان هنر در این داستان را نمی توان به دلایل دیگری پذیرفت. اگر چه هنرمند مدرن با رویکرد به مردم یا پذیرندگان تا زمانی که نتوانند تنها از طریق آثارش امرار معاش کند، بخش مهم توان و انرژیِ هنری اش را ناچار است قربانی شغل فرساینده کند، ولی هر هنرمند مطرح در هر دورۀ ادبی در جهان مدرن خواستاران خود را کم و بیش می یابد. افزون بر این، نه تنها در داستان «گراخوس شکارچی»، بلکه در مهم ترین و مطرح ترین داستان های کوتاه و رُمان های کافکا، شخصیت های داستان آدم های معمولی هستند که وجودِ بیگانه شده شان در زندگی روزمره به تصویر کشیده می شود؛ مانند شخصیت های داستان های مسخ، قصر، محاکمه و... که همه کارمندان ساده ای هستند، بدون هیچ گونه نشانه یا داعیۀ هنری، و بدون هیچ گونه گرایش یا کارکردِ معینِ سیاسی- ایدئولوژیک. گاهی به نظر می رسد که آن ها کل انسانیت را در تاریخ رشد بشری نمایندگی می کنند.

نه تنها در «گراخوس شکارچی»، بلکه در رُمان قصر نیز می توان چنین فضایی را مشاهده کرد. ک.، شخصیت داستان که مساح است به روستایی وارد می شود که نامی ندارد. در این روستای بی نام که می تواند هر کجا باشد، زندگیِ بسیار ساده و ابتدایی در جریان است. تنها ابزاری که زندگی مدرن را نمایندگی می کند، تلفن است که از طریق آن، سردرگمی برآمده از مدیریتِ بوروکراتیکِ قصری که همه چیز را زیر نظارت و کنترل خود دارد، آغاز می شود. سردرگمی یا سرگردانیِ ک. برای دستیابی به قصر او را تا سر حد مرگ نسبت به پیرامون بیگانه می کند.

بی نامیِ روستا و درهم تنیدگیِ ابتدایی و مدرن در این رُمان می تواند نشانگرِ بافتِ زمانی- مکانی برای همۀ تاریخ بشریت باشد. از این زاویه می توان با امریش هم رأی بود که «کافکا تصویرگرِ بزرگِ حقیقت عمومی است.»


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه سوم آبانماه سال 1393  04:00 بعد از ظهر

شاره: مطلب زیر خلاصه است از کتابی با عنوان : "بیگانگی در زندگی کافکا" که توسط م. فلکی به عنوان پایان نامه دانشگاهی در آلمان به نگارش درآمده است.من، این خلاصه را برای دانشجویان در جلسه ای فشرده، بیان کردم؛ اما پیداست که یک ساعت سخن گفتن، حق زحمات آقای فلکی را ادا نمی کرد و بنا  بر این نظر، در چند قسمت در اینجا درج می شود بدان امید که خوانندگان به اصل کتاب مراجعه کنند

 

تفسیر داستان «گراخوس شکارچی»Der Jager Gracchus

«گراخوس شکارچی» داستانِ هجرت و سرگردانیِ شکارچیِ ظاهراً مرده ای است در زورق مرگ، که «قرن ها پیش» در شوارتسوالد (Schwarzwald، منطقۀ جنگلی در جنوب آلمان) در پیِ شکار یک بُزکوهی از صخره پرت می شود و می میرد. داستان با حمل شکارچی مرده بر تخت روان (برانکار) بر ساحل شهری بیگانه به نام ریوا (Riva) آغاز می شود. گراخوسِ مرده در عین حال زنده است و سخن می گوید، بی آنکه از جای خود بجنبد. وقتی او با شهردار ریوا تنها می ماند، ناگهان چشم می گشاید و با شهردار به گفت وگو می نشیند.

در تفسیر این داستان دربارۀ حالت مرده- زنده بودنِ توامانِ شکارچی، ویلهلم اِمریش (Wilhelm Emrich)، یکی از کافکاشناسانِ نامدار آلمانی، چنین برآورد می کند:

این امکان که در میانۀ زندگی، مرگ پیوسته در هر لحظۀ انسان حضور داشته باشد، امکانی که پیش فرضِ هر کمال واقعی روحیِ هستی انسانی بر روی زمین باشد، برای جهانِ زوال یافته از شدت کار، درک ناپذیر شده است.

امریش در این داستان، زندگی انسان مدرن سدۀ بیستم را می بیند که از رهگذر کار و مناسبات تجاری و ... «یگانگیِ هستیِ طبیعی اش» را از دست داده است.

تردیدی نیست که تصویر روند بیگانگی از طریق کار در آثار کافکا وزنۀ سنگینی دارد که به آن در جستار «کافکا و درگیری با شغل» و جاهای دیگر پرداخته ام. اما وقتی همۀ داستان های کافکا را هم عرض و تنها با واقعیت بیرونی روزمره نسنجیم. به بیان دیگر، اگر متن را بگذاریم خود، بی واسطۀ عناصر فرامتنی، سخن بگوید، آن گاه در این داستان به بُعدهای دیگری دست می یابیم.

کُنشِ داستانی در این داستان با موضوع شغل یا کار و کاسبی هیچ گونه پیوندی ندارد. داستان شکارچی ای است که «قرن ها پیش» از عصر شکار، از عصر پارینه، تا سدۀ بیستم میلادی ناخواسته «از همۀ سرزمین های دنیا» عبور می کند. او خود دربارۀ این هجرت ابدی چنین توضیح می دهد:

زورق مرگِ من به اشتباه مسیر خود را گم کرد. چرخش اشتباه آمیز سکان، یک لحظه غفلت زورق بان {باعث} انحراف زورق از میهن بسیار زیبای من شد {...} بدین گونه از دل همۀ سرزمین های دنیا سفر می کنم، {در حالی که} می خواستم در کوه های خودم زندگی کنم.

تغییر مسیر در نتیجۀ «چرخش اشتباه آمیز سکان» نشانگر نافرجامیِ رشد بشری است که نتوانست «خویشتن» خود را، «میهن بسیار زیبا»یش را در امان نگه دارد، یا آن گونه که آدورنو با نگاهی فلسفی ارزیابی می کند، «چشم پوشی از ویژگی های فردی، سرپوش گذاشتن بر هراسِ وول خورنده زیر سنگِ فرهنگ، نشانگر زوال خودِ فردیت است.»

زوال فردیت که به یأس، تنهایی و بیگانگی منجر می شود، در این داستان تنها به انسان قرن بیستم مربوط نمی شود، انسانی که یگانگی جهان و خویشتن خود را گم می کند و به تعبیر هایدگر در «فراموشی هستی» (Seinsvergessenheit) فرو می رود، بلکه بیگانگیِ سوژه (منِ شناختگر) را در کلیت خود، در گم شدگی و انحراف زمانی اش به تصویر می کشد که همۀ تاریخ بشریت را می تواند در بربگیرد. از همان لحظه



  • آخرین ویرایش:شنبه سوم آبانماه سال 1393
نظرات()       
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها