دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396  01:30 بعد از ظهر

 

سال های 45-1940 در زندان های مرگبار استالین معروف به گولاگ را در نظر بگیرید.تخمین های  نزدیک به واقع، نشان داده اند که حدود 30 میلیون نفر در این اردوگاه های کار اجباری جان خود را از دست داده اند. یادآوری کنم که این زندانهای مخوف، با عنوان اردوگاه های کاردرمانی شروع به کار کردند برای درمان فکری کسانی که اصول مارکسیسم ِ مورد تفسیر استالین را نفهمیده بودند. از جمله کسانی هم که در افتتاح این مجموعه ی آدمکشی حضوری با افتخار داشت،گورکی بود.این یادداشت ارتباطی به گورکی نداشت، اما هرگاه متنی از ادبیات شوروی می خوانم، نمی توانم از این شناعت گورکی رد بشوم.این نویسنده ی حکومتی، در نهایت هم مورد بدبینی استالین قرار گرفت و با همدستی منشی اش به طرز فجیعی به قتل رسید.

ارتباط زندانیان با خانواده های شان بسیار محدود بوده و در اغلب اوقات، چون حکومت، اطلاعی از زندانی به خانواده اش نمی داد، ارتباط به طور کامل قطع می شد و این در صورتی بود که زندانی، زنده  می بود.اگرنه در مورد میلیونها نفر از این زندانیان که حکومت حاضر نمی شد حتی زنده بودن شان را به اطلاع خانواده برساند،کاملا فراموش می شدند و حتی بعد از مرگ استالین و شروع دوره ی جدید در شوروی، تلاشهای بسیاری از خانواده ها برای یافتن اثری از مرده های شان هم به جایی نرسید.مشهورترین این نمونه، ماندلشتایم بود که  معلوم نشد چه روز و ماه و سالی و در کجا به قتل رسید و حتی از مکان به گور سپردنش هم اطلاعی به دست نیامد.

این مقدمه را گفتم تا به این مطلب برسم: بسیاری از این زندانیانی که در بی اطلاعی، فراموش ِ خانواده های شان شده بودند و پس از سپری کردن دوره های 5 یا 8 یا 10 ساله، جایی برای زندگی نداشتند، مجبور بودند در بخشی از همان گولاگ ها بمانند و کار مزدوری انجام بدهند.گاهی، ازدواج هم می کردند و در حمل الوار و با زندگی ای در حد زنده ماندن،روزگار می گذراندند.

یکی از آثازی که روایتی جالب از این گولاگ ها به دست می دهد، کتابی است با عنوان «فقط برایم بنویس»(عشاق گولاگ) از اورلاندو فیچز با ترجمه غلامحسین میرزاصالح.

محتوای کتاب، مجموعه نامه های عاشقانه ای است که بین طرفین یک عشق هنوز کامل نشده مبادله شده. این عشق، در همین مکاتبات خود را پیدا می کند و بارور می شود.من در این یادداشت کاری هم به این عشق ندارم.

یک طرف این عشق، لف، از سر اتفاق در قسمتی از یک گولاگ مشغول به کار می شود که نسبت به قسمت های دیگر، هتل محسوب می شده. اینکه ساعت کاری تقسیم شده باشد،وعده های غذایی،چای و قهوه،حمام و آب و بهدشت و تخت خواب هم در اختیار زندانی باشند و .... همه ی اینها در آن اردوگاه مخوف، فقط در انحصار زندانبانان ارشد بود و گاهی هم از سر اجبار، تحویل زندانیان متخصصی می شد که حکومت به تخصص آنان برای اداره گولاگ و تهیه سوخت و ... نیاز داشت. و لف چون شیمی خوانده بود، در همین قسمت مشغول به کار بود و در اینجا، فرصت نامه نگاری با معشوقش را داشت. البته،نگارش و ارسال نامه از هر طرف، به راحتی می توانست تا 5 سال زندان را در پی داشته باشد.

نامه ها به شدت از طرف مأموران یا حتی همسران آنها بازبینی و سانسور می شد. بنابراین، همان سهمیه های کم مثلا سالی 4 نامه که حق زندانی بود هم با ترس و لرز، با ابهام، با کنایه و اشاره نوشته می شدند.

در آن قتلگاه خاموش و به دور از اطلاع کشورهای «دشمن»، این نامه ها موهبت و معجزه ای بودند برای آن دسته از زندانیانی که مشمول این لطف شده بودند.موهبتی تا کمی از دنیای بیرون از آن مجموعه، اطلاعاتی داشته باشند و مهم تر اینکه امید را برای شان به ارمغان می آورد.این امید که هنوز فراموش نشده اند.

یک نکته ی مهم و جالب در کتاب این است که کارگران مزدور یعنی همان زندانیان سابق که پس از آزادی بازرسی نمی شدند، عامل مهم در دور زدن سانسور بودند.نویسنده آورده که این کارگران در ازای دریافت پول یا خدمت جنسی(؟)، نامه های مسأله دار را زیر لباس خود پنهان می کردند و از اردوگاه خارج یا از آنسو به دست زندانی می رسانیدند.

نمی دانم چقدر انگشت بگذارم روی اهمیت این کار از وجه دور زدن سانسور آن هم در گولاگ های استالینی در اواط قرن بیستم. و این که با سرعت جادویی تکنولوژی ارتباطات در قرن 21، برخی حکومت های استبدادی با تلاش برای سانسور به کجا می روند؟. این تاریخ برای آنان خواندنی و آینه عبرت نیست؟. به نظرم دیکتاتورها، همه مانند کودکان هستند که به تجربه های بزرگ ترها توجهی ندارند. کودک تا سوختن با آتش را تجربه نکند، ...

همین.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها