تبلیغات
behrood - ترلان - فریبا وفی
چهارشنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1396  08:45 بعد از ظهر

رمان «ترلان» اثر فریبا وفی را مانند هر متن دیگری می شود از زوایای مختلفی «قرائت» کرد. نگاه من در این یادداشت، از منظر جامعه شناسی و در عین حال کوتاه و گذراست. ترلان، شخصیت محوری رمان،دختری  در حال برخاستن از جایگاه سنتی - خانوادگی است. نیم خیز است ، و مردد در تصمیم گیری یا نشستن. آن گاه که برمی خیزد هم زیر سلطه ی نشستن ِ آسوده خاطری است.می خواهد  مبارز شود. می خواهد در کسوت نویسندگی مبارزه کند. بی آن که بر زبان بیاورد، در پوستین پرولتری افتاده.اصل هستی هم برایش مسأله است.اینها را  روی صفحه شطرنج ز زندگی اش چیده تا بازی را ببرد اما از حریف یا حریفان غافل است. در نتیجه، بیش از آن که به یقین در گرفتن تصمیم برسد، ناخودآگاهش، به تکرار، به نشستن وامی داردش. امر به نشستن در او غالب است. دختری خواهان تغییر اما ترسو و خالی از جسارت.ترلان، دختری شهرنشین است که به واسطه ی برادر برادری که قالب زندگی سنتی را شکسته و تفکری الزاماً نه ماتریالیستی بلکه غیردینی دارد -  و محیط پیرامونش، سودای نویسندگی دارد.

صحنه ی رمان در سالهای دگرگونی جامعه ی ایران در سال 57 برای تعدادی از دختران جوان جویای شغل در یک پادگان نظامی طراحی شده. آن دگرگونی، شرایط یا بهتر است بگویم ساختار آنومیکی را به دختران جوان تحمیل کرده است. اینها در پی هویت راهی پادگان شده اند. سنت، دست کم این کارکرد مثبت را برای شان داشته که از سیال بودن خاطری آسوده داشته باشند، خاطری آرام و دم دستی و رخوت آور؛ همان که پهلو هم به پهلوی «قسمت» می ساید تا دوست ترلان، رعنا،  بپذیرد به تبع هابیتوس خود و خانواده اش که در انتخاب مرد زندگی اش، قافیه را باخته و راه تسلیم در پیش می گیرد.

آنومیک شدن جامعه،بالاخره آرزوی ترلان را به «میل» لکانی و  رهایی از عرف برمی انگیزد. رهایی از خانواده و جامعه ی عرف زده و فاتالیستیک و سپردن خویش به مکانی که نمادی از نظم جدید و زندگی عقلانی و بوروکراتیک وبری می توان تعبیرش کرد. در ساختمان مرکزی یعنی محل آموزش پلیس های جوان، دختران ، همچنان آونگی اند. آونگی اند زیرا به حد تکلیف نرسیده اند. ما اغلب این دختران را بدون هویت می بینیم. می شناسیم شان، اما شناختی ازشان نداریم. اینها شناسنامه شهرستانی دارند. تبریزی اند، کرمانشاهی اند، آبادانی اند اما پرسونالیته ندارند. موجوداتی اخته شده اند. دخترانی که چموشی شان دست بالا - تمسخر ارشد سبیلو شان است. گویی «ساختمان مرکزی» زنانگی شان را ساییده تا نشانه چندانی از زن بودن شان نبینیم.خواب عاشقانه هم اگر می بینند، خواب بهداشتی سنتی است بدون هیچ آداب معاشقه و مغازله ای. زیست زنانه ی مبتنی بر این الگو، باعث شده تا سطح آرزوی زنانه، در هیچ یک از شخصیت های رمان به مرحله ی میل شدن نرسد.اصلاً سرراست تر بگویم که جامعه ی سنتی و آرزوی سنت شکنی در یک جامعه ی انقلابی، موجب شده تا آدمهای رمان را بیشتر شبیه عروسک های کوک شده نشان دهد. انقلاب تنها در بیرون اتفاق افتاده. در درون آدمها نشانه ای از انقلاب نیست.در دیگر گوشه های صحنه ی رمان هم چندان اثری از انقلاب نیست.گویی  طنینی سالها پیش توسط گروههای سیاسی مخالف نظام سیاسی پیشین در افتاده مثل ترویج عدالت خواهی و خدمت به خلق و کورصدای این طنین به شهر شهره به انقلابی گری و چپ گرایی (تبریز) هم رسیده و همین. البته این صدا در خانواده ترلان و رعنا هم به وجه عنایتی نرسیده به جز ایرج و رضا که تا حدی از کلیشه ی مرد خانواده دوست و بچه پس انداز ِ ایرانی فاصله گرفته اند اما همان ها هم تنها در پس زدن وضعیت جاری سهیم اند ولی در طراحی آنچه می خواهند، درک و دانشی ندارند. گویی نمادی از روشنفکران آن روزگار ایران هستند که نقشه ی راهی برای رژیم انقلابی و تبدیلش به یک نهاد نداشتند.

می توان باز هم از ناکامی  در عصیان گری اینها گفت. ترلان و رعنا، راهی دیار «سوژه شدن» دکارتی - فوکویی شده اند.اگر موجب ملال خاطر نشود بگویم که مرحله ی گذار از آرزو به میل را دارند. میل به سوژه شدن دارند. نیت تخلف هم از عرف جامعه و هم از قانون پادگان را می پرورانند اما دچار انفعلال اند. مصداق هایی اند از ابژه های فوکویی که توان مقابله با رژیم حقیقت را ندارند.الگوهای ترلان و رعنا ایرج و رضا در نتیجه ی ناتوانی و عقیم ماندن، دچار روزمره گی شده اند.ناکامی ای در نتیجه ی ناتوانی . فرهنگ سنتی در جامعه مردان مبارز را؛ و در پادگان زنان سنت شکن را به یک اندازه عقیم کرده است.همه همچنان در ابژه گی خود می مانند به روشنی نویسنده شدن ترلان. ترلان خیلی می کوشد شخصیتش را دگردیس کند اما ناتوان است. می نویسد اما از این کوشش نوشته ی قابلی درنمی آید جز درگیری های دختری کودک مانده که با کاغذهایش جرزنی می کند.

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........شنبه سی ام دیماه سال 1396

نذری های منزلتی..........یکشنبه شانزدهم مهرماه سال 1396

به مناسبت روز جهانی معلم - یادی از محمد بهمن بیگی..........شنبه پانزدهم مهرماه سال 1396

انشای اول مهر..........یکشنبه دوم مهرماه سال 1396

زندگی بدون تزویر..........جمعه سی و یکم شهریورماه سال 1396

نویسنده و جامعه..........دوشنبه شانزدهم مردادماه سال 1396

معرفی یک کتاب: مفاهیم بنیادی نظریه اجتماعی کلاسیک..........جمعه ششم مردادماه سال 1396

وقت خوش نوشتن..........دوشنبه دوم مردادماه سال 1396

ترلان - فریبا وفی..........چهارشنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1396

از دل - مویه های دیروز..........چهارشنبه بیست و یکم تیرماه سال 1396

تروریسم و تبعیض..........جمعه نوزدهم خردادماه سال 1396

در راستای توزیع سیب زمینی و آرد متبرک میان تنگدستان:..........شنبه دوازدهم فروردینماه سال 1396

ترجمه کتاب جامعه شناسی بدن..........شنبه هفتم اسفندماه سال 1395

ترجمه جدید از زیمل..........شنبه هشتم آبانماه سال 1395

.............جمعه دوم مهرماه سال 1395

گذری به بخش سرطان..........شنبه ششم شهریورماه سال 1395

از برشت..........دوشنبه چهارم مردادماه سال 1395

آرنت و نمود من..........دوشنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1395

همه پستها