تبلیغات
behrood - تجربه ای در آینده
دوشنبه 29 تیر 1394  12:18 ب.ظ

با صدایی آرام و دلفریب گفت: «انتظار از من داری در آن سن چه می کردم؟. پنج ساله بودم که پدرم با سرطان کبد فوت شد؛ اگر بود که حامی داشتم.برادر بزرگم پیِ راحتی خودش بود. آدم مسئولیت پذیری نیست و نبود. فقط بیست و دو سال سن داشتم.مادرم هم دوست داشت زودتر سر و سامان بگیرم.این پف یوز هم نقش بازی می کرد. اینقدر به در و دیوار زد تا... گول خوردم. مردک حتی می گفت که بچه این خانواده نیستم. زندگی من با ترحم به این مردک شروع شد».

بی آن که بخواهد غرور زنانه اش را بشکند، گریه می کرد.قطره های زلال اشک بر گونه هاش می رقصیدند. آرام اما با تعنت، بی مانعی از نرمای کنار بناگوشش به خط گردنش می نشستند  و محو می شدند. گویی کویری تشنه و ترک خورده از عطش، در برهوتی خیالی و  در سکوت، می نیوشیدش.

خیره گی در چشمانش نبود. از دور که می دیدی اش، گمانت بر این بود از آن آدم هایی است که در زندگی دغدغه ی چیزی ندارند.گمان، نه، یقین ات می شد که عمرش،که زندگی اش، که شریک زندگی اش و بچه هایش،در سعادتی کم یاب چنان به تناسب درآمده اند که حسرتِ لحظه ای از داشتنش را  به تمنا داشتی.نمی شد هم نشین اش باشی و کنجکاو همدمش نباشی.قدش متوسط بود با پیشانیِ کوتاه و صاف؛ و گونه هایش که چون دو سیبِ بر درخت، تپش های قلبش را را آفتابی می کرد و به چشمان  مخاطب می نشاند. بینیِ متوسطی داشت.ابروانی معمولی با چشمانی میشی که هر پیرِ زاهدِ خرقه به دوشی را می توانست مبتلا کند.دسته ای از موی شرابی اش را متمایل به راستِ پیشانی اش رها می کرد.راه رفتنش با طمأنینه بود. صدای کفشش را در میان صدها زن و دختری که به اتاق می آمدند، می شناختم.این حد توجه را خودش هم می دانست اما به رو نمی آورد. به رو نمی آورد، اما با زیرکی و اغواگری، گاه به گاه حرف هایش را با نگاهی کوتاه به درونم می ریخت  یعنی که می دانم.میلی به شعر و ادبیات نداشت اما گاهی نیم بیتی یا جمله ای از این و  آن می گفت که حرف دلش را گفته باشد؛ حرف هایی که بوی دلدادگی داشتند.در گفتگوهایش ، مبادی آداب بود.می خواست حالی ات کند که با اطرافیانش متفاوت است و  بود.دست کم،در زیبایی، که غیرمستقیم به رخ هم قطارانش می کشیدش.پز روشنفکری هم می داد. خودش هم خوب دانسته بود که اگر مورد توجه دیگران است، قضیه ی دیگری در میان است نه فکر و  هوشش.در حرکات و سکناتش ژست امروزی بودن می گرفت و این که اُمل نیست.می گفت اهل نماز و روزه است. هم پای بند دین و معتقدات است و هم از آدم های بسته و خرافاتی فاصله دارد.

عصر آن روز، قرار بود در اداره، کلاس ضمن خدمت برگزار شود.عصری زمستانی با هوایی سرد و استخوان سوز. بخاری برقی اتاق را به پریز زدم. دفتر ، اتاق بزرگی بود با دو ردیف صندلی روبروی هم.اداره تعطیل بود. تنها  جیک جیک شلوغ چند گنجشکِ کنار پنجره سکوت را می شکست.

گفته بود در این دوره از کلاس ها شرکت می کند.صدای جنبنده ای از راه پله به گوشم رسید. نزدیک  و نزدیک تر ... و در قاب در جای گرفت . سلام و سلامی؛و سپس در را بست.  کنارم نشست. تعجبی نبود که با یک دوجین صندلی خالی، درست کنارم بنشیند، اما بی اعتنایی اش به دیگران را نمی دانستم. لبخندی ملیح بر لب نشاند.نگاهش زاویه ای داشت که تنها سفیدی چشمانش دیده می شد.بوی زنانگی اش به مشامم نشست.بویی آغشته به عطری ملایم و غریب.خودش غریب نمی نمود، هضم بوی زنی سی و چندساله با عطری که دل هر مردی  را  تکانی می داد، برایم غریب بود. تا شروع کلاس، ساعتی وقت بود.نمی شود و نمی توان در این لحظه ها،انتظار بی تفاوتی داشت.تلاطم درون ،می لرزاندت.پنهان نمی شد که حسی تازه به رگ و خونت دویده. می دود. هر آن بیشتر. باید بوده باشی تا لمسش کنی.موجی از نسیمی خنک سر تا پایت را می نوردد. گویی چنان سبک شده ای که از دور نظاره می کنی دو دلداده را؛ عشقی تازه و گیرا اما پر از سنگلاخ و خطر.تصورش هم کَشنده بود.بوی خون دلمه شده در  فضا پیچیده بود. اتاقِ ساکت، دَوَران می کرد. هر دو بی قرارِ بودن و دل در هوای ماندن؛ نه ماهی ؛ نه سالی؛ که سال هایی؛ نه عمری ؛ که چند عمر. اما هر کدام، به شیوه ای،به راهی می زدیم. او  اما حریف تر از آن بود که لرزشی به دست یا تپقی به کلام داشته باشد.صحبتش گَل کرد. کتاب «روشنفکری و رازدانی» سروش را می خواندم.از نویسنده پرسید که نمی شناخت اش. بعد...

پرسید: اسم شما، انتخاب کی بوده؟.

گفتم: پدرم شعر می خواند و...

به ناگه، آنی، در باز شد.

 

ادامه دارد...


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 29 تیر 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه 8 مرداد 1394 03:29 ق.ظ
سلام
دكتر امكانش هست ادرس فیس بوك شما رو به من ارسال كنید..
پاسخ خیام عباسی : سلام.کاش آدرسی درج می کردید.در عین حال،اسم من را در فیس بوک سرچ کنید،صفحه را پیدا می کنید.
Facebook.Abbasikayyam
ستاره
چهارشنبه 31 تیر 1394 07:20 ب.ظ
سلام
با آلزایمر موافقم که همه دچار آن هستیم..
در این همه شلوغی و ازدحام
فراموشی گاهی خوب است و گاهی بد..

منتظر ادامه داستان هستیم
موفق باشید
ستاره
دوشنبه 29 تیر 1394 12:43 ب.ظ
سلام
جالب بود...
مخصوصا عنوان مطلب"تجربه ای در آینده"
شبیه این داستان زیاد دیدیم ، که ....
حالا بماند.....
تجربه ای که ممکن است برای خیلی از ما اتفاق افتاده باشد.
سپاس

پاسخ خیام عباسی : سلام.
اگر فرصت و حوصله ای بماند، بنای کار بر ادامه است.وقتی ضربه ای ناگهانی به احساس و عاطفه بخورد، قلم هم دچار آلزایمر می شود که شده....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه 20 خرداد 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه 20 خرداد 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه 31 اردیبهشت 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه 20 اسفند 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه 1 اسفند 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه 16 بهمن 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه 9 بهمن 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه 6 بهمن 1396

همین چندروز پیش..........شنبه 30 دی 1396

نذری های منزلتی..........یکشنبه 16 مهر 1396

به مناسبت روز جهانی معلم - یادی از محمد بهمن بیگی..........شنبه 15 مهر 1396

انشای اول مهر..........یکشنبه 2 مهر 1396

زندگی بدون تزویر..........جمعه 31 شهریور 1396

نویسنده و جامعه..........دوشنبه 16 مرداد 1396

معرفی یک کتاب: مفاهیم بنیادی نظریه اجتماعی کلاسیک..........جمعه 6 مرداد 1396

وقت خوش نوشتن..........دوشنبه 2 مرداد 1396

ترلان - فریبا وفی..........چهارشنبه 28 تیر 1396

از دل - مویه های دیروز..........چهارشنبه 21 تیر 1396

تروریسم و تبعیض..........جمعه 19 خرداد 1396

از هدایت..........جمعه 8 اردیبهشت 1396

در راستای توزیع سیب زمینی و آرد متبرک میان تنگدستان:..........شنبه 12 فروردین 1396

ترجمه کتاب جامعه شناسی بدن..........شنبه 7 اسفند 1395

ترجمه جدید از زیمل..........شنبه 8 آبان 1395

.............جمعه 2 مهر 1395

گذری به بخش سرطان..........شنبه 6 شهریور 1395

از برشت..........دوشنبه 4 مرداد 1395

آرنت و نمود من..........دوشنبه 28 تیر 1395

محبوس تو را از تگ زندان نرهاند...........جمعه 25 تیر 1395

از تاریخ معاصر..........جمعه 25 تیر 1395

هر طرفی و قصه ای..........چهارشنبه 16 تیر 1395

همه پستها