پنجشنبه هفدهم اردیبهشتماه سال 1394  10:11 بعد از ظهر

گوشی را که برداشت کسی آنسوی خط خودش را معرفی کرد: من شومیلووف هستم؛ از کمیته مرکزی حزب بنا بر درخواست خودتان به سازمان زاکا آمده ام. تا یکساعت دیگر در محل کار شما حضور دارم و لازم است که برای توضیحاتی به سازمان بیایید.

پیش از این چند نوبت با شومیلووف تلفنی در مورد پرونده اش صحبت کرده بود؛ سعی اش این بود که آقای بازرس را قانع کند که کمیته مرکزی در پایتخت در مورد او اشتباه می کند و گزارشهایی که به دستشان رسیده نه که واقعیت ندارند بلکه ناشی از اختلافاتی است که در سازمان زاکا با دیگر اعضاء پیش آمده و اضافه کرده بود که با این وضعیت ادامه کار برایش ناممکن است.

به برنامه کاری اش نگاه کرد. امروز را در مرخصی بود و باید کارهای بانکی اش را پیگیری می کرد. هوای ولادی وستک، آن روز معتدل بود. کت و شلوار یشمی اش را پوشید.به آیینه نگاه کرد. هرچند موهایش کوتاه و مرتب بودند اما به خاطر احترام به حرفه اش شانه به موهایش کشید و  دوباره رنگ مجموعه لباسهایش را وارسی کرد.معمولاً ترکیب لباسهایش مرتب بود هرچند در ولادی وستک، و به خصوص در این سازمان، پوشیدن لباسهای تازه و تمیز می توانست چنان مشام دیگران را بیازارد که هر تهمتی را نصیب فرد کنند. با وجودی که اهالی این شهر افتخار داشتند که شهرشان سابقه تاریخی دیرینی دارد و دروازه ورود فرهنگ دیگری بوده، اما منصفانه است که بگوییم آدمهای این شهر بسیار کوچک بودند؛ یعنی دنیای ذهنی کوچکی داشتند و با همین دنیای محدود، به داوری و قضاوت در همه امور جهان و زندگی آدمهای اطراف می نشستند.فرهنگ به نهایت سقوط کرده بود و مردم چنان به بوی آزارنده اش خو گرفته بودند که هر سخن یا نوشته مخالفِ عادات جاری را فقط با تهمت و دخالت در زندگی خصوصی فرد پاسخ می دادند؛ به معنای واقعی، زندگی خانوادگی و خصوصی هیچ اهمیتی نداشت.

     *     *     *

با عجله به سازمان رفت.در این امید بود که رو در رو با بازرس بگوید که آنچه در این سازمان و در بین همکارانش می گذرد، خیانت آشکاری است به کشور و ملت.

از پله های ساختمان «اس» بالا رفت. بازرس با ظاهری آراسته در کلیدور جلوی در اتاقی منتظرش بود.اتاق یکی از مسئولین رده پایین سازمان از قبل برای بررسی پرونده آماده شده بود.

در ورودی اتاق با بازرس روبرو شد و خودش را معرفی کرد: من، رادکوف هستم.

رفتار بازرس شومیلووف گرم و گیرا بود، احترامی که هم نشان از هم شأنی و همدلی بود و هم فاصله بازرس با رادکوف را نشان می داد.

بعد از احوالپرسی، خیلی زود به اصل ماجرا پرداختند.

در این میان دو تن از همکاران بازرس وارد اتاق شدند. رفتارشان با بازرس بسیار گرم و صمیمی بود و به همان درجه با رادکوف سرد. یکی از این دو، ورقه هایی را به بازرس تحویل داد که باید به پرونده رادکوف اضافه می شد.

پرونده رادکوف که روی میز شومیلووف بود تقریباً به دویست صفحه می رسید.

رادکوف بر خودش مسلط بود.

رو به شومیلووف گفت: چندبار پیش از این، تلفنی با شما صحبت کردم ولی همچنان نتیجه ای نگرفتم.

شومیلووف گفت: نامه ها و درخواستهای شما به دست من رسیده اند. اما زبان و سخن شما پر است از کنایه و طعنه به مسئولین.

رادکوف سخن شومیلووف را قطع کرد و گفت: ببینید آقای شومیلووف ؛ تمامی نوشته های من در پی این بودند که نشان بدهند اینجا چه می گذرد و چه خبر است. اینجا سطح و فشار چنان بر من زیاد است که چاره نداشتم.باید با این سخن، خواسته هایم را منتقل می کردم.

شومیلووف در این اثنا پرونده  ر را ورق می زد. به شعری از مایاکوفسکی- شاعر عصیانگر و ناراضی شوروی- اشاره کرد که این شعر توهین آشکار به مسئولین در مسکو تلقی می شود.

رادکوف گفت: اشعار مایا ذاتاً قابلیت تفسیرهای زیادی دارند و توضیح داد که نظر  من این است که چون مسئولین در ولادی وستک، بسیار کوته بین هستند بنابراین از کمیته مرکزی حزب درخواست کمک کرده ام.

فضای اتاق در این حال، فضای محاکمه بود ولی به طرزی محترمانه. بازرس همچنان در پرونده بدنبال چیزی می گشت.

رادکوف کوتاه نمی آمد. شکایتش این بود که چرا در زاکا، حوزه خصوصی اعضا مصونیت ندارد.

رو به بازرس گفت:

چرا مدارکی در پرونده من هستند که من از محتوایشان بی خبرم اما همکاران من باخبرند؟ مگر همین همکاران نیستند که بارها درخواست اخراج مرا از سازمان طرح کرده اند؟ در حالی که بخش زیادی از فساد اداری که اینجا موج می زند، دست پخت همین همکاران است.

پیش از این که شومیلووف جوابی بدهد دوباره در باز شد.یکی از مدیران بود. گویی غیر از شومیلووف کس دیگری در اتاق نیست. یعنی آشکارا رادکوف به عنوان مجرم نادیده گرفته می شد.به خاطر تشکیل جلسه ای باید اتاق بازجویی را ترک می کردند.

آقای مدیر با پوزش و احترامی توأم با رعایت مراتب اداری، اتاق دیگری را به شومیلووف نشان داد.

رادکوف چون موجودی بی ارزش به دنبال دو نفر راه افتاد.پوشه قطور پرونده اش، زیر بغل شومیلووف را کاملاً پر کرده بود.هرچند در رفتار بازرس، نشانی از بی نزاکتی نبود اما وقتی کسی رو در روی بازرس می نشست، از نظر سایر اعضا، مجرم بود و شایسته تحقیر.

رادکوف در ذهن خود مقایسه می کرد بینش و عملکرد خودش را با مثلاً همین آقای مدیر.

از خود پرسید که اینها چه برتری بر دیگران دارند؟

واقعیت این بود که در ولادی وستک، صعود و سقوط در مراتب اداری به شایستگی یا ناشایستگی آدمها نبود. سلیقه مسئول محلی سازمان معیار مهم بود. اغلب این پست های مدیران، هیچ نسبتی با تحصیلاتشان نداشت. قوم گرایی وستکها هم معیار کمی نبود. خیلی از نفرات سازمان در وستک؛ «غریبه» ای به حساب می آمدند که باید اخراج می شدند.

شومیلووف رو به رادکوف گفت: اعضا کمیته مرکزی در وستک از شما شکایت دارند. پارسال شما را در ژانویه برای رسیدگی به شکایت همکارانتان احضار کرده اند در حالی که در فوریه حاضر شده ای.همکاران شما هم شهادت داده اند.نگاه کن این هم امضاهایشان.

رادکوف گفت: واقعاً این طور به شما گفته اند؟. آقای شومیلووف ، این دروغی بزرگ است...

شومیلووف گفت: بله این طور گفتند؛ و من سعی می کنم جلسه ای رو در رو تشکیل بدهم تا همه چیز روشن شود.

رادکوف تا اینجا توانسته بود شومیلووف را متقاعد کند که بنا بر گزارشات مسئولین ولادی وستک، نه شیطان صفت است و نه عامل کاپیتالیسم و نه تروتسکیسم.

شومیلووف هم به این نتیجه رسیده بود اما نه تا سرحد یقین.

خیال رادکوف درگیر بود. رهایی نداشت. بعد از بی حرمتی آقای مدیر و شنیدن دروغ بزرگ،احساس کرد که تحقیر شده است.با شومیلووف حرف می زد اما دیگر شکسته بود.همه ماجراهای چند سال گذشته در زاکا، مانند فیلم صامت، پیش چشمانش ظاهر شدند.صدای سوت ممتد و کر کننده ای در گوشش شیهه می کشید.تنها چهره سایه روشن شومیلووف را می دید که روی میز، پرونده را به هم می ریخت تا سند دیگری را رو کند.

رادکوف، روی در صندلی فرو رفته بود.شکسته؛ خسته؛ ناامید؛ و مبهوت.در این فکر بود که چگونه به آسانی می شود دروغ گفت و بعد انبوهی از آدمهای الینه شده را هم به عنوان شاهد به شهادت طلبید؟.

دست آقای شومیلووف بود که رادکوف را از خیال به در کرد:

دیگر نیازی به حضور شما نیست. موفق باشید.

رادکوف، ناتوان بود از  رفتن. دست به نرده های راه پله ساختمان اس گرفت و آرام قدم برداشت.

در راه شعری از شاعر جوان روسی را زمزمه می کرد


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه هفدهم اردیبهشتماه سال 1394
نظرات()   
   
یونس رفیعی منجزی
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشتماه سال 1394 10:13 بعد از ظهر
سلام این قدرت است که به عده ایی قدرت بارخواست میدهد قدرتی که عامل تقدس بخشی می شود
ستاره
یکشنبه بیستم اردیبهشتماه سال 1394 01:16 قبل از ظهر
سلام
مثل همیشه جالب بود...
با خواندن داستان یاد خودم افتادم
من تو زندگیم با چنین موقعیتی درگیر بودم
البته نه به این شکل ولی حس تلخ شخصیت داستان را کاملا درک میکنم
من متهم بودم به کاری که هرگز مرتکب نشده بودم
ولی متاسفانه طرف مقابل من قویتر از این حرفها بود..
هنوز که هنوزه بعد گذشت مدتها من این برچسب همراه خودم دارم
امیدوارم هیچ کس در چنین موقعیتهای تلخ و دردآوری گرفتار نشود.
با سپاس فراوان
پاسخ خیام عباسی : غیر از "چاپلوسی"، " رذیلت غیر اخلاقی" و " ابتذال آدمها" که منظور راوی است، سخن از "قدرت" هم هست که در همه روابط انسانی تنیده شده.آنچه شما می گویید "قوی تر" یعنی قدرت بیشتری با اتکاء به دیگران داشته. حق و حقیقت و قانون و اخلاق و ... موارد دیگری که از بیان آنها می گذرم!! همه در مفهوم قدرت مستتر و مضمر اند.
دیدگاههای فوکو در این مورد بسیار آموزنده است.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............جمعه هشتم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........جمعه بیست و نهم دیماه سال 1396

نذری های منزلتی..........یکشنبه شانزدهم مهرماه سال 1396

به مناسبت روز جهانی معلم - یادی از محمد بهمن بیگی..........شنبه پانزدهم مهرماه سال 1396

انشای اول مهر..........یکشنبه دوم مهرماه سال 1396

زندگی بدون تزویر..........جمعه سی و یکم شهریورماه سال 1396

نویسنده و جامعه..........دوشنبه شانزدهم مردادماه سال 1396

معرفی یک کتاب: مفاهیم بنیادی نظریه اجتماعی کلاسیک..........جمعه ششم مردادماه سال 1396

وقت خوش نوشتن..........دوشنبه دوم مردادماه سال 1396

ترلان - فریبا وفی..........چهارشنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1396

از دل - مویه های دیروز..........چهارشنبه بیست و یکم تیرماه سال 1396

تروریسم و تبعیض..........جمعه نوزدهم خردادماه سال 1396

در راستای توزیع سیب زمینی و آرد متبرک میان تنگدستان:..........شنبه دوازدهم فروردینماه سال 1396

همه پستها