شنبه سوم آبانماه سال 1393  05:00 بعد از ظهر

شاره: مطلب زیر خلاصه است از کتابی با عنوان : "بیگانگی در زندگی کافکا" که توسط م. فلکی به عنوان پایان نامه دانشگاهی در آلمان به نگارش درآمده است.من، این خلاصه را برای دانشجویان در جلسه ای فشرده، بیان کردم؛ اما پیداست که یک ساعت سخن گفتن، حق زحمات آقای فلکی را ادا نمی کرد و بنا  بر این نظر، در چند قسمت در اینجا درج می شود بدان امید که خوانندگان به اصل کتاب مراجعه کنند

 

تفسیر داستان «گراخوس شکارچی»Der Jager Gracchus

«گراخوس شکارچی» داستانِ هجرت و سرگردانیِ شکارچیِ ظاهراً مرده ای است در زورق مرگ، که «قرن ها پیش» در شوارتسوالد (Schwarzwald، منطقۀ جنگلی در جنوب آلمان) در پیِ شکار یک بُزکوهی از صخره پرت می شود و می میرد. داستان با حمل شکارچی مرده بر تخت روان (برانکار) بر ساحل شهری بیگانه به نام ریوا (Riva) آغاز می شود. گراخوسِ مرده در عین حال زنده است و سخن می گوید، بی آنکه از جای خود بجنبد. وقتی او با شهردار ریوا تنها می ماند، ناگهان چشم می گشاید و با شهردار به گفت وگو می نشیند.

در تفسیر این داستان دربارۀ حالت مرده- زنده بودنِ توامانِ شکارچی، ویلهلم اِمریش (Wilhelm Emrich)، یکی از کافکاشناسانِ نامدار آلمانی، چنین برآورد می کند:

این امکان که در میانۀ زندگی، مرگ پیوسته در هر لحظۀ انسان حضور داشته باشد، امکانی که پیش فرضِ هر کمال واقعی روحیِ هستی انسانی بر روی زمین باشد، برای جهانِ زوال یافته از شدت کار، درک ناپذیر شده است.

امریش در این داستان، زندگی انسان مدرن سدۀ بیستم را می بیند که از رهگذر کار و مناسبات تجاری و ... «یگانگیِ هستیِ طبیعی اش» را از دست داده است.

تردیدی نیست که تصویر روند بیگانگی از طریق کار در آثار کافکا وزنۀ سنگینی دارد که به آن در جستار «کافکا و درگیری با شغل» و جاهای دیگر پرداخته ام. اما وقتی همۀ داستان های کافکا را هم عرض و تنها با واقعیت بیرونی روزمره نسنجیم. به بیان دیگر، اگر متن را بگذاریم خود، بی واسطۀ عناصر فرامتنی، سخن بگوید، آن گاه در این داستان به بُعدهای دیگری دست می یابیم.

کُنشِ داستانی در این داستان با موضوع شغل یا کار و کاسبی هیچ گونه پیوندی ندارد. داستان شکارچی ای است که «قرن ها پیش» از عصر شکار، از عصر پارینه، تا سدۀ بیستم میلادی ناخواسته «از همۀ سرزمین های دنیا» عبور می کند. او خود دربارۀ این هجرت ابدی چنین توضیح می دهد:

زورق مرگِ من به اشتباه مسیر خود را گم کرد. چرخش اشتباه آمیز سکان، یک لحظه غفلت زورق بان {باعث} انحراف زورق از میهن بسیار زیبای من شد {...} بدین گونه از دل همۀ سرزمین های دنیا سفر می کنم، {در حالی که} می خواستم در کوه های خودم زندگی کنم.

تغییر مسیر در نتیجۀ «چرخش اشتباه آمیز سکان» نشانگر نافرجامیِ رشد بشری است که نتوانست «خویشتن» خود را، «میهن بسیار زیبا»یش را در امان نگه دارد، یا آن گونه که آدورنو با نگاهی فلسفی ارزیابی می کند، «چشم پوشی از ویژگی های فردی، سرپوش گذاشتن بر هراسِ وول خورنده زیر سنگِ فرهنگ، نشانگر زوال خودِ فردیت است.»

زوال فردیت که به یأس، تنهایی و بیگانگی منجر می شود، در این داستان تنها به انسان قرن بیستم مربوط نمی شود، انسانی که یگانگی جهان و خویشتن خود را گم می کند و به تعبیر هایدگر در «فراموشی هستی» (Seinsvergessenheit) فرو می رود، بلکه بیگانگیِ سوژه (منِ شناختگر) را در کلیت خود، در گم شدگی و انحراف زمانی اش به تصویر می کشد که همۀ تاریخ بشریت را می تواند در بربگیرد. از همان لحظه


که گراخوس با انحرافِ مسیر زورق مجبور می شود «میهن بسیار زیبای» خود را ترک کند، به عنوان یک بیگانۀ ابدی سرگردان در «همۀ سرزمین های دنیا» می چرخد تا این که زورقش در یک شهر مدرن لنگر می اندازد.

در داستان ابتدا فضای بعد از ظهر شهر کوچک بندریِ ریوا نشان داده می شود که در آن ظاهراً صلح و آرامش حکم فرماست:

دو پسر بچه بر دیوار اسکان نشسته بودند و تاس بازی می کردند. مردی بر پلۀ تندیسی در سایۀ قهرمانانِ شمشیر به دست روزنامه می خواند. دخترکی کوزه اش را از آب چشمه پُر می کرد {...} درون میکده ای از لای در و روزنه های پنجره می شد دو مرد را دید که شراب می نوشیدند. میکده چی پیشِ رو روی میزی نشسته بود. زنی {...}

در چنین فضای آرامی که بی هیجانی، بی تفاوتی و دربستگی به تماشا گذاشته می شود، زورقی در بندر لنگر می اندازد و دو مرد «با لباس سیاه» تخت روانی را از زورق به ساحل حمل می کنند. بر تخت روان، مردی ظاهراً مرده دراز کشیده است. تصویری که راوی از مردم بندر نشان می دهد، حاکی از آن است که هر کس چنان بی تفاوت نسبت به دیگری به کار خود مشغول است که گویی نسبت به هم غریبه اند. اما آن ها نه تنها نسبت به هم بیگانه اند، بلکه به ورود بیگانه ها (دو مرد سیاه پوش و مرد مرده) نیز توجهی ندارند:

در بارانداز کسی توجهی به تازه واردان نکرد، حتی وقتی آن ها تخت روان را بر زمین نهادند تا منتظر زورق بان بایستند {...} هیچ کس به سمت آن ها نرفت، هیچ کس از آن ها پرسشی نکرد، هیچ کس به آن ها درست نگاه نکرد.

این توضیح دربارۀ بی کُنشیِ مردم و نمایش بی تفاوتی آن ها نسبت به یکدیگر، به صحنۀ ذکر شده در رُمان آمریکا شباهت می یابد که در آن، «سلام و احوالپرسی» حذف شده بود. ترسیم افراطیِ این حالت از بی تفاوتی، از یکسو نشان دهندۀ از دست دادن حساسیت و کنجکاوی انسان است، و از دیگر سو، بی توجهی و نادیده انگاریِ مردم شهر یا کشور میزبان نسبت به بیگانگان را بازتاب می دهد.

تنها کسی که به تازه واردان یا بیگانگان توجه می کند یک پسر بچه است:

پسر بچه ای پنجره را باز کرد و توجه اش به آن گروه {مردان سیاهپوش با تخت روان} جلب شد که تازه وارد ساختمان می شدند.

در ادبیاتِ آغاز سدۀ بیستم، دوران کودکی نقشمایه ای بود که «برای هستیِ آغازین و بکر به کار برده می شد. کودک در این دورۀ ادبی، به عنوان پیکرۀ هستی مندی به تصویر کشیده می شد که هنوز به زندگی متمدنِ مدرن آلوده نشده و نسبت به موجودات حساسیت نشان می دهد.»

در این داستان نقشمایۀ کودک آن گاه پررنگ تر جلوه می کند که تخت روان به یک ساختمان دو طبقه برده شد و در راهروی آن، «پنجاه پسر بچه صفی تشکیل دادند {...} و {در برابر تختِ روان} تعظیم کردند.»

حضور کودکانی که به احترام شکارچی به صف می ایستند و در برابرش تعظیم می کنند، نشان دهندۀ هماهنگی دو وجودِ آغازین و بکر است. هم کودکان هم شکارچی از یک جنس یا جنم به نظر می رسند؛ زیرا هر دو هنوز به مناسبات زندگی مدرن آلوده نشده اند.

شکارچی مرده «به یک اتاق بزرگ و سرد، مشرف به پشت ساختمان» برده می شود، که «در برابرش خانۀ دیگری وجود نداشت، و تنها دیوارۀ سنگیِ خاکستری- سیاهی دیده می شد.»

در این جا با ترسیم موقعیت اتاقی که شکارچی در آن قرار می گیرد، بویژه وجود سرما در آن و محدود شدن خانه یا چشم انداز آن به «دیوارۀ سنگیِ خاکستری- سیاه»، فضای غربت و دربستگی و محدودیت یک آدم بیگانه به نمایش گذاشته می شود. این حالتِ دربستگی زمانی شدیدتر می شود که شهردار همۀ حاضران، یعنی پنجاه پسر بچه و مردان سیاهپوش، را از اتاق بیرون می فرستد و درِ اتاق را قفل می کند. شهردار با شکارچی تنها می ماند، «به سوی تخت روان رفت، یک دستش را روی پیشانیِ مرد مرده گذاشت، بعد {در برابرش} زانو زد و دعا خواند.»


  • آخرین ویرایش:شنبه سوم آبانماه سال 1393
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........شنبه سی ام دیماه سال 1396

نذری های منزلتی..........یکشنبه شانزدهم مهرماه سال 1396

به مناسبت روز جهانی معلم - یادی از محمد بهمن بیگی..........شنبه پانزدهم مهرماه سال 1396

انشای اول مهر..........یکشنبه دوم مهرماه سال 1396

زندگی بدون تزویر..........جمعه سی و یکم شهریورماه سال 1396

نویسنده و جامعه..........دوشنبه شانزدهم مردادماه سال 1396

معرفی یک کتاب: مفاهیم بنیادی نظریه اجتماعی کلاسیک..........جمعه ششم مردادماه سال 1396

وقت خوش نوشتن..........دوشنبه دوم مردادماه سال 1396

ترلان - فریبا وفی..........چهارشنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1396

از دل - مویه های دیروز..........چهارشنبه بیست و یکم تیرماه سال 1396

تروریسم و تبعیض..........جمعه نوزدهم خردادماه سال 1396

در راستای توزیع سیب زمینی و آرد متبرک میان تنگدستان:..........شنبه دوازدهم فروردینماه سال 1396

ترجمه کتاب جامعه شناسی بدن..........شنبه هفتم اسفندماه سال 1395

ترجمه جدید از زیمل..........شنبه هشتم آبانماه سال 1395

.............جمعه دوم مهرماه سال 1395

گذری به بخش سرطان..........شنبه ششم شهریورماه سال 1395

از برشت..........دوشنبه چهارم مردادماه سال 1395

همه پستها