شنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1393  07:47 بعد از ظهر

«آه !! انسانها ، از شما چه بسیار چیزها آموخته ام . من دریافته ام كه همگان می خواهند در قله كوه زندگی كنند بی آنكه بدانند خوشبختی واقعی جایی است که سراشیبی به سمت قله را می پیماییم.دریافته ام كه وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت كوچكش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد.دریافته ام كه یك انسان فقط هنگامی حق دارد به انسان دیگر از بالا به پایین بنگرد كه ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی كه آنها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید.چون هنوز زنده اید».

 


  • آخرین ویرایش:شنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1393  11:10 بعد از ظهر


روز سه شنبه سی ام اردی بهشت(93/2/30)  ساعت 15 – 14 در سالن آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه جستاری شنیداری خواهیم داشت با موضوع : « دانش جوی ازخودبیگانه».



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1393  12:07 بعد از ظهر

در بهار امید - باید آنچه رویید
از دریچه ی دل - دید و چید و بویید
در کنار گلزار - از شراب گلنار

یک دو جامی و چند بوسه از لب یار
گو فلک نباشی آسمان بپاشی
تا که نشنوم من بانگ دلخراشی
جام باده ای چند -  با نگار و دلبند
نوش و زن به دنیا -  پشت پا و لبخند
کاین عروس گردون -  وین انیس مجنون
کی دهد دل و دست - جز به مردم دون
این دوروزه خوش باش -  بر حذر ز کنکاش
جز به همدم خویش -  راز دل مکن فاش
ای دل جنونی بی سبب به خونی
بگذرد به یک چرخ دوره کنونی
دایم از چه نالی -  بند جاه و مالی
جاهد این جهان است -  خوابی و خیالی
ای بشر چه هستی -  غیر خود پرستی
جز به حب دنیا -  دل تو بر چه بستی؟


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
یکشنبه بیست و یکم اردیبهشتماه سال 1393  08:10 قبل از ظهر

«آیا داستان آن دیوانه را شنیده ای؟ که در ساعات روشنی پگاه فانوسی بر افروخت و به شتاب به سوی بازار رفت؟ لاینقطع فریاد می کشید: "من خدا را می جویم! من خدا را می جویم!" و چون آنان که احاطه اش کرده بودند هیچ یک به خدا باور نداشتند سخنش خنده بسیاری را باعث شد . هیچکس او را به جد نگرفت. (یکی گفت:) "شاید که (خدا) به سفر اقیانوسها رفته است. " (دیگری گفت:) "شاید که (خدا) همچون کودکی خرد راهش را گم کرده است؟" (یکی دیگر گفت:)"شاید (خدا) از ما بی خدایان ترسیده است؟" همین گونه خنده بسیاری بر او زده شد.

دیوانه نا امید فانوسش را به زمین زد و فریاد کشید:" خدا مرده است. ما او را کشته ایم. من و شما!"

در اینجا دیوانه سکوت کرد و به شنوندگانش نگریست, آنان نیز خاموش بودند و در شگفتی به او می نگریستند. تا آنکه او ادامه داد:"من بسیار زود آمده ام." و سپس گفت: "زمانه من هنوز نرسیده است. این واقعه بزرگ هنوز در میان راه خود است. هنوز در حال پرسه زدن است. هنوز به گوشهای مردم نرسیده است. رعد و برق و توفان نیازمند زمانند. نور ستارگان نیازمند زمان است. کارهایی که به انجام رسیده اند برای آنکه دیده و شنیده شوند نیازمند زمانند. این کار (کشتن خدا)هنوز از دورترین ستارگان به مردم دورترست. با این همه آنها خود این کار را انجام داده اند». نیچه.

این عبارات هرچند در میان کسانی از ایرانیان شهرت دارد اما تفسیرهای شخصی، غیر فلسفی، ضد فلسفی و بی ارتباط با نگره نیچه بسیار دیده، شنیده و خوانده می شود.از این بدفهمی فلسفه نیچه که بگذریم، نتیجه  و پیامد پیش بینی این فیلسوف دور اندیش است.نیچه در سال 1900 به نیستی پیوست لیکن پیش از مرگش نوشت که خوانندگانش در صدسال بعد او را کشف می کنند و می خوانند.این ادعا، امروزه روز نیاز به تفسیر و تعبیر ندارد.

نیچه بر افکار بسیاری در جهان اذهان و اعیان تأثیر عمیق و پابرجای نهاد.زندگی خیل زیادی را دگرگون کرد؛ شخصیت سیاسی سیاستمدارانی را جهت داد و محتوا بخشید؛ بدفهمی اش، آثار زیانباری برای مردمی داشت که نه نامش را می دانستند و نه با فلسفه اش آشنا بودند.بر متفکران و دانشجویان مؤثر افتاد و سمت و سوی جهان را به اینجایی حهت داد که اینک ما در آن زندگی می کنیم.

خدا مرده است، را کسانی در ایران به معنای ظاهری تفسیر دادند آگاهانه یا ناآگاهانه. با انکار نیچه و جهان مدرن مندرج در تفکر او، نامی جستند و نانی؛ و به مقامی نه درخور دانش و اندیشه شان رسیدند.این سخن نیچه، البته در بادی امر، لرزه بر اندام مرد و زن سنتی اندیش قشری نگر می افکند و بسیار افکند.با این همه، آنچه را که نیچه پیش پیش دید و گفت در بسیاری از جوامع امروزی، می بینیم.به خصوص در ایران سده 14 شمسی.

اینجا هم خدا مرد به همان معنایی که نیچه مراد می کرد.لیکن مواجهه با این پدیده تاریخی و واکنش به آن رنگارنگ بود.آنانی که به فرهنگ ایرانیان فارغ از ریشه های باستانی و اسلامی اش- علاقه مند بودند و از دگردیسی یک یا چند عنصر فرهنگی و پیامدهای مثبت و منفی اش آگاه بودند، می دانستند که سقوط آغاز شده است؛ نه با آهستگی که با سرعت بسیار.می دانستند که برخی از  ارزشهای فرهنگی را مدعیانی از کارکرد انداخته اند و جایگزینی نیز برای آنها ارائه نداده اند.تفاوت در این بود که خدای مورد نظر نیچه در آلمان قرن 19 به صورت طبیعی و غیرمصنوعی مرد و قاتلانش در ابتدا نقشه قتلی در  ذهن نداشتند اما در اینجا، با همه توان و آگاهی و عامدانه خدا را در شب تار کشتند و فرداروز، جسد مترسکی اش را بالاتر از جامعه بر پای چوبین ایستاندند تا عوام الناس همچنان از مترسک بترسند. خود، اما با پوزخند به خدا و با اشاره به شرکا، غارت را به نام خدا و به کام طبقه خود «تعالی» بخشیدند.

امتیاز ما در این بازار مکاره نسبت به اروپای قرن 19، در این هم بود که دیوانه فراوان داشتیم.دیوانگان ما ( از فیلسوفان و سیاست دانان و ادیبان و دانشجویان و ...) ریختن خون خدا را دیدند و بانگ برداشتند.سالهاست که از این قتل فجیع شهادت می دهند و پیامدهایش را در همه جا بازمی گویند، لیکن، پرونده این قتل را سوداگران بستند. هم آنانی که با جعبه های بانگ و انگ، نظام سرمایه داری را در آستانه فروپاشی اعلام کردند و خود را در جنگ با نظام سلطه پیروز تصور می کنند و متوهمانه فکر می کنند بنای نوی در جهان نهاده اند تا عالمی نو و آدمی نو به تاریخ عرضه کنند، در قتل خدا شریکند.مرگ خدا، معادل شد با سیطره بر سود، و درآمدن آنان به عقد نظام سرمایه داری.قبح واقعه را اما هنوز بسیاری از ملت فرهیخته نمی دانند.قاتلان هم با میراثی که از این قتل بردند، به مدد امکانات رسانه ای مید این  وست(made in weast) با انواع برنامه های سیرک بازی، سرها را مشغول کرده اند.مرگ خدا در اینجا، فجایعی با آورده و می آورد که دست کم تا 200 سال دیگر تداوم دارد و شاید دیوانگان آینده چندان صدایشان بلند شود که خوابزدگان این بوم و بر را بیدار کند.در قسمت بعد، پیامد مرگ خدا را در یکی از نهادهای آموزشی -  دانشگاه آزاد با تمرکز بیشتری خواهم گفت.

 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه بیست و سوم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
شنبه بیستم اردیبهشتماه سال 1393  11:10 قبل از ظهر

Image and video hosting by TinyPic


  • آخرین ویرایش:سه شنبه بیست و سوم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
جمعه نوزدهم اردیبهشتماه سال 1393  08:10 قبل از ظهر

عرفی شدن جوامع و افراد در اندیشه مارکس چنین است:

1- دین و دولت را ابزارهای ایدئولوژیك- سیاسی قدرتهای حاكم می داند.این دو محصول، با عبور بشر از دوران ما قبل تاریخ و گام نهادن به دوران بی طبقه گی، از میان خواهند رفت.

2- ماركس از متعالی شدن و برتر شدگی (Supernization) مجدد بشر برای خود سخن می گوید- یعنی بازگشت به انسان، انسانی كه به تعبیر فوئر باخ از خود بیگانه شده است. (جلیلی،145-1376:111).

مارکس اگرچه کتاب مستقلی را به دین اختصاص نداد، لیکن دورکیم در اردوگاه مقابل او، چنان به باور کارکردی پدیده های اجتماعی رسیده بود که  لحظه ای از دین غافل نماند و به خصوص در کتاب « صور ابتدایی حیات دینی در جوامع ابتدایی» دِین خود به کارکردگرایی را ادا کرد.اهم نظریات وی چنین است: 

1- منشأ اجتماعی دین؛ و نفی هر گونه منشأ ماوراء طبیعی و الهی برای آن (دین فرآورده بشری است)؛ توتمیسم، نخستین صورت دینی در جوامع ابتدایی؛توتم، نمادی از كلان و ارزشها و سنت های نهادینه شده ی آن است؛ دین را مهیای هرگونه دستكاری و اصلاح و تبدیل های بعدی و سرانجام در فرایند عرفی شدن قرارمی دهد.

2- تمایز قائل شدن بین مقدس و نامقدس در جوهر دین؛

خود دین برای جدا شدن امور مقدس از نامقدس ، این خط فاصل را رسم می كند.

3- بحث مربوط به انتقال از همبستگی مكانیكی به ارگانیكی؛

در این انتقال، از نقش دین كاسته می شود و خلاءهایی ناشی از گسست هنجاری و اخلاقی در جوامع جدید به وجود می آید. موضع دوركیم، معتدل است و رأی به حذف كامل دین نمی دهد و بیشتر به تحول آن نظر دارد. به نظر وی ادیان گذشته، تجلی تقدس یافته آرمانهای همان جوامع بودند، پس جوامع جدید قادرند دین و خدایان جدید خویش را از نو بسازند.رابرت بلا، دوركیم را نخستین متكلم دین مدنی می داند. (مایکل سناف،بب1378:).

جامعه شناسی دین وبر، به هیچ وجه برکنار از مواضع او در مورد عقلانیت و تمدن غربی نیست. سیر تكاملی عقلانیت نزد وبر دو مرحله دارد :

1- پیدایش دین و چالش دین عقلانی با جادوی غیر عقلانی، (پیدایش كاپیتالیسم)؛

2- آغاز عصر مدرن.

كه دین، جای خود را به سیاست، اقتصاد و علم (عوامل عقلانی سازی) می دهد. وبر از این مفاهیم استفاده كرد: عقلانیت، افسون زدایی، اندیشه گرایی(Intellectualization).

عقلانیت را نیز در چهار معنا به کار برد:

1- عقلانیت علمی؛ یعنی: تمامی انحاء زندگی كه فعالیتهای دنیوی را از منظر علائق و منافع خودخواهانه و مصلحت عمومی فرد مورد توجه و داوری قرار می دهند.

2- عقلانیت نظری؛ غلبه بر واقعیت از طریق مفاهیم انتزاعی؛ استدلال، تفكر، استقراء.     

3- عقلانیت ماهوی؛ سازگاری عناصر تشكیل دهنده مجموعه ای از ارزشها و باورها.

4- عقلانیت صوری؛ محاسبه وسیله هدف.            

سرمایه داری و دیوانسالاری دو نیروی عقلانی ساز بزرگ در عصر مدرن هستند كه منشأ واحدی دارند: دین ریاضت گرای این جهانی.

از نگاه وبر، انسان نیازی متافیزیك به جهان معنادار دارد. این نیاز ناشی از زیستن در جهان بی نظم و فاقد معناست. دین این نیاز را رفع كرده وبا ارائه نظامی انتزاعی این جهان را معنا دار می كند:در زندگی روزمره، اتفاقاتی می افتند كه با انتظارات و تجربه های روزمره ناهم خوانند به این دلیل بی معنی اند كه اصلاً نباید رخ بدهد.

اگر سطح عقلانیت در جامعه پایین باشد، این تناقض را جادو رفع می كند؛اگر سطح عقلانیت بالا باشد، باید مرجع غایی تری پیدا شود؛ یعنی روند عقلانی شدن روند صعودی می یابد. پیوریتانیسم با آموزه ریاضت و تكلیف شغلی، نقش خود را در گسترش كاپیتالیسم به انجام رسانید. (همیلتون، 100-1377:199).

وبر جهان مدرن را با دین اساساً ناسازگار می داند. عصر، عصر بدون خدا و بدون پیامبر است.(همان ص 58). تفاوت دنیای مدرن با قدیم در این است که دنیای قدیم دارای جهان بینی واحدی بود كه ارزشها در قالب آن ارائه می شدند در حالی که در  دنیای جدید، این جهان بینی واحد در هم شكسته است.در دنیای جدید، عقلانیت، عرفی شدن دین، فرد و جامعه را یکجا در خود دارد. (همان.)

وی ادیان عقلانی را مقابل ادیان جادویی و غیر عقلانی قرار می دهد و یكتاپرستی را صورت كمال یافته و عقلانی شده پرستش خدایان متعدد در ادیان ابتدایی معرفی می كند. این همان فرایند عرفی شدن دین است.

2- وقتی وبر از عقلانیت، عمومیت یافتن ملاحظات هدف- وسیله و افرایش سهم كنشهای عقلانی معطوف به هدف نسبت به دیگر كنش سخن می گوید، منظورش همان عرفی شدن است.

3- وقتی پای عقلانیت به دیوانسالاری و اقتصاد و مناسبات اجتماعی می رسد- عرفی شدن جامعه نشان داده می شود.وبر دو نوع دین را معرفی می كند:

- دین رستگاری؛

- دین شریعتی.

وی، میان اخلاق مسئولیت  و اخلاق اعتقاد تفاوت قائل می شود و گونه شناسی زهد و صوفیانه را هم به آنها می افزاید.به عقیده وبر، باور به امر فراطبیعی عمومی است.در این باور، جادو هم در جوامع دینی نقش دارد.جادو در ضروریات دین درگیر است و مستلزم استفاده از طلسم؛ دین به شیوه ارتجالی عمل نمی كند بر خلاف جادو. وبر در جامعه شناسی دین، از مفاهیم تابو، پیامبر و  شارع استفاده می کند.به نظر وی،اخلاق مذهبی عام تر از تابو است.

در بررسی اخلاق سرمایه داری، توجه وبر به كتابهای فرانكلین بنیامین آمریكایی بود؛ از مارتین لوتر شروع می كند و مفهوم «تكلیف» به معنای سنتی، و تقدیر گرایی در زندگی افراد را مورد بررسی قرار می دهد و سپس به سراغ جان كالوین، پروتستان اسكاتلندی می رود و در نهایت پروتستانیسم ریاضت كشانه را به 4 دسته تقسیم می کند :

1- كالونیسم؛

2- پیتیسم؛

3- متدیسم؛

4- فرق پاپیتیست.

عنصر اصلی عقیده كالون، تقدیر ازلی است. انسان زندانی تبعیدی است كه هدیه الهی است. این تفكر از لحاظ روانی  کارکرد دارد: تنهایی درونی بی نظیری، ذهن فرد را فرا می گیرد: فرد یا لعنت شده است یا برگزیده، اما از كجا بداند؟ پس: كارسخت (موفقیت) شیوه ای است برای اطمینان از رستگاری فرد و زدودن شك. در تحول اخلاق پروتستانی، ثروت اگر انگیزه ای برای بیكاری و لذت باشد، مطرود است ولی به عنوان ادای وظیفه در حرفه، نه تنها مجاز بلكه امر شدنی است. مایکل سناف،1378). (همیلتون،ملکم،1377).


  • آخرین ویرایش:جمعه نوزدهم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
چهارشنبه هفدهم اردیبهشتماه سال 1393  08:23 قبل از ظهر

ولتر در عهد روشنگری، سکولاریسم را آزادی شخصی، حق مالكیت، آزادی اندیشه، رسانه ها، برابری در برابر قانون و جدایی كلیسا از دولت معرفی کرده است.(هوبرت كنوبلارخ، 1391: 237). وی همچنین عقیده داشت که دین تا 1810 متلاشی خواهد شد. توماس ولستون در سال 1710 اعلام کرد که مسیحیت تا 1900 از بین می رود. در جامعه شناسی اولین بار وبر از این مفهوم برای تبیین دگرگونی بنیادین در جهان جدید استفاده کرد؛ ماركس نوشت که  بطلان ایدئولوژی دینی بر همگان آشكار خواهد شد؛ و متأثر از فوئرماخ، دین را به مثابه ایدئولوژی دانست.سن سیمون، پیشنهاد دین نیوتونی را ارائه کرد؛ فروید، دین را بزرگترین توهم عصبی دوران معرفی کرد که بر روی تحت روانكاوی درمان خواهد شد؛ برایان ویلسون فرایند دنیوی شدن، را در دراز مدت پیش بینی کرد؛ آنتونی والاس اعلام کرد که  نابودی دین چند صد سال طول می كشد؛ (ماری بیرجانیان،1371). نیچهانسان دیندار را به  كودك خردسال تشبیه کرد و چنین آورد که: «اما ما به هیچ روی خواهان راه یافتن به پادشاهی آسمان نیستیم؛ ما مرد شده ایم، پس ما پادشاهی زمین را خواهانیم» (نیچه، 1378:201).. در حوزه انسان شناختی، در انطباق میان آموزه های دین و یافته های عقل، اصالت را به عقل داده و آن را محور زندگی فردی و جمعی دانستند.در حوزه مردم شناسی، تایلور، نگاه خود را بر Surviual بقایا  مترکز کرد؛ بقایایی که در درازنای تاریخ، به عادت تبدیل می شوند و به تدریج رنگ و صبغه دینی به خود می گیرند.در این وضعیت، آنچه که منشأ عادتی دارد،از آنجایی که به سنت دینی تبدیل می شود، از سوی دینداران مورد پرسش قرار نمی گیرد.در حوزه جامعه شناسی دین که اینک به رشته ای تخصصی برساخته شده، 3 جهش تكاملی را می توان رصد کرد:

1- رها شدن از چارچوب تحقیقات صرفاً میدانی و تقویت مبانی تبیینی؛

2- گسترش مرزهای دین به بیرون از محدوده های نهادی و سازمانی؛

3- خارج شدن از جغرافیای مسیحی- غربی.

در واقع، در جامعه شناسی، دین  هم به عنوان یك متغیر وابسته مطرح می شود و هم متغیر مستقل.( قدردان ملکی ،1380: 170-147).

كنت تحولات پدید آمده در دین را به تبع تغییرات معرفت شناختی دنبال می كند. همچنین نقش كاركردی برای دین قائل است و دین را عامل مشروعیت بخش به قدرت می داند. نظریات كنت در مورد دین در 3 موضع از این قرار است:

1- برافراشتن عَلَم استقلال جامعه سازی و آزاد سازی آن از جنبه الهیات و فلسفه به منظور تكمیل آخرین حلقه سلسله مراتب علوم اثباتی. كنت اندیشه های اجتماعی پیش از خود را آغشته به ارزشگذاریهای ماورایی و تبیین های الهیاتی می داند و لذا بنیانگذاری علم اثباتی جامعه شناسی را در راستای طرد مفاهیم ماوراء طبیعی و تبیین های غایی می داند.

2- كنت هنگام سخن گفتن از فرایند انتقال از جامعه الهی-نظامی به جامعه علمی-صنعتی، به فرایندهای معرفی شدن فرد و جامعه اشاره دارد؛ چرا كه تحولات و اصلاحات اجتماعی را وابسته به تحولات پدید آمده در انگاره های حاكم بر ذهن بشری می داند.

3- كنت در قانون مراحل سه گانه ذهن بشری، از تعلق نگره و انگاره دینی به دوره كودكی بشر یاد می كند.

كنت متأثر از دوبونالد و دو میستر، معقتد است كه حتی در دوره اثباتی، بنیاد نظم اجتماعی از دین است. وی تحت تأثیر هابز باور دارد كه جوامع با زور اداره می شوند و در عین حال باور دارد كه این زور عریان بایستی با آمیزه ای معنوی مثل دین، تلطیف و قابل تحمل گردد: اقتدار و نفوذ معنوی وظیفه دارد تا نظم اجتماع را حفظ كرده، آحاد جامعه را متحد ساخته و قدرت عریان و مادی را تقدیس و تلطیف كند. او ضرورت وجود سلسله مراتب قدرت معنوی در كنار سلسله مراتب قدرت دینی را پیش می كشد. در دوره اثباتی كنت، پیامبر و دانشمندان، كشیشیان «دین انسانیت» هستند. (کیپوتو،جان دی،1388:302).

ماركس دین را ایدئولوژی ابزار توجیه وضع موجود شناساند. به زعم وی کارکردهای دین از این قرارند:  رایج ترین ایدئولوژی، حامی طبقه حاكم و تخدیر كننده طبقه فرودست.

دین در جوامع با ساخت طبقاتی، نقشی دوگانه و مكمل دارد. نقش دو گانه ای كه در نهایت به نفع یكی از دو سوی منازعه یعنی طبقه مسلط تمام می شود و توجیه گر ماورائی نظام نابرابر و مناسبات تبعیض آمیز و اقناع كننده نظری- روانی گروههای تحت ستم در پذیرش سرنوشت محتوم است. دین به مثابه ایمان و تعلق خاطر مشترك، بر روی تضادهای فاحش و شكافهای عمیق جامعه سرپوش می گذارد؛ صورتی از هم بستگی كاذب میان دو دشمن ذاتی را نمایش می دهد؛ تابعی از  زیربنا و عامل ازخودبیگانگی خالق- مخلوق است.

عرفی شدن جوامع و افراد در اندیشه مارکس چنین است:


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه هفدهم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
جمعه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1393  03:49 بعد از ظهر


(با تأکید بر مواجهه سروش با سکولاریسم و غرب شناسی  )


اشاره: اولین مواجهه جدی و تأمل برانگیز  ایرانیان با تمدن غربی به جنگهای ایران و روس برمی گردد که فرمانده قشون ایران- عباس میرزا- گویی از شکست مقابل نیروهای مجهز به تسلیحات مدرن آن روز، غافلگیر و شگفت زده، بر آن شد تا در مقام ولیعهدی، از اسرار و مکانیسم این پیشرفت مطلع شود. پس از آن، ارتباطات در ابعاد گوناگون با فرهنگ و تمدن غرب آغاز شد.حاکمان بر این گمان بودند که با انتخاب برخی از آن همه شقوق، پوسته عقب ماندگی را می شکافند و از عواقب و پیامدهای دیگرِ سنت و مدرنیسم غربی در امان، به شیوه سابق حکومت می کنند.لیکن به تعبیر گیدنز، «گردونه خُرد کننده»، قَدَرتر آز آن بود که می نمود.توأم با ورود فرآورده های تکنولوژیکی غرب، انواعی از سیستم های فکری نیز وارد کشور شدند. آشکارترین­شان، در بُعد سیاست و امر حکومت داری بود که در هیأت قانون اساسی، مجلس شورا، ایجاد عدالت خانه، انتخابات دوره ای، رسانه های ارتباطی جمعی و...تبلور یافت. به همین سیاق، اندیشه­هایی چون مارکسیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم،سکولاریسم و... وارد کشور و جامعه شده و منتشر شدند.از آنجایی که پادشاه ظل الله بود و مشروعیت از عالمان دینی می گرفت؛ عالمانی که در تفکر شیعی، با واسطه، از پیام آور دین اسلام نیابت داشتند و نماینده امام غایب محسوب می شدند، نحله های فکری و اندیشگانی غرب،خصم دین و تفسیر انحصاری دین قلمداد می شدند- این تلقی هنوز هم تداوم دارد- و بنابراین، وجه اشتراکی با سنت دینی ایرانیان یا دست کم، نمایندگان دینی در ایران، نداشت.تاریخ یکصد ساله ایران، سرشار است از این جدالهای فکری که گاه به حذف فیزیکی شارحان تفکر غربی هم می انجامید. قتل احمد کسروی، به نماد مقاومت در برابر ناسیونالیسم شهرت دارد.

یکی از این نحله های فکری، سکولاریسم است که هم تفاسیر مختلف و متناقضی از آن منتشر شده و هم مقاومت برخی از دینداران- به خصوص قشر مشهور به روحانیت- را در پی داشته است. سکولاریسم در ادبیات نخبگان ایرانی در معانی زیر به کار رفته است: اصالت امور دنیوی؛ دنیوی گرایی؛ علمانیّت؛ ناسوتی، بشری، زمینی، دین دنیایی، دین زمینی، بی دینی.( www.bashgah.net).

 این نوشتار،درآمدگونه ای است بر مفهوم سکولاریسم و واکنش یکی از روشنفکران دینی معاصر- عبدالکریم سروش- به آن در ذیل  فرهنگ و تمدن غربی.

سابقه مفهوم: در تشخیص سابقه تاریخی طرح مفهوم سکولاریسم، مانند بیشتر مفاهیم حوزه جامعه شناسی، تشتت آراء، کاملاً بدیهی است لیکن آنچه که قطعی می نماید این است که در سال 1648در دنیای مغرب زمین  واژه دنیوی شدن در انتقال سرزمینهای تحت حاكمیت کلیسا به حاكمان سیاسی غیر روحانی به کار رفته است.( هوبرت كنوبلارخ،1391:258).

در سال 1846، جورج ژكول هولیوك برای بیان موضع ضد خدایی خود از موضع الحادی برادلافِ ملحد، از این مفهوم استفاد کرد و به تدریج دامنه معنایی آن گسترش یافت.اكسفورد، سکولاریسم را  صفت امری دنیوی، این جهانی و منطقع از كلیسا و دین؛ جماعتی از كشیشان كه زندگی این جهانی را برگزیدند و از دستورات یكی تبعیت نمی كردند و در نهایت هر امر غیر دینی، و غیر وابسته به كلیسا و غیر مقدس معنا کرده است.( اخوان کاظمی،1379:394).

فرهنگ لغت روبر سکولاریسم را جدایی جامعه مدنی از جامعه دینی می داند  كه دولت هیچگونه قدرت دینی را اِعمال نمی كند. استمعنای فلسفی سکولاریسم نیز بر آن است که با به كار بستن اصول اخلاقی، زندگی انسانها بدون رجوع به خداوند و دیگر مفاهیم ماوراء الطبیعی به گونه بهتری پیش می رود. در حوزه سیاسی سكولاریسم واجد این معانی دانسته شده است:

1- سیاست احتراز از درگیر شدن دین و دولت (كاهش پیوند مراجع دینی و دولت)؛

2- سیاست اجتناب از تبعیض میان مذاهب موجود در جامعه ؛

3- سیاست تضمین حقوق بشر برای همه شهروندان صرف نظر از عقاید و مذاهب آنها.( wikipedia).


  • آخرین ویرایش:جمعه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
چهارشنبه سوم اردیبهشتماه سال 1393  03:36 بعد از ظهر

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم./

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فاید‌ه‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود./

در  25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند.

 در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن است.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان دهیم.

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی‌توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی در اختیار داشتن کارت های خوب نیست، بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی که فکر می‌کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده است، دچار آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست.

در 85 سالگی یاد گرفتم که همانا زندگی زییاست.

منبع یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت

 


  • آخرین ویرایش:جمعه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
چهارشنبه سوم اردیبهشتماه سال 1393  01:31 بعد از ظهر


این یادداشت ارتباطی به سیاست ندارد و  هم دارد.ارتباط وثیق به سیاست تخریبگر،  اندیشه سوزو آدم کش ِ استالین دارد و هم به نظام سیاسی و پراکسیستهای معاصری چون پوتین؛ و ندارد به هیچ کجای دیگر. استالین در مدت زمام داری اش، دست به اقداماتی زد که «تقابل های دوتایی» را در اذهان روسها نهادینه کرد.رفیق یوزف ِ صورت آبله ای، با زیرکی، جهان را به دوست و دشمن تقسیم کرد؛ نه که واقعیت اینگونه نبود، بل که اغراقی که در تبلیغات دستگاه تبلیغاتی روسیه در مورد دوگانگی نور و ظلمت می شد، با اهداف شست و شوی روانی و مغزی  یک نسل و دو نسل انجام نمی شد، دست کم، این روند، تاریخ درازی را سیبل خود کرده بود.این خط کشی دروغین و ظالمانه نه تنها در میان ملت روس و مللی دیگر غلیظ و تثبیت شد، که در میان خود ِ روسها هم  اِعمال شد.همه ملت روس، مخاطب بودند : مواظب باشید که دیگران بالقوه و بالفعل دشمن خلق اند.بی فاصله پس از این هشدار، توصیه می شد: دشمنان را معرفی کنید.به خلق روس یاد دادند که جاسوسی، امتیاز دارد.نه که خلق شوروی دشمن نداشت؛ داشت.آن سوی مرزها ، نظام کاپیتالیسم، چارچشمی مترصد عملکرد نظامی بود که وعده فروپاشی اش را در جامه تئوری و قبای «پراکسیسم» عملی می دید یقینی ِ یقینی.جاسوسان از  امنیت خانه مبارک،جوایز پیدا و پنهان می ستاندند با سودای خدمت به خلق و رفیق.بخشی از این جاسوسان، بی شائبه هدفِ خدمت داشتند.تکرار کلیدواژه های آفریننده دشمن و دوست ،در فضای رخوتناک فرهنگی،ذهنشان را به قالبی سخت آهنین «برساخته» بود.اما، دیگر منهیان و غمازان، در پی اینگونه خدمات و حسنات نبودند.افرادی برساخته شده، سخت فردگرا؛ فردگرای مبتذل از نوع خودخواهانه. کاش جامعه شناسی چون  دوتوکویل، در آن روزگار (می بود و) گذری می داشت به شوروی.اندک اختلاف این منهیان با  کسی، می توانست «طعمه» ای باشد برای شان تا داد خود از مهتر و کهتر بستانند.تفاوتی نداشت «سوژه» که باشد و در چه لباسی و با چه شأن و منزلتی: کارگر تعویض روغنی، رفتگر محله، کتابفروش، قصاب، کارمند هواپیمایی، معلم، مهندس، استاد، و حتی پدر یا مادر، خواهر یا برادر.یکی از این جماعت، اگر مانع دست یابی یکی از مأموران امنیت خانه مبارک می شدند  به اهداف شخصی و غیر قانونی غیر انسانی اش، به عین جاسوس و دشمن خلق معرفی می شدند.بماند که این نوع سیاستمداری و مدیریت کشور به کشورهایی چند هم صادر شد، اما  میراث بزرگی بود که یکی از میلیونها تولیدش، پوتین است.پوتین از جاسوسی آغاز کرد و بدعت پوت مدو   را بنیان نهاد.پوتین به حق فرزند استالین است بی مزاج آب و گل.جاسوس ِ جاسوس پرور.ملت روس، به زودی و به راحتی از این ارثیه محروم نمی شوند.چه خود، ژن جاسوس منشی را به فرزندانشان منتقل می کنند و پوتین ِ ِ قهرمان این شناگر ماهر ، پشتوانه مالی سیاسی شان را تأمین می کند.عجیب نیست اگر هنوز استالین در برخی کشورهایی آسیای میانه قهرمان و محبوب است.گرامشی به تشخیص صوابی رسیده بود که هژمونی و سلطه نرم  می تواند در «برنامه سازی مدرسه» تثبیت شود.تجربه پر هزینه گرامشی را به بهترین وجه ممکن، پوتین در نظام آموزشی روسیه نهادینه کرده است.می شود پرسید چرا خلاقیت ادبی روسها با سابقه درخشان در قرن  هجده و نوزده، در روزگار ما فراورده ای ندارد؟. گویی ادبیات روس در صحرای سیبری، یخ زده است.نقش ملت جاسوس پرور روس و مأموران امنیت خانه مبارک در «فریز کردن اندیشه» روسها را کاش یکی از فرزندان داستایوسکی در قالب  رمان می پرورد و پس تر، یکی از فرزندان باختین تحلیل می کرد تا پوتین و فرزندانش به یاد استالین بخوانند...


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه سوم اردیبهشتماه سال 1393
نظرات()   
   
جمعه بیست و نهم فروردینماه سال 1393  06:57 بعد از ظهر

کسانی که مرگ و پرسشهای پیرامون آن را برای خود حل کرده اند؛ یا گمان می کنند که حل کرده اند، کمتر عزادار کسی می شوند در هنگامه مرگ و نیستی اش.هرچند سرچشمه عاطفه و احساست نزدیک باشد و زود به جوشش در آید ، باز منطق نهفته در پس نگاه و نگرش ات به مرگ عزیزان ات را فراموش نمی کنی و  بر سکویی آن بالا می ایستی و به پایین می نگری.قدرت می یابی تا چون خیام، لحظه ای از تردید یا یقین به دست آمده در تحلیل مرگ دست نکشی، و مسلط تر، از آن بالا به رودارود دیگرانی بنگری که گویی نه جهان را می شناسند، نه خاک زیر پای خود را، و نه نیستی و نابودگی تجدیدناپذیر پس از آن را.در مرگ خواهرم، یک بار فقط یک بار گریستم از این جهت که چرا زود فرصت زندگی را از دست داد.همین.

امروز اما، خبر مرگ گابریل گارسیا مارکز، گویی داغدارم کرد.احساس کردم پدر پیری هستم که فرزند جوانش را به خاک نیستی می سپارد.تردید داشتم؛ نه در مرگ، و نه در مرگ مارکز.تردید داشتم آیا امروز جمعه است؟؛ همان روز کذایی؛ همان روز مشهور؛ روز دلگیری و روز تمام نشدنی در هر جا، در پادگان، در خوابگاه دانشجویی، در محیط کار، در گلستان، در بیابان،در زیر سایه زلف معشوقی در اوج خیال،در پیچاپیچ رمانهای مارکز جادوگر، در...

گریستم. کاش مرگ مارکز، جمعه اتفاق نمی افتاد، کاش مارکز باز جادوگری می کرد، کاش مرگ را بازی می داد تا فردا...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه بیست و یکم فروردینماه سال 1393  12:46 قبل از ظهر

به بهانه شكایت آموزش و پرورش از كاریكاتور روزنامه قانون
نگران فروش اعضای بدن معلمان باشید
دکتر خیام عباسی / جامعه شناس
1- پرسش یا  ماجرای بهتری و برتری علم یا ثروت را دست کم  سه نسل (نسل پریروز و دیروز و امروز) در دوره‌های آموزشیِ مختلف تجربه کرده‌اند. پرسش از بهتری این یا آن یک، در ظاهر نشان از حق انتخاب مخاطب داشته و دارد لیکن به گواهی تاریخ، ایرانیان، شقوق متفاوت و مختلفی برای چگونه زیستن نداشته اند. شق اصلی، همان بود که فرمانروایان و حکام دیکته می‌کردند؛ هرچند در دیروز و قبل از آن، پاسخ‌های شاگردان، حکایت از گرایش به دانش و علم  داشت، اما واقعیات زندگی امروزی و جاری جامعه نشان می‌دهند که اکثریت آموزندگان مقاطع مختلف ِ تحصیلی، دستیابی به ثروت را انتخاب می‌کنند؛ و حتی اگر به تحصیل دانش هم باور داشته باشند، اما به این نتیجه روشن رسیده‌اند که گردآوری خرمن معرفت، بدون داشتن ثروت و نفوذ، باد به غربال پیمودن و آب در هاون کوفتن است.
2- بیش از یک دهه است که در قامت معلم در نظام آموزشی کشور با دانشجویان تعامل دارم. به اقتضای رشته تحصیلی و مواد تدریسی، بهتری علم یا ثروت، یکی از مباحث کلاس‌هایم بوده و هست. قریب به یقین، دانشجویانی که ادامه تحصیل را به مثابه یک «ارزش» برگزیده‌اند، به پنج درصد هم نمی‌رسند. مابقی، تنها راه پیش رو را ورود به دانشگاه می‌دانند و به آن امید که «وسیله» دستیابی به شغل و در نتیجه درآمد و ثروتی بشود تا گریبان خود و اطرافیان را از فقر برهانند. این تغییر ارزشی، نیازی به پیمایش ملی– از نوع پیمایش مشهور اینگلهارت– ندارد، چرا که در یک تحلیل سردستی، آمار داوطلبان ورود به رشته‌های «آینده ساز» را می‌توان با داوطلبان ورود به رشته‌های مظلوم و فروکوبیده علوم انسانی مقایسه کرد و گرایش به ثروت و سرمایه در میان نوجوانان و جوانان ایرانی را اندازه گرفت.
3- این دوپاره – گفتار، مقدمه ورود به ماجرای کاریکاتور روزنامه قانون و موضوع کهنه ناشدنی علم و ثروت است. واقعیت این است که با خواندن این خبر، اصلا دچار بهت و حیرت نشدم. از آن رو که در محاق بردن روزنامه‌های منتقد ِ مسئولان در دو دهه اخیر، تبدیل به قاعده شده است. عوامل مختلفی در سقوط ارزش دانش و نیز فروافتادن بخش زیادی از جمعیت کشور به زیر خط فقر مؤثر بودند. شناختن این عوامل و تعیین میزان وزن و تأثیر آنها  کار ممکنی است. هرچند برای کسانی مفید و مطلوب نیست. میزان دریافتی معلمان در سال‌های اخیر نسبتی با سرعت تصاعدی نرخ خوراک و پوشاک و خرید مسکن و میزان اجاره بهای منزل و... ندارد. اکثر معلمان در کشور، درگیر معضل شکاف بین درآمد و هزینه هستند. وضعیت زندگی فقیرانه معلمان مایه ابتهاج و افتخار نیست، بلکه عامل سرافکندگی عاملان و مسببان اینچنین زندگیِ سطح نازلی است. به باورم، شاکیان محترمی که گویا نگران شخصیت معلمان هستند، بهتر است نگران معلمانی باشند که در زیر باران و منتظر خط اتوبوس و تاکسی، غرق گل – آب ماشین‌های تک‌سرنشین 200 و 300 میلیونی می‌شوند (ارقامی که در گنجایش علم معلم نیستند)؛ نگران فروش اعضای بدن معلمان برای پرداخت هزینه درمان زن و فرزندانش باشند؛ نگران شرمساری معلمان در مقابل صاحب‌خانه‌ها باشند؛ نگران خانه به دوشی سالانه معلمان ِ مستأجر باشند که مجبورند  درآمد یک ماهه را صرف جابه‌جایی کتاب‌هایشان از این خانه به آن یکی کنند؛ نگران عرق خجالت معلمان، زیر نگاه پرسشگرِ  فرزندانشان برای پار‌گی و مندرسی لباس‌هایشان باشند؛ نگران کفش و لباس وصله پینه شده معلم در حضور شاگردانشان باشند؛ نگران شرمندگی معلم بابت خستگی در منزل و محیط کار به علت چند شغلی بودنش باشند؛ نگران آن باشند که چون فقر از در وارد شود، ایمان از پنجره به در می‌رود.
کاریکاتور روزنامه قانون، موجب وهن به مقام و شأن معلم نبود؛ از آن رو که این شأن و مرتبه، سال‌هاست هزینه توهم سیاستمدارانی شده که روشنفکران و اهل دانش را بزغاله فرض کردند.کاش، شاکیان بخواهند و کاش بتوانند پدیدآورندگان اوضاع نابسامان اقتصادی و فرهنگی و آموزشی را در جایگاه متهم بنشانند.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه بیست و یکم فروردینماه سال 1393
نظرات()   
   
شنبه دوم فروردینماه سال 1393  08:39 بعد از ظهر

اگر صدایت نبود، زمستانم بهار نمی شد.

 صدایم کن که از کابوس اتفاق برهانی ام.

  صدایم کن که از من، جز سایه ای در نمورگاه زندگی نمی ماند.

 صدایم کن تا زلال ِ گفتن ات، آب خضر این روزگار باشد؛  روزگاری که ایمان نمی آورد کسی به اعجاز.

صدایم کن که سرمای ِ سوزان ِ زمستان ِ غربت، دیری است بهار را به سطور سفید کتابها  تبعید کرده.

صدایم کن که برایت بگویم شمس گریبانم را رها نکرد؛ که افسانه اش کرده ام.

صدایم کن که صدایت نی نامه آغاز طراوت و طهارت است.

تفسیر کن آیه های بودن را.چه، آن کس که پریشیده نگاهی، و صدایی نباشد، آن که دلش از تپش دیداری بی انتظار محروم باشد،نه زنده است.

صدایم کن تا بازگردم به کودکی. مرا از قفس سالهای دو رقمی برهان.

خرابم چون بم در هوای لال شدنم، هر گاه که صدایم می کردی.

صدایم کن. این سرشکهای سرخ، نشان از ذوب شدن یخبندان نبودنت می دهد در آسمانی که ابرهایش،پنجه به چهره  زهره کشیده اند.

صدایم کن که زمستان تنها  لحظاتی با بهار فاصله دارد.

 

 

 


  • آخرین ویرایش:شنبه نهم فروردینماه سال 1393
نظرات()   
   
جمعه یکم فروردینماه سال 1393  12:03 قبل از ظهر

آسمان، مهر نورزیده با مِهرهای سرب آلود ؛

چشم دهقان، پر آب از بی آبی آسمان، بیداد بر این امید؛

و کشت زار، نزار از کام تلخ و خشک خویش ؛

و کشت زار، شرمسار از واهمه ی دهقان پیر ؛

بیچاره دهقان،

با کمری چون کمان داس ،

با زانوان پر ز لرز ،

با دستهای خیره در آماس ،

با یاد کودکان ِ کهنسالِ از سفره ی تهی ؛

از هر سوی، همه چشم انتظار ِ  آب  و پایان ِ انتظار؛

غافل بدند از نفس ِ زهردار ِ ابر،

کآن ابر، حامل سیل است و تگرگ و-

نشان ِ سال بی بهار؛

بیچاره کشت زار

بیچاره کشت زار.

26  بهمن 1392-

 


  • آخرین ویرایش:جمعه یکم فروردینماه سال 1393
نظرات()   
   
پنجشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1392  07:24 بعد از ظهر

من همچنان مبتلایم به درد انتظار،

که گذر عمرم را جشن بگیرم،

به امیدی که سال نو تو می آیی،

 و

من زنده می مانم.


  • آخرین ویرایش:جمعه یکم فروردینماه سال 1393
نظرات()   
   
پنجشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1392  05:54 بعد از ظهر

این آدمیان دردمند

این همه آدم بی درد

«انتقال درد»

باید پایگاه شاعران باشد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1392  11:20 قبل از ظهر

دردی است،

دردی است که از من به هیچکس کوچ نمی کند.

از سال گم شدنت در مه،

هر روزم، عصر جمعه است، بدون هیچ سوری.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1392
نظرات()   
   
جمعه بیست و سوم اسفندماه سال 1392  12:02 قبل از ظهر


در آلمان تحت سیطره فاشیسم هیتلری بنیان کجی در خصوص استانداردیزه کردن زندگی بیرونی و درونی انسان نهاده شد.فاشیسم، هر چند به مخالفت با کاپیتالیسم برخاسته بود، اما برای رسیدن به اهدافش از دستاوردهای فکری و صنعتی همین نظام بهره های بسیار برد.

در نظام هیتلری اصلی پدید آمد که انسان بودن انسان را با معیار نژاد و خون و خاک اندازه بگیرند و می گرفتند. بدیهی است که هیچ حکومتی به صورت عریان دیگر چنان نمی کند ولی حکومتهای توتالیتر می دانند که باید برای مشروعیت زایی، ایدئولوژی خود را در اوراق پر زرق و جذاب عرضه کنند تا هم از اتهام نژادپرستی و خون و خاک – ملاکی تبرئه شوند، و هم بر زمان تسلطشان بر آدمیان تک بُعدی ِ اتمیزه شده بیفزایند.نظام فاشیستی به همین هم بسنده نمی کرد. قطب بندی تضادآور آلمانی – غیر آلمانی، یهودی – غیر یهودی و نازیست – غیرنازیست را به حوزه جنس و جنسیت هم تسری داد و کوشید با هر وسیله از جمله ادبیات، جامه منطق و تاریخ  را بر این اصل غیر انسانی بپوشاند و همه این دوگانه انگاریها را «طبیعی» و تاریخی جلوه دهد.هامسون یکی از اهل ادب دربار هیتلر بود که تلاش می کرد انقیاد و جنس دوم بودن زن را تئوریزه و ایدئولوژیک وانمایاند.

پیش از او، کانت آورده بود که «بشر موجودی طبیعی است که ناتوانی خود را در برابر قدرت برتر پدیده های طبیعی احساس می کند، اما هم هنگام با آن در می یابد که پدیده های طبیعی از انسانیت او پست ترند.».هامسون در تقابل با اندیشه کانت، بر آن بود که انسانیت بشر از پدیده های طبیعی مانند خاک و خون پست ترند.با همین استدلال به گله های دنباله رو پیشوا می آموخت که زنان، وقتی پذیرفتنی هستند که بنا بر میل تمامیت خواهان، طبیعی باشند؛ یعنی نقش پیشین خود در تاریخ را به درستی به انجام برسانند.اینجاست که رژیم سیاسی آدمخوری با پیشوایی هیتلر، نه تنها انسان را در خیابان و اداره و بیمارستان و ...(به طور کلی در فضای عمومی جامعه) سر به زیر و گوسفندوار می خواست، بلکه به حوزه خصوصی انسانها هم هجوم می برد و سعادت و نجات و خوش وقت شدن جامعه را در این هم می دید و می خواست که در محیط بسته خانواده، در آشپزخانه، در اتاق خواب، و کلا" در دنیای درونی و ذهنی هم چنان بزیند و فکر کنند که فاشیسم تعیین کرده است.لوونتال شرح می دهد که :« در باره عشق و زن، نظر هامسون این است که زن وقتی به شخصیت کامل و سعادت حقیقی دست می یابد که نقش های کدبانو و مادر را به صورت واقعی و طبیعی بازی کند و به خانه وحدت بخشد... دختر حسابی ازدواج می کند زن ِ مردی می شود و مادر می شود و تجسم باروری می شود».همه ماجرا این نیست. زنجیر انقیاد و تسلیم تنها بر گردن زنان تنگ نشد، بلکه – به شهادت تاریخ– بر گردن ذهن و زبان و دست وپای مردان نیز افکنده شد و تصرف زندگی خصوصی تا جایی ادامه پیدا کرد که هیتلر دستور نازایی کردن مردان یهودی را هم صادر کرد و عمله هایش آن را اجرا کردند. می توان تصور کرد که اگر سرما و یخبندان «طبیعی» روسیه به پناه انسانها نیامده بود، جهانگشایی هیتلر تا کجا ادامه پبدا می کرد و زندگی عمومی و خصوصی( دنیای ذهن و عین) جهانیان چگونه در زمان کوتاهی به آتش جهنم هیتلریان می سوخت. آیا پس از فتح آشپزخانه و اتاق خواب و تخت خواب، هیتلر به فتح کجاها می اندیشید؟.

برای مطالعه بحث مبسوط تر مراجعه کنید به : رویکرد انتقادی به جامعه شناسی ادبیات، لئو لونتال، ترجمه محمدرضا شادرو، نشر نی.

 


  • آخرین ویرایش:جمعه بیست و سوم اسفندماه سال 1392
نظرات()   
   
شنبه هفدهم اسفندماه سال 1392  11:40 بعد از ظهر

سارا اسکوایر

مترجم: محسن محمودی

یکی بود، یکی نبود. یک موش و یک پرنده و یک سوسیس بودند که با هم زندگی می‌کردند. آنها مدت زیادی در صلح و صفا، خوبی و خوشی با هم در یک خانه به‌سر می‌بردند و هر روز به مال و منال‌شان افزوده می‌شد. کار پرنده این بود که هر روز به جنگل پرواز کند و چوب و هیزم جمع کند. وظیفه موش این بود که آب بیاورد و آتش را رو به راه کند و میز غذا را بچیند. کار سوسیس هم پخت‌و‌پز بود.”

قصه‌ها و داستان‌های عامیانه‌ای که برداران گریم (یاکوب لودویک کارل گریم، ویلهلم کارل گریم) گردآوری نموده‌اند، عموماً شرحی حائزِ اهمیت از طرز تفکر اقتصادی در نظر گرفته نمی‌شوند. با این همه، صرف نظر از شخصیت ثابت (و اغلب نمادین) پادشاهان و ملکه‌های ثروتمند، در این داستان‌ها قرار است ثروت در بافت ماوراء طبیعی و کمدی نشان داده شوند- مانند دختر طلسم‌شده‌ای که هر وقت صحبت می‌کنداز دهانش طلا می‌ریزد، کیسه‌ی پولی که هرچقدر از آن خرج کنید خالی نمی‌شود، غازی که تخم طلا می‌گذراد یا قصه‌ی ایتالیایی الاغی که از هر جایی طلا می‌آورد. اما این مثال‌های جادویی درباره‌ی پول مانند پول [واقعی] عمل نمی‌کنند. هیچ‌کس هرگز تخم‌های طلایی غاز یا طلاهایی که از دهان دختر طلسم‌شده بیرون می‌افتد را خرج نمی‌کند. کیسه‌ی جادویی و الاغ در اکثرِ داستان‌ها برای این در قصه هستند که دزدیده شوند و به یک فرد شرور اجازه داده شود تا جای قهرمان داستان را بگیرد تا زمانی که همه‌چیز به خوبی و خوشی پایان یابد.

وقتی به خاطر بیاوریم که طرز تفکر اقتصادی تنها تبادل پولی نیست بلکه در مورد همه نوع تبادل و انتخاب است، این داستان‌ها اندکی متفاوت به چشم می‌آیند. داستان «موش، پرنده و سوسیس» مثالی جالب توجه است.

سه دوستْ این داستان کوتاه را با یک شراکت که معقول و زیباست، آغاز می‌کنند. هر یک از اعضای گروه سه‌نفره وظیفه‌ای دارد، آن را به خوبی انجام می‌دهد و از نتیجه‌ی کار خود و همکارانش بهره می‌برد. همه چیز آن گونه که برادران گریم به ما می‌گویند در «در صلح و صفا ، خوبی و خوشی» پیش می‌رود. تا این که پرنده شروع به غر‌ولند میکند.

او ناراضی است و تقسیم کار داوطلبانه خود را گونه‌ای از (بسته به تفسیر شما) «بردگی» یا «بیگاری» توصیف می‌کند. پرنده اصرار می‌کند که توافق فعلی ناعادلانه است و آنها باید وظایف خود را جابه‌جا کنند. او وظایف جدید تعیین می‌کند و سوسیس برای جمع‌آوری چوب بیرون فرستاده می‌شود، موش باید پخت‌و‌پز کند و پرنده مسئول رسیدگی به آب، آتش و خانه میشود.

به بیان دیگر پرنده تلاش میکند «عدالت» را سر و ته برقرار کند و مزیت‌هایی را نادیده بگیرد که هر یک از اعضای این گروه سه‌نفره طی زمان به دست آورده‌اند و در نقش خود جا افتاده‌اند و نمونه‌ای خوب و عملی از همکاری اجتماعی از راه تقسیم کار را شکل داده‌اند. پرنده گروه سه‌نفره را مجبور می‌کند تا ایده‌ی مزیت نسبی را رها کنند، [ایده‌ای] که در کتاب «اصول اقتصاد سیاسی و مالیات‌ستانی» (۱۸۱۷) اثر دیوید ریکاردو و در فصل ۸ کتاب «کنش انسان» اثر میزس بیان شده است. مزیت نسبی نظریه‌ای است که می‌گوید هرکس کاری دارد که با کمترین هزینه فرصت برای خودش انجام می‌دهد. این کاری است که اگر می‌خواهند خودشان و دیگران بیشترین بهره را از طریق مبادله ببرند، باید آن کار را انجام دهند.

احتمالا سوسیس واضح‌ترین نمونه‌ی مزیت نسبی در این داستان است. پرنده و موش ممکن است به خوبی بتوانند وظایف خود را با هم جابه‌جا کنند (گرچه که گمان می‌کنم تیزبینی پرنده، توانایی پرواز و تجربه‌اش در پیدا کردن شاخه برای ساخت آشیانه او را بهترین فرد برای جمع‌آوری چوب در میان این گروه سه نفره می‌کند) اما سوسیس هر شب با یک هدف مشخص آشپزی میکند. «زمانی که وقت صرف غذا نزدیک می‌شود، او در حلیم یا سبزیجات می‌غلتد و در نتیجه همه‌چیز چرب و خوش نمک و آماده خوردن می‌شود.» چاشنی زدن به غذا به وسیله تن‌اش، هزینه‌ی فرصت اندکی برای سوسیس محسوب می‌شود (حتی برای موجود ذی‌شعور) اما هزینه فرصتی زیاد برای پرنده یا موش است- به‌ویژه با توجه به این که آنان بهتر از سوسیس می‌توانند خانه‌داری کنند یا چوب جمع کنند، صرف‌نظر از این که چقدر شعور داشته باشند.

پیامدهای فاجعه‌انگیز انکار حقیقت مزیت نسبی در این داستان به سرعت روشن می‌شود. سوسیس را که برای جمع کردن چوب فرستاده می‌شود، سگی می‌خورد. موش تلاش می‌کند تا با بدن خود به سبزیجات توی ظرف آب جوش چاشنی بزند، اما درجا بر اثر سوختگی می‌میرد. و پرنده که عصبانی است و هول کرده، شروع میکند چوب‌ها را به اطراف خانه پرت کند. اما چوب توی اجاق می‌افتد و خانه آتش میگیرد. پرنده که میرود تا از چاه آب بکشد و آتش را خاموش کند، سطل توی چاه میافتد و او همراهش پایین میافتد و غرق می‌شود.

آدام اسمیت به ما می‌گوید: «به نظر می‌رسد که عظیم‌ترین پیشرفت و تحول در نیرویِ مولد کار، قسمت اعظم مهارت، چیره‌دستی و قوه‌ی تشخیصی که به‌موجبِ آن نیروی کار به هر طرف هدایت یا اعمال ‌می‌‌شود، از محلِ تقسیم کار بوده است

اما ریکاردو و میزس مضافاً به ما متذکر می‌شود که نمیتوان کار را تنها به روش‌های سنتی تقسیم کرد. وقتی چنین کاری می‌کنیمزمانی که مفهوم مزیت نسبی و روشی را که پیش پای ما می‌گذارد تا به بهترین و کارآمدترین نحو همکاری کنیم، نادیده می‌گیریمعاقبت‌مان شبیه پرنده، موش و سوسیس می‌شود. و قطعاً آن‌ها خوب و خوش تا پایانِ عمر در کنار هم زندگی نکردند.

 توضیح بورژوا: برادران گریم در شهر هاناو متولد شده‌اند و بیشتر آلمانی‌ها با داستان‌های شنل قرمزی، سفید برفی و هنسل و گرتل آنهارا می‌شناسند. «ویلهلم گریم» و «یاکوب گریم» که به ترتیب از سال ۱۷۸۵ تا۱۸۶۳ و از سال ۱۷۸۶تا ۱۸۵۹ ‌زیسته‌اند، به عنوان محقق زبان و ادبیات نیزخدماتی را در زمینه علمی از خود برجای گذاشته‌اند که از جمله آن‌هامی‌توان به کتاب فرهنگ لغت آلمانی و کتاب زبان‌شناسی آلمانی اشاره کرد. فهرست کتاب‌های ایشان را در آدینه‌بوک در اینجا می‌یابید


  • آخرین ویرایش:شنبه هفدهم اسفندماه سال 1392
نظرات()   
   
چهارشنبه چهاردهم اسفندماه سال 1392  07:13 بعد از ظهر

اسماعیلت منم؛
به حرف هیچ فرشته ای گوش مسپار؛
زنها به هر رنگی در می آیند.



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه چهاردهم اسفندماه سال 1392
نظرات()   
   
جمعه نهم اسفندماه سال 1392  06:54 بعد از ظهر


غرق می شوم در یادت،

ثابت کن که با کوسه ها فرق داری...


  • آخرین ویرایش:جمعه نهم اسفندماه سال 1392
نظرات()   
   
چهارشنبه هفتم اسفندماه سال 1392  02:41 بعد از ظهر

سه شنبه سیزدهم اسفند از ساعت 14، در آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه، گفتاری خواهیم داشت با موضوع «بیگانگی کافکایی، واکاوی داستان مسخ ».


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه هفتم اسفندماه سال 1392
نظرات()   
   
جمعه دوم اسفندماه سال 1392  11:29 قبل از ظهر


از خاک ماه دی که جوانه زدم، دوردست را می خواست چشمان سبز مادرم ؛

در آنسوی ناکرانمند؛

گفت: آنجا طفلانی پوست کشیده اند بر استخوان ؛

گفت: مادرانی در حستجوی طفلکانشان، ناامید،

هر پاییز، زمین می شیارند با دستانی ساییده ی بمبهای قدرت و خون و تجاوز؛

                                                                  و نمی یابند،

پای بر پای سبزواری نهادم که به آبی- رود شریعت راه می شخود؛

                                   و دیر بود؛ دیری بود رسیدم:

 دیواری آهنین، که در نداشت؛

و بر جزیره های خالی ذهن ها  پلی نبود؛

و خورشید، هر پنج هزار سال طلوع یخزده ای داشت؛

                                                           من ماندم- و ماندم تا مهمانشان کردم به آفتاب؛

               گرمی شان فزون باد با آن طفلکان، که خود در پی مام درنگشان نبود؛ و هنوز

مجسمه اجدادشان، سرب می خورند به جای نور؛

و در شب، به گونه ی ماه خنجر می کشند؛

و روز را خصم خواب می خوانند؛

و عشق را، سیاهپوش می خواهند؛

و زبانشان، تنها «فعل حرام» را صرف می کند؛.

و در دلشان تابوت رودآبی شریعت؛

و گفتند:نخوان ، نگو و نخند؛

که نسبتی نبودشان با خنده و سخن؛

که در سیاه شب، دستانشان لبریز بود

                                   از اندام مثله شده برادران و پدران ما.

و من دیدم که در شناسنامه هایشان، مهر کشتن خورشید حک شده؛

 شب بود که تا ملای صدرا کوچ کردم.

 


  • آخرین ویرایش:جمعه دوم اسفندماه سال 1392
نظرات()   
   
سه شنبه بیست و نهم بهمنماه سال 1392  11:25 بعد از ظهر

حس سربازی را دارم که گفتند مفقود شده؛

حس همان سرباز را دارم که حالا در می زند؛

کسی باز نمی کند در را،

کسی درآغوش نمی کشد مرا،

جز «او»،

«او» که بوی آغوش و بوی موی «تو» را  دارد

«تو» می خواستی من به دل دشمن بزنم.

زدم

اما  نمی دانستم «تو» از پای می افتی.

 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه بیست و نهم بهمنماه سال 1392
نظرات()   
   
سه شنبه بیست و نهم بهمنماه سال 1392  01:49 قبل از ظهر

کافکا به درستی گفته: نوشتن، بیرون جهیدن از صف قاتلان است.بدون آنکه اما و اگری بر این ادعای محکم بگذاریم، می پذیریم.اما کافکا، در اینجا، تنها وضعیت قاتل نشدن را نشان داده است.در هر عمل قتل، سه عنصر وجود دارد: قتل، قاتل و مقتول. با معادله کافکا، می شود از قاتل بودن جهید. جهیدن از قتل با عمل نوشتن دچار دگردیسی می شود.فکر می کنم این بیان، وجهی از اندیشه فروید هم هست: این که فردِ قاتل، دست به فرایند «تصعید» بزند.یعنی انرژی متراکم و فوران شده اش را که به سوی انتقام و گرفتن تقاص( به خصوص در اجتماعات و نه درجوامع) جهت می دهد، به راهی هدایت کند که شخصیتش را از زنجیر و سلسله ای که بر ذهن و روانش سنگینی می کند، وا رهاند و به سمتی و در راهی به فعالیتش وادار کند، که بروندادش نتیجه ای مثبت برای قاتل و جامعه باشد.ما می دانیم که در کشورهای توسعه نیافته که جامعه شناسان از دادن لقب جامعه به آن امتنتاع می کنند و آن را «اجتماع» می نامند، دگردیسی مورد نظر کافکا و تصعید مورد نظر فروید، نهادینه نشده است.هم از مدارا و تساهل و تسامح حافظانه نشانه ای نیست؛ و هم قوانین، غلظتی به وجه بخشش و عفو و گذشت نداده اند و این مفاهیم، فقط مفاهیم هستند بدون ضمانت احساسی، اجرایی و تربیتی در پس آن.

می ماند مقتول. اگر قاتل دست به نوشتن یا تصعید زد و به درجه ای از چنان دگردیسی رسید، و در آن اجتماع، دیگر موردی از انتقام پیدا نشد- و این فرض محال است - ، آنگاه تکلیف مقتول چه می شود؟. بالاخره مقتول هم انسانی بوده با همه حقوق و الزامات یک انسان برای زنده ماندن.تکلیف کشنده که در بالا تعیین شد. او با نوشتن و تصعید و... زندگی پیشین را بلکه با کیفیتی بالاتر و مطبوعتر ادامه می دهد. مقتول بیچاره را چه می شود؟. گویی کافکا در اینجا دچار یکسوبینی شده است.مگر کشته شده با کشنده برابر نیست؟. اگر که هست و دست کم همگان در وادی نظر بدان مدعی و معترفند؛ پس برای کسی که زندگی اش به دست قاتل از دست رفته ، به عنوان یک انسان، حق زندگی اش چه می شود؟.

طبعا"  کافکا و فروید نگاه آخروی نداشتند که تحلیل کنند که در روز داوری، حقوق در راه ماندگان و کشته شدگان و مظلومین در بارگاه الهی مسترد خواهد شد و این امیدواری به جهان بعدی، روان مقتول را با آرامش رهسپار روز موعود کنند.

اینگونه نیست که ادیب و فیلسوف و روانکاو ما، پایان غائله را به آن سوی زندگی حواله دهند.این کار را نمی کنند ولی در همین دار مکافات هم راهی نمی گشایند.نقطه ضعف تحلیل این دو اندیشمند در همین نکته است

اما و هرار اما، وقتی کشته این ماجرا نمی میرد بلکه زنده است.چگونه؟.تعجبی ندارد.ما بارها توسط دیگران کشته شدیم و بارها دیگران را کشتیم.منظورم این است که مقتول از بعد زیستی زنده است، اما احساساتش، عواطفش،عشقش، هیجاناتش، دوست داشتن هایش و همه آنچه که به روان و روحش منسوب است،مورد هجوم قرار گرفته و منهدم شده است. راهکار چیست؟. و به باورم این نوع کشته شدن، وخیم تر از کشته شدن جسمانی است.اینجاست که عامل واسطی به نام دروغ رخ نشان می دهد.

در قسمت دوم به این موضوع می پردازیم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه بیست و نهم بهمنماه سال 1392
نظرات()   
   
دوشنبه بیست و هشتم بهمنماه سال 1392  01:15 بعد از ظهر

ظرف چندماه گذشته در کتابها،رساله ها و نوشتارهایی(= مقالات) که می خواندم، و از میان این همه نکات و موضوعات جالب در حوزه فلسفه،جامعه شناسی و ادبیات، دلم می خواست که به موضوع "زندانی شدن" بپردازم.هرچند می دانید که بسیاری از صاحبنظران و بزرگان اندیشه به بررسی این دال و مدلولهای آن پرداخته اند و بی شک، ذهن ما در همین الان با دیدن این نوشتار به یاد بررسیهای فوکو می افتد،اما دیدن زندان و زندانی از این زاویه جالب است:

هیچ زندانی با اراده و میل خود به زندان نرفته و نمی رود.آزادی، گرانبهاتر و دلپسندتر از آن است که کسی آن را فرو بنهد و با پای خود به درون قفس برود.حتی اگر کسی به محدودیت خودخواسته تن در داده باشد، باز به سلول انفرادی نرفته و از حداقل امکانات بهره برده است.حال، در نظر بگیرید که زندان، همراه باشد با شکنجه، گرسنگی، تشنگی، قطع ارتباط با بیرون، اعمال شاقه، بیگاری، افکنده شدن در سلولهای نمور و تاریک، بازجوییهای روان بهم ریز، بازجوهای ایدئولوژیک، گرفتن اعتراف،شلاق، توبیخ، توهین، تحقیر، سرما، گرما، یخبندان، بیماری، و...(طبیعتا" من الان در مجمع الجزایر گولاگ نفسم بند آمده).

اما، نویسندگان، روزنامه نگاران، مورخان، جامعه شناسان، فیلسوفان و ... گویی خودشان هم از تحلیلهای خودشان عقب مانده اند از این حیث که فراموش می کنند در روابط زندانی، زندانبان و حکومتها، "قدرت" هسته مرکزی است.

زندانی، چون قدرتی ندارد، قدرت بر او اِعمال می شود.به زندان افکنده می شود، به زندان برده می شود.به زندان می برندش.

این کجا، و نوشته هایی که بدون توجه، از جملات و افعالی استفاده می کنند که نشان می دهد در عمق ضمیرشان، حق را به حاکمان می دهند.چه باید گفت وقتی روزنامه نگار عزیزی در مورد ماندلا می نویسد در فلان سال به زندان رفت.گویی ماندلا با شوق خود به سلول انفرادی رفته است.گویی نزدیک 200000زندانی در کشور کره شمالی، خود به استقبال زندان و شکنجه حکومت کره شمالی رفته است.

در پس این کلمات و جملات، تلاشهای تاریخی حاکمان جهان برای ایزوله کردن بی قدرتان جریان داشته و دارد.گویی آزادیخواهان هم مقهور خواست و اراده حاکمان شده اند


  • آخرین ویرایش:دوشنبه بیست و هشتم بهمنماه سال 1392
نظرات()   
   
شنبه بیست و ششم بهمنماه سال 1392  09:45 قبل از ظهر

 این گزارش در صفحه 17 امروز(26 بهمن 1392) روزنامه شهروند درج شده است.نمی شود خواند و عزادار نشد. عزادار  وجود جنگ. جنگ، جنگل وجود آدمی را می سوزاند؛ چه برای آنانی که درگیر بوده اند و هستند چون حسین آقا، و چه برای ما، که چون نبودیم، دچار موج نبودن در جنگ شدیم.


 

زهرا مشتاق
روایت اول، لیلا
لیلا آرزو‌هایش خیلی وقت است که تمام شده. آن‌قدر که حتی وقتی رفت پابوس امام‌رضا(ع)، برای خودش دعایی نکرد. حرف‌هایی که زد برای دیگران بود. درباره درد‌ها و سختی‌های خودش لام‌ تا ‌کام چیزی نگفت.
 
لیلا سال‌هاست که مادر بچه‌هایش است. سال‌هاست که سنگ صبورشان است و به درد دل‌هایشان گوش می‌دهد.
 
حسین‌آقا می‌گوید: لیلا مادر ‌من هم هست. رضا و محمد هیچ‌کدام به‌حرف پدرشان نمی‌خندند. چون مادری‌ کردن لیلا را برای پدرشان هم دیده‌اند. هزار بار بیشتر تروخشک‌کردن پدرشان را نگاه کرده‌اند.
  اما موج که می‌آید، لیلا دیگر دوست نیست. دشمن است. عراقی است. حسین‌آقا از خود بی‌خود می‌شود و برای نجات خود از دست دشمن هرچه که دستش باشد پرت می‌کند به ‌سمت لیلا. حتی فرزندانش، رضا و محمد؛ هیچ‌کس را دیگر نمی‌شناسد. شیشه می‌شکند. کتری و قوری و سماور پرت می‌کند. برای همین است این همه شکستگی روی‌سر لیلا. این همه رد زخم در تن لیلا.  لیلا اما همه‌چیز را قایم می‌کند. اگر روزی حتی، ناغافل لیلا را ببینید که صورتش کبود است؛ می‌گوید خورده به در‌ و‌ دیوار.  خودش را به آن راه می‌زند که وای از دست بچه‌ها. هوش و حواس که برایش نمی‌گذارند. لیلا چنین‌کسی است.  چنین مادری است.  
دار و ندار لیلا فقط یک دوست است.
  تمام درد دلش هم با اوست.  وقتی که دختر خانه بوده با او دوست می‌شود و دیگر یکدیگر را‌‌ رها نمی‌کنند. مونسش را در بهترین جای‌خانه، روی طاقچه گذاشته است. تمام عشق لیلا همین قرآن قدیمی است. برای همین است که چشم‌های لیلا آسان می‌جوشد. برای همین است که دلش مثل آینه صاف‌صاف مانده و در نگاهش معصومیتی عجیب موج می‌خورد.  مادر ‌لیلا می‌گوید   باید کلاس قرآن بروی. حسین‌آقا آن وقت‌ها ۲۶سالش بود و تازه از جنگ برگشته بود. از پشت پنجره رفت و آمدهای لیلا را می‌دید و یک دل‌ نه ‌صد‌دل عاشقش شد و مادرش را فرستاد خواستگاری لیلا.  
لیلا وقتی پای سفره‌عقد نشست نه از جنگ چیزی می‌دانست، نه از موجی و شیمیایی بودن. فقط از این‌همه عصبانی‌بودن حسین تعجب می‌کند! از او می‌پرسد تو چرا این‌قدر زود عصبی می‌شوی؟
لیلا خیلی زود داستان را می‌فهمد. موج‌گرفتگی یعنی آدمی که سلامت روحش را از دست داده است و حسین‌آقا با قرص و بیمارستان زنده بود. با آسایشگاهی که باید مدام آن‌جا بستری می‌شد و لیلا تسلیم‌‌ همان دوستی شد که همه‌چیزش را از آن او می‌دانست. وقت‌هایی به تنگنا می‌آمد. کج خلقی می‌کرد و به حسین می‌گفت رفتم. دیگر منتظرم نباش. پشت‌سرم را هم نگاه نمی‌کنم. چادرش را سرش می‌کرد و می‌رفت. ولی دم در نرسیده، برمی‌گشت. دلش این اندازه بی‌تاب می‌شد. دلش این اندازه نمی‌توانست حسین را‌‌ رها کند و برود. هنوز رضا و محمد نیامده، لیلا مادر شده بود.
  مادر حسین آقای نعمتی.  
حسین می‌گفت لیلا به جان تو دست خودم نیست. حالم که بد می‌شود می‌بینم درست نشسته‌ام وسط میدان جنگ. میان هزارتا جنازه. همه دوست‌های شهیدم دوره‌ام می‌کنند و من دیوانه می‌شوم. عراقی‌ها حمله می‌کنند و ما حتی خاکریزی هم برای پناه گرفتن نداریم. ما مثل برگ‌های خزان‌زده به زمین می‌ریزیم و من از شدت سوت هزارتا خمپاره گوش‌هایم را می‌گیرم و به زمین می‌افتم و دهانم کف می‌کند.
 
زندگی هم یک‌جور میدان جنگ است. وقتی هم باید همسر باشی، هم مادر. هم برای بچه‌هایت مادری‌کنی، هم برای شوهرت؛ آن هم چی.
  دست‌خالی.  بدون پول.  بدون حقوق... لیلا خانم مرد خانه است. از صبح تا شب‌کار می‌کند. شیشه پاک می‌کند. زمین می‌شوید. خانه مردم را تمیز می‌کند تا یک گوشه زندگی را گرفته باشد. پولی به خانه بیاورد. به چشم‌های حسین آقا و بچه‌ها شادی بیاورد.  لیلاخانم و بچه‌ها با پول ‌یارانه زندگی می‌کنند. واریز یارانه‌ها که دیر‌ و ‌زود می‌شود زندگی کوچک آنها هم بالا ‌و‌ پایین می‌شود.  درست انگار که توفان آمده باشد. اجاره‌ها آن‌قدر گران بوده که لیلا ۱۰‌سال پیش دست شوهر و بچه‌هایش را گرفته آمده ورامین تا زندگی‌اش را این‌جا بچرخاند. در خانه‌ای قد یک باغچه، کوچک و نقلی‌تر از نقلی.  لیلا خانه‌اش قد یک کف دست است. در حیاط را که باز‌کنی، تا اتاق ۵ قدم هم نمی‌شود. ۲پله بالا‌تر اتاق است و ۲پله پایین‌تر حمام و دستشویی.  
لیلا دل بزرگی دارد.
  همه سختی‌ها را به جان می‌خرد، برای دمی آسودگی. می‌گوید، می‌گویم می‌روم. وقت‌هایی که خیلی خسته می‌شوم اما دل‌‌ رها کردن حسین را ندارم. پای بله‌ام ایستاده‌ام.  مانده‌ام.  زیبا‌ترین و بهترین خاطره لیلا معجزه سفر به مشهد است. لیلا می‌گوید سفر، چه سفری. ما کجا، امام رضا کجا؟ من تا حالا پایم هم به مشهد نرسیده بود. با قطار هم خواب نمی‌دیدم به مشهد بروم؛ چه برسد با هواپیما. با کلی سلام و صلوات. در یک هتل خوب. با غذا. صبحانه، ناهار، شام. روی میز پر از غذا و میوه و شیرینی. عزت و احترام. یک گروه پزشکی هم با ما بودند تا اگر حال جانبازی بد شود، رسیدگی کنند. اولین‌باری بود که حسین‌آقا جلوی من و بچه‌ها سرش را بالا گرفته بود و با افتخار راه می‌رفت. برای رضا و محمد تنها و بهترین سفرشان بود. یک هفته تمام مثل خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمین زندگی کردیم. من همه‌اش حرم بودم. از دیدن گنبد و خود آقا سیر نمی‌شدم. هی گریه‌کردم و پایش را بوسیدم. به ضریحش نخ سبز بستم و جز خودم برای همه دعا کردم. آن‌قدر کسان در ذهنم آمده بودند؛ که جایی برای خودم نبود. حیف که کوتاه بود. مثل یک رویا. حالا که فکر می‌کنم می‌گویم شاید رویا بوده. خواب بوده. ما کجا، آقا کجا.....  
روایت دوم، حسین
تلفن که زنگ می‌خورد، حاج خانم است خوش‌خبر نیست.
  می‌گوید سقف‌خانه حسین‌آقا ریخته است. و من درجا خشکم می‌زند.  حسین‌ آقای ‌نعمتی در «بنیادشهید و امور ایثارگران» تنها یک شماره است. او سال‌هاست که با یک شماره چندرقمی تعریف می‌شود. شماره‌ای که نه خانه و ماشینی برایش داشته و نه حتی حقوقی که با آن گذران زندگی کند. زندگی او، لیلاخانم و رضا و محمد با پول یارانه می‌گذرد و وقتی همین پول جزیی دیر و زود می‌شود، امان همگی‌شان بیشتر می‌برد.  
حسین نعمتی با زن و بچه‌هایش جایی در ته دنیا زندگی می‌کند.
  خیابان کارخانه قند ورامین. جایی‌که خلافکاران مولوی و ناصرخسرو، لنگ می‌اندازند و درس پس می‌دهند. لیلا و بچه‌ها‌ هزار بار بیشتر مردهایی را با شلوار کردی دیده‌اند، که زیر پیژامه‌هایشان و به قد پاهای بلندشان چوب و چاقو و قمه و تفنگ دارند. لیلا می‌ترسد. بیشتر برای رضای ۱۹ساله تا محمد ۱۳ساله. اما لیلا ناچار است برای یک لقمه‌نان در خانه‌های همین مردم کار کند. او صبح تا شب را جان می‌کند برای
۱۰ تا ۱۵تومانی که کف‌دستش می‌گذارند. می‌گوید تهران بیشتر می‌دهند. ولی دور است.
  نمی‌شود بچه‌ها و حسین را تنها بگذارم و بروم.  همه این سختی‌ها به‌خاطر حسین ‌آقاست. همه آنها تا رسیدن دستشان به دهانشان فقط ۵درصد فاصله دارند و حالا پس از گذشت این همه ‌سال از جنگ می‌شود به ارزش درصد‌ها پی برد!!برای حسین‌آقا کسی کارت دعوت نفرستاده بود. او داوطلب بود.  هنوز هم با این اوضاع احوال نزاری که دارد، پشیمان نیست و با گریه می‌گوید اگر خدای ناکرده اتفاقی بیفتد، بازهم خواهد رفت.  
حسین‌آقا قانون‌جنگ را نمی‌دانسته. نمی‌دانسته وقتی‌که شیمیایی شده، وقتی که از شدت موج انفجار پرت شده، وقتی در ۱۰بیمارستان صحرایی و پشت جبهه و چه و چه بستری شده، باید مدرک جمع می‌کرده. باید یقه پرستار و دکتر و بیمارستان را می‌گرفته که برای بستری بودنش رسید بدهند تا او ‌درصد جمع کند؛ تا حالا که در ۴۷سالگی یک پیرمرد درست و حسابی شده با پول یارانه زندگی نکند.
 
قانون‌جنگ به هر رزمنده‌ای ۶ماه تا ۲سال وقت می‌دهد که ضایعه‌اش را اعلام کند. در جنگ‌هزار تا بیشتر حسین آقا داشته‌ایم که دربند این حرف‌ها و جمع‌کردن سند و مدرک نبوده‌اند.
  سرشان را نجیبانه پایین انداخته و برگشته‌اند. چون هدفشان چیز دیگری بوده.  
جانباز اعصاب‌و‌روان یعنی ۳۰‌سال زندگی در میدان‌جنگ. یعنی زندگی در‌میان انبوهی از جسدهای بی‌دست‌و‌سر.
  یعنی محاصره بودن، یعنی ذره‌ذره‌مردن. یعنی...  
جانباز اعصاب‌و‌روان یعنی زندگی در‌خانه‌ای که دیوار‌هایش با کاغذ کادو پوشانده شده. یعنی یخچالی که آن‌قدر خالی مانده که بیشتر یک کمد است تا یخچال. یعنی حسرت یک‌کیلو میوه. یک قابلمه زرشک‌پلو با مرغ. یک دست لباس درست‌و‌حسابی داشتن. یعنی این‌که سقف آشپزخانه‌ات هم بریزد و خوشبختی‌ات کامل بشود.
 
حسین‌آقا روزی‌هزار‌بار آرزوی مرگ می‌کند. مرگ برای او عین خوشبختی است. او می‌داند طبق قانون بلافاصله پس‌از‌مرگ، ۱۵‌درصد جانبازی‌اش، تبدیل به ۳۰‌درصد می‌شود و آن‌وقت خوشبختی برای خانواده‌اش آغاز می‌شود. حداقلش آن است که ماه‌به‌ماه یک حقوق ۳۰۰
۴۰۰ تومانی دست لیلا و بچه‌ها را می‌گیرد. دیگر لیلا مجبور نمی‌شود برای چندرغاز در خانه‌های مردم چرخ بخورد و شیشه و زمین پاک کند.  شاید حتا معجزه‌ای بشود و لیلا بتواند برای خانه فرش هم بخرد. یک فرش‌نو.  قشنگ، با زمینه لاکی. نه مثل فرشی که احمد‌آقا میوه فروش محل به آنها داده. یک فرش‌کهنه که بچه‌اش روی آن جوهر آبی‌رنگ ریخته و پاک فرش را از بین برده.  حسین آقا با رویای‌مرگ زندگی می‌کند و به آدم‌هایی نگاه می‌کند که درست روبه‌روی خانه‌اش در دوشنبه بازار راه می‌روند و برای خود خرید می‌کنند. محله قیامت است. هندوانه محبوبی کیلو ۱۰۰ تومان، انگور شاهرودی کیلویی ۱۰۰۰ تومان، موز ۲۰۰۰ تومان. حسین‌آقا آب دهانش را که معلوم نیست از بغض است یا چیز دیگر، قورت می‌دهد و با تشر به محمد می‌گوید بیاید تو و در خانه را ببندد. این‌جا ایران است. شهر ورامین.  خانه حسین‌آقای نعمتی.


  • آخرین ویرایش:شنبه بیست و ششم بهمنماه سال 1392
نظرات()   
   
جمعه بیست و پنجم بهمنماه سال 1392  09:05 قبل از ظهر

«قرار» مرا به هم زده ای بانو؛

با نیامدنت.

من فصلها را می شمارم که زودتر رسیدم، چند قرن زودتر؛

و تو

تنها چند قرن دیرتر نیامدی،

این قرار در چهارراه هیچ جهانی به هم نمی رسد.

به پاسبان می گویم: «قرار» دارم.

می خندد به بی قراری ام....

 


 


  • آخرین ویرایش:جمعه بیست و پنجم بهمنماه سال 1392
نظرات()   
   
جمعه بیست و پنجم بهمنماه سال 1392  01:18 قبل از ظهر

بدون چیزی كه متعلق به ما باشد، ما خود باثباتی نداریم و با این حال، تعهّد و تعلق كلّی به هر واحد اجتماعی به معنی نوعی نوع دوستی است. حس انسان بودن ما می‌تواند از وارد شدن به واحد اجتماعی وسیعتری ناشی شود؛ حس شخصیّت ما می‌توان از شیوه های جزئی ای به وجود بیاید كه در آنها ما در برابر  كشش مقاومت می‌كنیم. وضعیت‌ ما با بناهای مستحكمی از جهان قالب بندی می‌شود، در حالی كه حس هویّت  شخصی ما اغلب در لابه‌لای ترك‌ها مسکن گزیده است.(گافمن، 320:1961).

با بناهای مستحكم پشت سرمان، ما تكیه‌گاهی برای معرفی و نشان دادن خودمان در زندگی روزمره داریم و وجهه و چهرة اجتماعی برای خودمان و برای سایرین ایجاد می‌كنیم. در شكاف‌ها، ما هویت‌های خاص خودمان را می‌سازیم. در این شكاف‌ها ملت‌ها متولد می‌شوند. ارائه کردن ها و تعاریف دیگر از خود و موقعیت، بسط و توسعه داده می‌شوند.

تعامل همگانی از نوعی كه آرنت در نظر داشت در ساختار نهادی مدرن ساخته می‌شود. این حکم، به خصوص در شکل گیری ملتهای همبسته  با مدرن درست بوده است. جنبش های اجتماعی اغلب علیه برخی از ابعاد نظم سازمانی جهت داده می شوند، امّا مكانهایی ایجاد می‌كنند كه مردم در آنها همدیگر را ملاقات و بحث وگفتگو می‌كنند، ظاهر می‌شوند، و آشكار می‌كنند كه آنها چه كسانی هستند و چگونه می‌توانند با هم کار کنند. به طور كلّی این ویژگی جنبش های اجتماعی جدید است: جنبش فمینیست، جنبش حقوق مدنی، جنبش سبز، جنبش ضد جنگ، و مانند اینها. هر كدام از این جنبش ها اهداف خاصی دارند، امّا از همه مهمتر، هر كدام در حال كشف و بررسی جوامع و ملّتهای در حال ظهور است به عنوان گروهها و افراد مشاركت كننده به عنوان یک زن با زنان دیگر، به عنوان یک آمریكایی آفریقایی تبار با دیگر آمریكایی‌های آفریقایی تبار دیگر( ملوشی، 1989). الگوهای اختلاف و سلوکی وجود دارند كه تعریف می‌كنند كه زن بودن به چه معنی است (گافمن، 1956)، امّا با بیرون آمدن از آن الگوها، زنان نه تنها خودشان را در الگوهای نهادی شده بلکه با مخالفت با آنها خود را تعریف می‌كنند. همانطور كه زنان این كار را با هم انجام می‌دهند، جامعه و ملّت دیگری تشكیل می‌شود كه از سیاست‌های جایگزین حمایت می‌كند، در تعامل روزمره پدیدار می شود و در جنبش اجتماعی توسعه‌ می‌یابند. (داپلسیس و اسنیتو، 1998). و همانطور كه جوامع (ملّت‌ها) تشكیل می‌شوند، همانطور هم اعضای جنبش‌ها در حضور همدیگر صحبت و رفتار می‌كنند، به آزادی‌شان، به اقدام خودمختاری شان متعهّد هستند (تعریف آرنت از آزادی عمومی) و  ظرفیت و توانایی رفتار و عمل هماهنگ و دسته جمعی را بسط و توسعه می‌دهند (تعریف آرنت از قدرت عمومی). از این رو، آنها نه فقط همدیگر  را بلكه همچنین آنهایی را كه در بیرون از قلمرو  نزدیك‌شان، یعنی جوامع و فضا‌های دیگر و قلمرو عمومی‌تر جوامع قرار دارند، مخطاب قرار می‌دهند. بدین طریق تعامل افراد، ملّت‌ها و قدرت های سیاسی را بسط و توسعه می‌دهند همانطور كه جان دیویی در صفحات آغازین كتابش در ارتباط با جامعه و مسائل آن مطرح كرد (دیویی، 1954).

 

رسانه‌های گروهی و ساختار فرهنگی جوامع و قلمرو جوامع

هیچ راهبردی به مسئله حوزه‌ها خصوصاً راهبردی كه بر تعامل اجتماعی و ساختار فرهنگی متمركز است، نمی‌تواند از تحلیل رسانه‌های گروهی اجتناب کند. در حقیقت شایان توجّه است كه تحلیل سطحی و غیرمتفكّرانه رسانه ها به اشتباهات عمده‌ای در ارزیابی حوزه‌ها و مشكلات آنها منجر می‌شود. این ]وضعیت[ در کار تأثیرگذار هابرماس، «دگرگونی ساختاری حوزه عمومی» (1989) آشكار است. توسعه اشكال رسانه‌های گروهی- از زندگی عمومی متمركز بر زبان گفتاری گرفته تا زندگی عمومی متمرکز بر تعامل میان گفتار و نوشتار- قسمت اصلی تحلیل اوست،. امّا هابرماس آنگاه که به تحلیل رسانه های سمعی و بصری تا رسانه های الکترونیکی می‌رسد، تحلیل عینی را رها کرده و كاهش چشمگیری را مشاهده می کند. عقلانییت ممكن نیست. مبادله كالا بر مبادله رفکری چیرگی دارد. سالهای بعد، او این دیدگاه جبرگرا را اصلاح كرد، امّا كاری كه او انجام داد نشان دهندة بررسی سیستماتیک رابطة میان رسانه‌های گروهی و حوزه هاست. (هابرماس، 1982).

به جای کنش متقابل رویارو، رسانه‌های الكترونیكی معمولاً تعامل مجازی یا نداشتن تعامل را تسهیل می‌كنند و در عوض قابلیت رؤیت و مشاهده را فراهم می آورند(دایان، 2005). اگر رسانه‌های چاپی در امتداد خط زمان عمل می‌كنند- نوشتن، خواندن و صحبت كردن به موقع هماهنگ می‌شوند ـ رسانه‌های الكترونیكی در فضا عمل می‌كنند، به خاطر اینكه تمام اطلاعات به طور مستقیم و  همزمان و اغلب به طور دیداری نمایش داده می‌شود. این ویژگیهای معكوس، بر ظرفیتهای رسانه‌های گروهی برای تسهیل ]شکل گیری[ حوزه هاو بحث عمومی تأثیر می‌گذارد. رسانه‌های گروهی الكترونیكی مردم را برای انجام بحث و گفتگو یكجا جمع می‌كند، همانطور كه رسانه‌های چاپی در گذشته این کار را می کرده اند، امّا آنها همچنین امکان انواع تعامل و حضور را كه از قبل موجود و در دسترس نبودند، فراهم می‌كنند. این توسعه‌ها و پیشرفت‌ها تأثیر مهّمی بر روی تشكیل حوزه ها و جوامع جدید دارند.

در این مورد دو دیدگاه غالب وجود دارد. دیدگاهی كه هابرماس در كار عمده‌اش فرض و بعدها اصلاحش كرد: رسانه‌های الكترونیكی تصوّر غلطی از دموكراسی بدست می‌دهند امّا در حقیقت تولید سیستم اجتماعی نابرابری‌ها (فضا، بازار سرمایه‌داری) را قانونی می‌كند. تلویزیون كه ما را تا زمان مرگ سرگرم می‌كند (پستمن، 1986)، به وجود آورندة رضایت (چامسكی، 1989)، و ایجاد كنندة جامعه‌ای متشکل از مناظر و شبیه‌سازی‌هاست (دبورد، 1994؛ بودریار، 1988). این انتقادات تأكید دارند بر اینكه چگونه حكومت یا نظام رسانه‌های جاری، روشنفكری را جایگزین سرگرمی می‌كنند یا حداقل این دو را در هم می‌آمیزند كه در واقع توسط نخبگان گروهی تأیید می‌شود؛ منافع آنها را تأمین می‌كند؛ مردم را از شرایط اضطراری و فعلی‌شان فاصله می‌دهد؛ و موجب توهمات و تصورات غلطی می‌شود كه واقعی‌تر یا حداقل به اندازة برداشت‌ها و تجارب انسانی واقعی به نظر می‌رسند. از طرف دیگر، رسانه‌های الكترونیكی حوزه ها به ایجاد حوزه ها ادامه می دهند و جایگزینی نیز برای آنها ارائه می دهد. برای مثال جنبش‌های اجتماعی فوق‌الذكر ـ جنبش‌های زنان و حقوق مدنی و حوزه های عمومیی شان. اخیراً به طور شگفت انگیزی، جنبش ها و حوزه هایی توسط کمپین سیاسی اوباما به وجود آمده اند (گلدفارب، 2009). رسانه‌های گروهی تمامی این پیشرفت‌ها و توسعه‌ها را تسهیل کرده اند حتی آنهایی را كه رسانه ها را تحلیل برده اند.

والتربنیامین (1995 [1936]) و مارشال مك‌لوهان (1964) متفكّران و اندیشمندان قدیمی هستند كه این پتانسیل رسانه‌های گروهی را آشكار كردند. آنها تغییر و تحوّل اشكال رسانه‌های گروهی را گشودن امكانهای جدید برای مباحث دموكراتیك در میان ملتها و در میان مردم و همچنین میان اشكال مختلف رسانه‌های گروهی فرض می‌كنند. رسانه‌های الكترونیكی جایگزین رسانه‌های چاپی نشده‌اند اما از آنها بهره بردند. در كار تأثیرگذار مك‌لوهان «رسانه پیام است» (مك‌لوهان، 1964)، رسانه‌های گروهی پیش از همه به عنوان نیروهای قابل تبدیلی فرض می‌شوند كه نه تنها احساسات و دانش ما را توسعه می‌دهد بلكه همچنین مقیاس‌ها و آهنگ‌های جدیدی را ارائه می‌كنند كه الگوهای جدید روابط اجتماعی را به وجود می‌آورند. والتر بنیامین در کتاب «کار هنر در عصر تولید ماشینی» پتانسیل سیاسی ای را آشكار كرد كه بنای رسانه‌های دیداری جدید (بنجامین 1998 [1936]) را تحلیل می برد. او فن‌آوری‌های رسانه‌ای جدید را به عنوان امكان ایجاد درك واقع بنیانه‌تری از زندگی اجتماعی‌ و ارائه حوزة جدیدی از کنش گروهی (مشترك) میان مردم تشریح کرد (بنجامین 1998، صفحه 38-237). این، شرح و بسطی بود از پتانسیل سیاسی یافت شده در پیدایش موضوع؛  همانطور كه آرنت به مطالعه درآورد.

در حالی که خسوف و کسوف  حوزه، قدر مسلم، یك روی سكّه ی رسانه‌های الكترونیكی هستند، و روی دیگرشان اشكال جدید مشاركت است، جان دیویی بر این نكته اساسی و مهم تأكید كرد که: «چشم بیننده است. گوش شركت كننده است». او تأكید كرد كه حتی اگر مطبوعات (ما باید اضافه كنیم، و رادیو، فیلم و تلویزیون) اطلاعات ناقص و جزئی فراهم می‌كنند، مبنای دموكراسی نیستند. گفتگوی جوامع و حوزه های محلّی آن چیزی است كه واقعیت ایده و دیدگاه عمومی را فراهم می‌كند (دیویی، 1954: 219). پیام رسانه‌های گروهی با جوامع تعاملی تعریف می‌شود كه با آنها زندگی می‌كنند. دنیل دایان و الیهو كاتز به طور زیبایی این نكته را در رویدادهای رسانه ای(1992) شرح می‌دهند و نشان می‌دهد چگونه این گونه جوامعِ متمركز بر فضا‌های ملّی، در مناسك و آیین‌های همگانی، به وسیله نوع خاصی از نمایش رسانه‌های گروهی گرفتار می‌آیند. با شكستن ریتم‌های نمایش و جریان تلویزیونی، انواع یكسانی از مراسم و آیین‌های وابسته به انتقالات قدرت، بزرگداشت ارزشهای جمعی و مرجع سیاسی قبل از تلویزیون، اكنون از طریق تلویزیون نمایش داده می‌شوند. نمایش به طور متفاوتی انجام می‌شود و شامل تضادها و رقابت بر سر مرئی بودن - علاوه بر اتحاد و گفتگوی عمومی (با در نظر گرفتن فعالیت‌ها و مراسم‌های معارفه ریاست جمهوری)- می‌شود، امّا عمدتاً متفاوت نیست. این حالت نه فقط در جوامع مركزی وجود دارد که وابسته به تلویزیون ملّی هستند ، بلكه درتشكیل و توسعه حوزه ها و ضدحوزه ها طریق اینترنت به طرز قابل توجهی از وجود دارد.

اینترنت به جوامع امكان می‌دهد تا بدون تعامل و ارتباط چهره به چهره با یكدیگر ارتباط برقرار كنند. موقعیت حوزه‌ها و جوامع از كشورها و قاره‌ها فراتر رفته است. این شكل جدید تعامل است كه انواع مباحثه و حوزه را در خود جای می‌دهد كه پیش از این نه قابل دسترسی بود و نه امکان پذیر. جنبش ضد جنگ و کمپین دین(Dean)  حوزه های جایگزینی را تشكیل دادند كه قادر به فعالیتی بودند كه به طور جدّی اجماع نظر پیشین را به نفع سیاست‌های بوش در خصوص جنگ در عراق و جنگ جهانی بر علیه تروریسم به چالش كشاند. گفتگوها و اقدامات زنده همزمان‌شان، قلمرو همگانی دیگر وزمینه های اقدامات انتقادی را فراهم آورد كه موقعیت حزب دموكرات و در نهایت حوزه بزرگتر آمریكا را تغییر داد (گلدفارب، a 2006، b2006). گر چه جان‌كری انتخاب 2004 را واگذار کرد، حوزه های دیگری كه در طول فعالیت  توسعه یافتند، نتیجه مهّم مبارزه انتخاباتی او بودند. به مین ترتیب، پیام رسانی متنی به ابزار  رایجی برای شکل گیری حوزه جنبش سیاسی تبدیل شده است: از همه مهمتر،پیام رسانی متنی به اتحّاد شهروندان در انقلاب نارنجی در اوكراین در سال 2004 و تجمع صدها دانشجو در مركز شهر سئول در سال 2005 كمك كرد. حتی حوزه هایی كه در فضاهای محلّی برای پیشبرد مسئله عمومی فعایت می کنند، - مانند نمونه سازمانهای غیرانتفاعی در اسرائیل امروز- از اینترنت نه فقط برای سازماندهی تجمّعاتشان بلكه برای ایجاد روابط متقابل در میان خودشان و با فضا‌های دیگر در فضای ملّی ]و در خارج از کشور[ استفاده می‌كنند.

نتیجه گیری

پتانسیل بالقوه رسانه‌های تصویری و الكترونیكی برای پیشبرد و تسهیل مباحث عمومی و  نقش واسطه­گی حوزه ها، ما را به بحث اصلی این نوشتار باز می‌گرداند. عرصه سیاسی آرنت در مورد ظهور، دیدگاه حوزة عمومی مشورتی‌ هابرماس را گسترش داده و تكمیل می‌كند. در قلب قلمروهای جدید الكترونیكی که واسطه شده اند، فضا‌های عمومی جدید قابل رؤیت و تعاملی  پدیدار و برجسته شده اند. اینگونه فعالیتهای حوزه ها، کمال مطلوب حوزه عمومی مباحثه  را آن طور که هابرماس در آغاز توصیفش کرد- در عصر رسانه‌های جدید و گردش جهانی قدرتها، مردم، و ایده‌ها ابقا می کند مباحثه ایده‌آل مشورتی بر پایه واقعیت تجربی و اشكال رسانه‌های جدید قرار دارد.

به همین ترتیب و به طور مسلم، نوعی سمت گیری هنجارین هم وجود دارد. حوزه ها یک تحریک کنندگی اصولی و ایضا بررسیهای آنها پیامدهای سیاسی عملی دارند. اگر شما باور دارید كه هنجارهای زندگی عمومی همانهایی هستند  كه هابرماس معرفی می کند، حوزه های تان از یک جنس هستند. باور کنید كه آنها بیشتر شبیه هنجارهای  معرفی و تأیید  شده توسط نقدهای هابرماس هستند و شما به روشی متفاوت- ولو مرتب درگیر سیاست می‌شوید. قبول کنید كه حق با آرنت است و کنش و داوری سیاسی‌ شما، هنوز مرتبط امّا نوعی متفاوت است. جایگاه دانش تخصصّی،عقلانیت، انگاره‌ها، سیاستهای هویّتی، رسانه‌های گروهی و مانند اینها به طور متفاوتی ارزیابی خواهند شد و بر اساس مفهوم‌سازی‌های مختلف عمل می کنند.

بنابراین حوزه ها،به عنوان پدیده های اجتماعی خصلتی فرهنگی دارند نه صرفا نظم های توصیفی یا ساختاری. حوزه ها از طریق کنش های متقابل انسانی در زندگی روزمره و در موقعیت‌های رسمی، در محلّ‌های كم و بیش رسمی، در جنبش‌های اجتماعی و در کنار سازمانها و نظامهای جامع شکل می گیرند. در بافت روابط قدرت جدید و كنترل اجتماعی، این تعاملات دو جنبه دارند: از نظر تجربی‌، مردم مساوی نیستند، و در جامعه بر حسب تفاوتهای‌شان حضور می‌یابند و دیدگاههای مختلف‌شان را در حضور همدیگر بیان می‌كنند؛ از نظر هنجاری، آنها ظرفیت و توانایی عمل به عنوان افراد  برابر و مساوی را گسترش می‌دهند. تمامی حوزه ها مساوی و برابر نیستند، امّا ]بالاخره[ شکل می گیرند و علیه  همدیگر در محدوده قلمروی جوامعی عمل می‌كنند كه نمی‌توانند از آن فراتر بروند. این  امر،رسانه‌های گروهی را دو چندان مهّم و حائز اهمیّت می‌سازد، به خاطر اینكه آنها نه تنها تشكیل و تعامل جوامع و فضاها را تسهیل می‌كنند، بلكه ممكن است ظرفیتهای فرهنگی‌شان را نیز افزایش یا كاهش دهند.

در این دیدگاه، به آنهایی معتقد به کاهش قلمروی فضا‌ها هستند، می‌توان گفت كه دیدگاه و چشم‌انداز بسته‌ای از فرهنگ دارند. از طرف دیگر، از دیدگاه ما، جدای از هدف هابرماس، هیچ تحریف و دستكاری ]در اطلاعات[ وجود ندارد، امّا افزایش پیچیدگی فرهنگی در زندگی عمومی امروز یک واقعیت است. معتقدیم ما نه تنها كیفیت‌ها و ویژگیهای جوامع مدرن را نشان داده‌ایم بلكه از موقعیت های هنجاری ای حمایت كردیم كه ]پنجره[ زندگی عمومی را به انواع جدید مشاركت، جوامع مختلف و  حوزه های متضاد باز می‌كند.

اختلاف و رقابت، بازی و نمایش، تجسم و ظهور، زیباشناسی و اعتقاد، تمام بخش‌های حیات حوزه ها هستند، به خاطر اینكه این حوزه هااز داخل به خودشان و از بیرون به حوزه ها و ملتهای دیگر از طریق انواع اشكال رسانه‌ای و فرهنگی مختلف نگاه می‌كنند. نگاه جامعه شناختی ما به حوزه ها،از  تئوری‌های فلسفی یا سیاسی مختلفی مایه می گیرند كه مدعی جهانشمولی اند و حوزه ها را به عنوان مشکلات اجتماعی مطالعه می کنند. در حقیقت، مسئله تشكیل حوزه فعالیت فضا‌ها، یكی از مسائل اجتماعی بنیادی مدرنیته است. این فرایند در زمان و مكان خاصی شروع شد و در سراسر جهانی گسترش یافت كه با آن نه فقط واقعیات تجربی جدید، بلكه گستره‌ای از موقعیت‌های هنجاری با پیامدهای سیاسی عملی در خصوص پروژه دموكراتیك مدرن طرح می‌شود. از آرنت تا گافمن تا بنیامین ما غنای فرهنگی را پی گیری كرده‌ایم كه همراه با اشكال جدید رسانه‌ها توسعه یافته و احتمالات دموكراتیك جدیدی را فراهم كرده است كه از طریق بحث كاملاً منطقی، منحصر به فرد، و جهانی در ارتباط با زندگی عمومی، موجود و در دسترس نیستند.

 

 


  • آخرین ویرایش:جمعه بیست و پنجم بهمنماه سال 1392
نظرات()   
   
پنجشنبه بیست و چهارم بهمنماه سال 1392  08:21 بعد از ظهر

شب و روز،

تفسیری از  چشمهای توست وقتی:

می بندی

و

باز می کنی؛

تئوری ها، همه تعبیرهای این شعبده بازی اند.


  • آخرین ویرایش:شنبه بیست و ششم بهمنماه سال 1392
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :8  
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها