جمعه هفدهم اردیبهشتماه سال 1395  03:39 بعد از ظهر

یک. در دبیرستان دبیری داشتم به نام آقای کشتکار. نرمخوترین و تودارترین معلم همۀ روزگار شاگردی ام تا اینک. آقای کشتکار در چشم و دل دانش آموزان بسیار عزیز بود؛ نه از وجه آموزگاری و تدریس چرا که در واقع بیکار بود یعنی هیچ یک از درسهای جدی را به وی واگذار نمی کردند، بل که از برابرنشینی با دانش آموزان و فروتنی بسیارش. کشتکار با ما «بچه گی» می کرد و البته سوالات کنجکاوانه ای در ذهن داشتیم که شأن خود را کمتر از آن می دانستیم که به زبان شان بیاوریم؛ که اصلن کیست؟؛ در درونش به چه فکر می کند؟؛ چرا این همه با دیگر معلم های ما متفاوت است؟ و...سوالاتی که هیچگاه هم نپرسیدیم شان.

یک سال که مهر رسید و به کلاس بالاتر رفتیم، دیگر نبود. و نبودنش شد عادت و زود رنگ فراموشی، پرهیب سایه واری از او بر خاطره ما نشاند.

دانشجوی کارشناسی که بودم، یک نیمه شبی که می خواستم از تاکسی ویژه ترمینال ماشین بگیرم، کشتکار را دیدم که منشی دفتر تاکسی ویژه شده بود.خوشحال شدم از بازدیدنش اما باز سوال بود که مگر کشتکار دبیر نیست؟؛ یعنی که به طور کلیشه ای فکر می کردم جایگاه معلم، هرجا باشد اینجا نیست و چون غافل بودم از واقعیت های زندگی معلمی یا فعالیتهای سیاسی و هزینه هایش، تصمیم گرفتم ابهام های شخصیت این مرد را با خودش در میان بگذارم.

آن نیمه شب سرد در ترمینال، آقای کشتکار گفت که برای ادامه خدمت دچار مشکل شده. گفت که برادرش از «بچه های چپ» بوده و پدرش از انقلابی های دو آتشه. برادرش حاضر به همکاری یا توبه نشده و او را اعدام کرده اند و البته هرچند پدر به این درجه از خلوص رسیده بوده که اعدام فرزندش را افتخاری برای خود بداند اما دیگر اطرافیان چون نسبتی!! با آن برادر و تفکرش داشتند،مسئله دار و مشکوک محسوب می شدند و ... بس بگردید روزگار تا آن دبیر محجوب ، اینک منشی آژانس تاکسی باشد.

دو . پس از کودتای مشهور مرداد 1332، نومیدی از تغییر و تحول در کشور، گریبان اخوان ثالث را هم گرفت و شعر مشهور زمستان از قلمش جاری شد. سالهایی گذشت تا مژگان شجریان روی آلبومی از پدرش با شعر زمستان اخوان، طرحی نقاشی کند که به گمانم این طرح، دست کم 50 سال از فراز و فرود زندگی ایرانیان را یکجا در خود دارد و با مخاطب باز می گوید.

این طرح، هرچند شخصیت شعر اخوان است که برای فرار از بوران و زمهریر به  مسیحای جوان مرد و ترسای پیر پیرهن چرکین پناه می برد ، اما در بسیاری از آثار ادبی و سیاسی هم زمان و پس از کودتا و تثبیت حکومت پهلوی دوم و نیز پس از انقلاب تبلور یافت و تبدیل شد به نماد تیپ روشنفکر یا مخالف سیاسی که بر خلاف عادت عوام و بی توجه به محرومیت از حقوق انسانی اش، راه خود را ولو تنها می رود هر چند در زمستانی که سرها در گریبان است،کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را، نگه جز پیش پا را دید نتواند،که ره تاریک و لغزان است. اما این روشنفکر چون امیدوار است و صبور، به تغییر امید محکمی دارد. مانند ترسیمی که شفیعی کدکنی از چنین شخصیتی دارد: باید بکشد عذاب تنهایی را، مردی که ز عصر خود فراتر باشد.

سه. دولت آبادی هم در رمان کلیدر به این شخصیت پرداخته. ستار پینه دوز، نماد کارگر روشنفکری است که رسالت خود را در پوشش پینه زنی و کفش دوزی در پیش گرفته و جمود فکری اطرافیانش را با تفکر انتقادی و طرح سوال و شبهه افکنی نشان گرفته است.

دولت آبادی در کلنل هم چنان وجهی از این نماد را وارد ساختار رمان کرده است. امیر که در پی فعالیت سیاسی همسرش را از دست داده و زندانی شده، اینک به زیرزمین پناه برده و از زندگی جمعی بریده، و همدم خیال و توهم شده، می نماید که درخودشکسته و شخصیتش فرو پاشیده است. و من همچنان به آقای کشتکار فکر می کنم. اما کلنل، همچنان مقاومت می کند. هرچند وجهی از شخصیت کلنل، سنتی و متعصب است که باعث قتل همسرش فروز شده؛ اما:

پروانۀ کلنل هم اعدام شده. نیمه شب کلنل را فرا می خوانند که پیش از بردمیدن آفتاب، باید جسد پروانه در بی خبری دیگران به خاک سپرده شود. مأموران، حتی هزینه خاکسپاری را از کلنل می گیرند و در آن شب بارانی و تاریک، او را از قبرستان روانۀ تهیه بیل و کلنگ و کفن می کنند؛ و کدامین شکنجه برای پدر از این خوفناک تر.

 کلنل در رفت و برگشت تهیۀ این لوازم، چنان ترسیم شده که نماد تیپ روشنفکر ایرانی ( با همۀ تفاوتهایی که شخصیت کلنل با آن دارد) را تداعی می کند. همان خیام و حلاج قرنها پیش را ؛ همان فراتر بودن از زمانه را ؛ همان میهمان هر شب می خانه؛ همان سنگ تیپا خوردۀ رنجور و دشنام پست آفرینش و نغمۀ ناجور در زمستان اخوان و همان مردی که خودش را گم کرده و همان مردی که برای سایه اش می نوشت و همان مردِ حامل دردهایی که نمی شود به کسی گفتِ هدایت را. و من همچنان به آقای کشتکار فکر می کنم.

این ها را گفتم که به این پرسش برسم: چگونه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ای بر یک جامعه می تواند حاکم باشد که منجر به خلق چنین نماد شخصیتی در آثار نویسندگان و ادیبان آن جامعه بشود؟.

و من همچنان به آقای کشتکار فکر می کنم.

 


  • آخرین ویرایش:جمعه هفدهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات()   
   
یکشنبه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1395  09:31 قبل از ظهر

معرکه‌گیری[لولی] با  پسر خود ماجرا  می‌ کرد که تو هیچ کاری نمی‌ کنی و عمر در بطالت  به سر می ‌بری. چند  با  تو بگویم که معلق  زدن بیاموز، سگ  ز چنبر جهانیدن و رسن  بازی تعلم کن تا  از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا  آن علم مرده ریگ ایشان [معلمان] بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت  و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

رساله اخلاق الاشراف، عبید زاکانی


  • آخرین ویرایش:یکشنبه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات()   
   
شنبه یازدهم اردیبهشتماه سال 1395  02:59 بعد از ظهر

دوازدهم اردی بهشت بر اساس اعتراض های مدنی معلم های ایرانی به حقوق پایمال شده شان در روزگار پهلوی دوم و به خصوص با یادکردی از محمد درخشش، و بعدتر پس از انقلاب و ترور مرحوم مرتضی مطهری، به نام روز معلم نام گذاری شده است.علی الظاهر غیر از توجه به نقش اجتماعی معلم، هدف از این تعیین روز،پاسداشت مقام دانش و علم هم بوده است. طوفانی از تمجیدها و ستایش ها در این روز از سوی مسئولین و کارگزاران و نیز شاگردان (در هر مقطعی) به روی معلم ها باز می شود. آنچه البته تمام صدر و ذیل جامعه دوست می دارد به فراموشی عامدانه سپرده شود، چگونگی ایفای این نقش بسیار مهم اجتماعی است؛ با وجودی که بر کسی پوشیده نیست که در نظام آموزشی ایران، خانه از پای بست ویران است.در تحلیل نقش معلم و فونکسیونی که بر عهده دارد، بیش از همه در جامعه علمی و در میان روزنامه نگاران، اتکا بر تحلیل ارگانیسیستی است که به زبان ساده،جامعه را یک ارگان بزرگ و نقش تعلیمی را به مثابه یک بافت در نظر می آورند و در ادامۀ همان بینش، به فونکسیون خرده نظام آموزشی در دل نظام اجتماعی بزرگ یعنی جامعه می رسند.

با همین تحلیل که تا اینک راه به سرمنزلی در بهگشت نظم آموزشی ایران نداشته هم می شود دانست که نقش اجتماعی معلم در روزگار ما، نقشی اضافه ای است. منظورم این است که در واقع امر، چنان معلم ها از ایفای نقش خود درمانده اند و باز داشته شده اند، که اگر به فرض، نقش معلمی از مجموعۀ سلسله مشاغل ایران حذف شود، اتفاق نامنتظره ای نمی افتد. این «واماندگی کارکردی»، بیشتر متأثر از علل بیرونی است تا مجموعه دلایل انگیزه ای و شخصیتی خودِ معلم ها.

اقتصاد اسلامی مد نظر اسلام گرایان را به یاد بیاورید که اینک فقط یادی کم رنگ از آن باقی است. هدف طراحان این ادعای بس بزرگ، «راه سوم»ی بود در مقابل اردوگاه های اقتصادی سیاسی سوسیالیستی و کاپیتالیستی؛ بر اساس شعار بی محتواتری چون نه شرقی نه غربی. افتصاد اسلامی ( که یکی از طراحانش ابوالحسن بنی صدر بود) از اساس ناقص به دنیا آمد و نظام افتصادی کشور علی رغم میل مستحکم!! مسئولین، تسلیم اقتصاد سرمایه دارانه شد. ارزش گذاری سرمایه و تجارت و تبادل که در یک نظام سالم موجبات رفاه و بهبودی و توسعه هر کشوری می شود، به علت غیبت تولید و ارزش افزوده، راه به سوی مصرف گرایی و جامعۀ مصرف گرا و تجاری شدن زندگی ایرانیان برد.این دگردیسی مهم هرچند مورد توجه و انتقاد جامعه شناسان بود، اما رویکرد غلط کابینۀ سازندگی، توجهی به تئوری ها و دیدگاه های تخصصی نداشت؛ به علاوه که افزایش ثروت و سودهای نجومی و افسانه ای، چنان از سوی نظام سیاسی به متن جامعه و به خصوص طبقۀ بالا تزریق می شد که پیامدهای تفکر سود محور تقریبا به هیچ انگاشته شد. به تدریج، رویکرد اختصاصی سازی ( که از خصوصی سازی متمایز است) به خرده نظام آموزشی هم سرایت کرد.

تفکر غالب این بود که با هزینه ای با هر سطحی، و با کمترین انرژی  اما با سرعت بالا، نتایج درخوری نصیب کسانی بشود که از خصیصه های طبقۀ بالا بودن، عناوین دکتر و استاد و مهندس را کم داشتند. نتیجۀ تفکر و فعالیت این نوکیسگان، ایجاد نابرابری آموزشی و تشکیل مدرسه های غیر انتفاعی و سپس دانشگاه آزاد بود.

تجاری سازی آموزشی، به تعبیر گیدنز و در ادامه به جگرنت تبدیل شد و نتیجه خواهی کوتاه مدت (بخوانید مدرک گرایی بدون دانش تخصصی) به همۀ سطوح آموزشی سرایت کرد. اینک، نوبت کیفیت بود که در محضر کمیت در مسلخ منافع طبقۀ حاکم و بعد طبقۀ بالا قربانی شود. جامعه و انسانِ پس از اجرای سیاست اختصاصی سازی، خلاصه بگویم تبدیل به تعداد بسیار نادری از انسان های ( و در نظام آموزشی: معلم های دانش محور) کیفیت گرا شد که توسط اکثریت کمیت گراها به تدریج حذف شدند. به بیان لوکاچ، نظام آموزشی ایران  به معنای دقیق «پروبلماتیک» شد. ( برای دیدن بحث مهم لوکاچ در این زمینه ر ک: جامعه شناسی رمان، لوکاچ، ترجمه حسن مرتضوی).

پروبلماتیک  شدن نظام آموزشی، در واقع مهم ترین سرطانی بود که جامعۀ معلمین را هم مورد هجمه قرار داد تا به علل مختلف ( که در این یادداشت تنها به یکی از آنها اشاره کردم) در سلسله مراتب پرستیژ شغلی به پایین ترین درجه تنزیل پیدا کنند و از اجرای نقش مهم آموزندگی محروم شوند.

این رویکرد که همچنان تداوم دارد، با تزویر و ریاکاری خاص جامعۀ ایرانی در نکوداشت کلیشه ای مقام معلم، بیشتر به پس اذهان هدایت می شود و با همین سیاست، آثار مخرب آن تا دهه های دیگر به کشور تحمیل می شود. به نظرم تا فعالیت های مبتنی بر تجمیع سرمایه و سود در محیط آموزشی غلبه دارد، سخن گفتن از مقام معلم، مطلقا بی معناست.


  • آخرین ویرایش:شنبه یازدهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات()   
   
دوشنبه سی ام فروردینماه سال 1395  09:47 قبل از ظهر


بنی آدم، نام مجموعه داستان های کوتاه محمود دولت آبادی است که اخیرن منتشر شده است.نویسنده هرچند با تواضع گفته که داستان کوتاه، هنر او نیست و تنها از کسی چون کافکا بر می آید، اما با این وجود تسلیم این وسوسه شده است.دولت آبادی در «بنی آدم»، همان نویسنده کلیدر و جای خالی سلوچ و آن مادیان سفید یال و ... نیست. سخنش به درستی تأیید کرده که داستان کوتاه، از عهده نویسنده بلندترین نویسنده رمان ایرانی بر نمی آید.

فعلن، یک نکته را بگویم تا در فرصتی به بنی آدم بپردازم. دولت آبادی در این کتاب نه تنها نتوانسته از عهده داستان کوتاه بر آید، که بر او حرجی نیست، بلکه مهم ترین داستانش در این کتاب، تقلیدی صرف از داستان مسخ کافکاست.مسخ کافکا، شهرت و نقد را هم از سر گذرانده و اینکه چگونه این روزگار سر از داستان پارسی در آورده، نکته ای در خور توجه است. پیام داستان دولت آبادی، مسخ است. آدمی که سم در می آورد، صدای حیوانی دارد و مسخ شدنش هم قابل سرایت است به دیگران( و نقطه افتراق دولت آبادی با کافکا در همین نکته اخیر است).

به نظرم، اینکه نویسنده ای چون دولت آبادی که نشان داده در سبک رئالیسم موفق است در پی کافکا دویده و چنین اثر نا وزینی را روانه بازار کرده، نشان از بی توجهی به // و بلکه استغنای وی از مخاطبانش می دهد.

مخاطب ایرانی این تجربه مهم نبودنش را در حوزه موسیقی سنتی نیز دارد.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه سی ام فروردینماه سال 1395
نظرات()   
   
یکشنبه پانزدهم فروردینماه سال 1395  10:56 بعد از ظهر





شکسته خاطر و آزرده جان و خسته تنم
کسی مباد چنین زار و مبتلا که منم
نهاده اند ز روز نخست بر دل من
غمی که تا دم مردن نمی رود ز تنم
بلای جان من این عقل مصلحت بین است
بیار باده که غافل کند ز خویشتنم
به رشــحه ای ز من ای ابر فیض بار کرم
مکن دریغ که آخر گیاه این چمنــم
منم عزیز خرابات؛ پیر کنعان کو؟
که بوی یوسف خود بشنود ز پیرهنم
چو شمع آتش سوزان درون جان دارم
ببین به روشنی فکر و گرمی سخنــم
صفای خلوت جان من است شعرو شراب
چو این دو هست چه حاجت به باغ یاسمنم
شــوم نسیم و شبی در برت کشم چون گل
ببــوسمت لب و آنگه بگویمت که منـــم
مؤید ثابتی



  • آخرین ویرایش:یکشنبه پانزدهم فروردینماه سال 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1395  11:02 بعد از ظهر




ولادیمیر: باز تو؛

 بیا بغلت کنم...

استراگون: به من دست نزن

ولادیمیر: تو می خوای من برم!...

استراگون: به من دست نزن! از من سؤال نکن! با من حرف نزن! پیشم بمون!

ولادیمیر: هیچ وقت از پیشت رفتم؟

استراگون: (ولی تو بدترش را انجام دادی)؛ تو گذاشتی من برم.


بکت، در انتظار گودو، ترجمه بهروز حاجی محمدی، ققنوس، 1393، چ نهم، ص169


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1395
نظرات()   
   
سه شنبه دهم فروردینماه سال 1395  12:10 بعد از ظهر

باد بهار آمد و آورد بوی تو

شد تازه باز در دل من آرزوی تو

در آرزوی آن که چو گل در برت کشم

هر صبح چون نسیم دویدم به کوی تو

چون غنچه ای که باز شود در سپیده دم

گردد شکفته این دل خونین به روی تو

تا پاک تر به روی تو افتد نگاه من

خود را به اشک شوید و آید به سوی تو

پروانه و نسیم و من ای گلبن مراد

هستیم روز و شب همه در جستجوی تو

ای مرغ شب به داغ که سوزی که درد او

خون می کند فغانِ تو را در گلوی تو

دانی چه شد نصیب من از نوبهار عشق؟!!

گل های حسرتی که فکندم به کوی تو

ابوالحسن ورزی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه دهم فروردینماه سال 1395
نظرات()   
   
دوشنبه دوم فروردینماه سال 1395  02:00 بعد از ظهر

نوروز بر خلاف اراده کسانی از مذهبیون که می کوشند به لحاظ شدت ملی و باستانی بودنش، بی اهمیت جلوه اش بدهند یا مردم را به اقناع دینی و مذهبی برسانند تا بی توجه از آن بگذرند، یکی از عناصر دیرپا و پر اهمیتی است که در مقایسه با دیگر عناصر ملی یا دینی فرهنگ ایرانیان، به تعبیر جامعه شناسان در «منش» ملی مردم پارسی زبان نهادینه شده است. از یک منظر، مانایی و پایایی سنت نوروزی که بر اساس نوشته های جغرافی دانان و زمین شناسان در هنگام اوج اعتدال زمین مقرر گردیده به علت کارکردهایی بوده که برای جماعت های کوچک- مقیاس و نظام اجتماعی کلان جامعه داشته و دارد. بخشش جرم قاتل، حل اختلافات آب و زمین، حل مشکلات خانوادگی اعضاء قوم یا طایفه و پیش آمد گذشت، شستن کینه ها از سینه ها، تزریق روح همبستگی و تجانس به جامعه، بسیج مردم در حل مشکلات مبتلابه مانند حفر قنات، داشتن احساس همدردی و بالاتر از آن، همدلی نسبت به خانواده های متوفیان سال، دیدار از درگذشتگان و یادکرد آنان به عنوان بخشی از جامعه ی زندگان ( به تعبیر اگوست کنت) ، القای روح سرزندگی و دگربودگی پس از عید و... همه از کارکردهای مترتب بر سنت نوروزی است. با وجودی که سلسله های ایران علی الغلب با اسلحه ی دین کمر به نابودی و فراموشی این عنصر فرهنگی می بستند، همین فونکسیونها بودند که هم ریشه نوروز را به عمق زمان  فرو می بردند و هم آن گونه حاکمان را ناکام می کردند

در روزگار ما البته بخشهایی از طبقه ی حاکم در صدد «امحاء» سنت عید و نوروز و بهار برآمدند. در همان بی نظمی پس از انقلاب سال 1357، بیش از همه صدای مرحوم مطهری بود که اجرای مراسم 4شنبه سوری را به نیاکان خر و احمق ما نسبت داد و کوشید تا با استناد به آیات قرانی، بازی با آتشی که نماد هدم کننده ی هرچه پلیدی و ناپاکی است را تقلید نابخردانه عنوان کند که از نگاه قرانی محکوم و مستحق ملامت است. با همه ی این هجمه ها، سنت عید سال نو، ماند و به نسلهای پس از انقلاب هم آموخته شد هرچند به اقتضای تحولات و تغییرات جامعوی صورت دیگری گرفت.

کارکردهای نوروز، در واقع دچار تقلیل شده اند اما علتش خواست و اراده قدرتمندان نبوده است. اگر برابر تحلیل مارکس بپذیریم که زیربنای اقتصاد با روبنای فرهنگ رابطه ای دیالکتیکی دارد، در رابطه ی میان اقتصاد ( یعنی رابطه ی تولیدی، وجه تولید، روابط میان نیروهای تولید و .. . ) با فرهنگ روبنا، تضییقات اقتصادی در کل، شیوه اجرای سنت عید نوروزی را متأثر کرده و لاجرم این پدیده ی متأثر برای رهایی از تجبیری که از سوی وجه تولید بازار به آن می شد، راه ماندگاری دیگری را با ابتکار کشف کرده است. با این وجود، طبقه ی حاکم به دست کم یکی از اهدافش در سلب اعتبار از نوروز دست یافت. این که، چون نوروز از عهده تمامی کارکردهای خود بر نمی آید، نزد درصد بالایی از مردم، برچسب بی معنایی خورده و از سویی، رسانه های جمعی حکومتی، شادمانی نوروزی را متعلق به قشرهای غیر انقلابی و در نتیجه مرفه و بی درد تبلیغ می کنند تا ضمن برساختن مفهوم خودی غیر خودی، مستضعف مستکبر، دارا نادار، جنوب شهر شمال شهر با انشقاقی خودساخته، قطب بندی مبتنی بر کینه توزی طبقاتی را گسترش و اشاعه دهد. هدف اما همچنان ستردن سنت نوروزی از اذهان مردم است. اطلاعات میدانی در دست نسیت تا این رسالت طبقه ی حاکم را بتوان تحلیل کرد، اما همچنان این دیدگاه هرساله اجرا می شود.بعید است تحولات شدید جامعه فرصت تثبیت چنین دیدگاهی را به این بخش از حاکمیت (مانند مدیران ارشد رادیو و تلویزیون) بدهند.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه دوم فروردینماه سال 1395
نظرات()   
   
سه شنبه یازدهم اسفندماه سال 1394  02:50 قبل از ظهر



نوشتار کوتاه قبلی دو واکنش در پی داشت که خوانندگان محترم در بخش نظرات عنوان کردند.

 

1-   «آقای ...، اندیشه ی دینی انچنان که بر مرکزیت خدمت به خدا، بعنوان هدف آفرینش می گردد، به دنبال کرامت انسانی نیست. پس اگر پای انسان در لجن است و قامت او خمیده جای تعجب نیست.
اما انچه مردم بینوای ما را به پای صندوق های رای کشاند، نه باورمندی به شعارهای سیاسی بود،بلکه تنها نمایشی از همبستگی بود. برای قشر وسیعی از جامعه ی ایران محرز و مشخص است که آنان که نام مسئولین نظام و جامعه بر خود یدک می کشند، توان و لیاقتی برای مدیریت ندارند، دوام مدیریت انان متکی ست به همین آسیب هایی که دلسوزان جامعه در پی رفع آن است. اگر رایی در این جامعه در ازای پول مبادله می شود، گویای ان است که فقر را نهادینه کرده اند.همه چیز فروشی است. روزگاری وجدان می خریدند...اکنون وجدانی نمانده.
امید چندانی به اصلاحات در راس هرم نبوده و نیست. اما انان که سودای اصلاح دارند نیز تا کنون نه راهکاری ارائه کرده اند نه تدبیری اندیشه اند».

 

2-   «در اینکه نگرش های دین محور در مدیریت جوامع مدرن کاستی هایی اساسی دارد با شما موافقم.دین در وجه اجتماعی اش با وجود 'امکان' داشتن کارکردهای مثبت، اغلب پوششی است بر دیوان تشنه قدرت برای درآمدن به هیات پری.
اگر مبحث جامعه شناختی خلاصه و مستدلی راجع به پای لنگان 'ماهوی' دین در مدیریت اجتماعی اراءه بفرمایید سپاسگزار خواهم بود.».

■■■■■■■■■■■■■

 

  هر دو کارکرد می توانند مفید یا مضر باشند. متولیان امور دینی و هواداران تجمیع دین با سیاست البته هیچگه نه خود به کارکردهای مضر دین یا با تسامح بگویم پتانسیل داشتن کارکرد مضر پرداخته اند و نه به دیگران چنین اجازه ای داده اند. سرنوشت کسانی مانند احمد کسروی که پا به این وادی گذاشتند، پیش روی همگان است.اینکه دین با وجود داشتن کارکردهای مثبت مستعد تزویر و ریاکاری است، را می پذیرم با این توضیح که هر دو روی سکه یعنی دین و شخص دین دار ظرفیت این امر را در خود دارند.قصد تطویل کلام ندارم اما دین هم مانند هر پدیده اجتماعی دیگر، چنان تدوین شده که خودش فضای ریاکاری و سرپوش نهادن بر بسیاری جنایات را به دست شخص دیندار می دهد.مثلا وقتی که برخی ادیان در مورد برده داری یا نکوهش آن قوانینی دارند، به طریق اولی می رساند که در ابتدا اصل بر پذیرش آن بوده است. بسیاری امر شر در زندگی ما و زندگی پیشینیان هست و بوده که ادیان حتی اشاره ای به آن نمی کنند؛ چون موضوع محوری این ادیان محسوب نمی شود که عطف توجهی به آن داشته باشند.

اما اینکه پای لنگان ماهوی دین را چگونه از منظر جامعه شناسی بررسی کنیم؛ نیاز به فضای تحلیلی دارد که دست کم برای من مهیا نیست و العاقل یکفیه الاشاره. بررسی دین با این نگرش، در وهله ی اول زدون قداست از آن را می طلبد که بعد از آن مانند دیگر پدیده های اجتماعی بتوان در موردش گفت و شنید. اینک، نمی توان. به تعبیر مولوی نیزه بازی است اندر میدان تنگی که نیزه باز را به تنگنا می افکند.

خواننده دیگری نوشته که هدف دین، تأمین کرامت انسانی نیست و من می گویم که این مهم یکی از اهداف مهم دین اسلام است. اختلاف بر سر مفهوم را کنار بنهید. به جای کرامت بگذارید سعادت، خوشبختی، به بهشت رفتن و ...

همین کرّمنا بنی آدم ... را به علاوه دیگر آیات و روایت و در کل سنت اسلامی در نظر بیاورید. اصلن، رسالت رسول بر این اصل مبتنی بود که انسان جاهل و گمراه و نابینا و شقی را دانا و بینا و سعید کند و نیز به صراط مستقیم هدایتش بگرداند.حملات سالهای اولیه رهبران اسلام با همین هدف بود که دیگران در وادی ظلمات گمراه شده اند و اینک دین جدید ابتدا با دعوت و سپس با شمشیر این هدف را برآورده کند و به کرامت برساند.

خواننده محترم نتیجه هم گرفته که چون هدف دین کرامت انسان نیست پس فروغلطیدن انسان در لجن و خمیده شدن قامتش اتفاق افتاده است.

از آن مقدمه این نتیجه به دست نمی آید. به علاوه، نه در روزگار ما، که در تاریخ، فراوان مردم و ملتهایی هستند و بوده اند که مبنای مدیریت جامعه و کشورشان دین و قوانین متسخرج از آن نبوده و هم قامتی راست و افراشته داشتند و هم پای شان در لجن فرو نرفته است. می دانم که ذهن تان به سمت آزمون و پس آزمون تاریخی می رود که موردی را پیدا کنید که دینی در میان جامعه نبوده، سپس با ورود دین، تغییرات پیش و پس از آن را مقایسه کنید. همین جاست که می گویم لازم است محقق قبای تدین از ذهن و ضمیر خویش به در آورد و دین را مانند ورود تکنولوژی به یک جامعه، پس و پیش آزمونی تطبیق دهد. اگر به تعبیر پدیدار شناسان توانستید با ذهن خالی و به دور از آموخته ای دینی و مذهبی به چنین جایگاه رفیعی دست بیازید، نتایج بسیار شایانی عایدتان می شود.

نکات دیگر در پیام یعنی انتخابات و سیاست و ..- را به فرصتی دیگر بسپاریم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه یازدهم اسفندماه سال 1394
نظرات()   
   
شنبه هشتم اسفندماه سال 1394  05:42 بعد از ظهر

در دوره مدرن، انسان مرکز و محور جهان قرار گرفت و همه ارکان جهان در خدمت او. اشاعه این تفکر هم پیش از همه، توسط فلاسفه و میراث بران عهد روشنگری انجام شد. کسانی مانند اگوست کنت که مرحله اثباتی را زمان حاکمیت دانش و دانشوران می دانست. این اندیشمندان به صورت پیدا و پنهان، از ناکارآمدی اداره و مدیریت جوامع به وسیله دین و متدینین سخن گفتند؛ چرا که تجربه ای طولانی از این ناکامی و ناکارآمدی را در تاریخ پیش روی داشتند.پیروزی این تفکر با هر اسم و عنوانی که باشد، معادل ارج نهادن به انسان بما هو انسان فارغ از دین و مذهب و رنگ و جنس و قومیت و ملیت و... بود. نفس انسان بودن او را واجد حقوقی می کرد که به خصوص دولتها متعهد و ملتزم به رعایت آنها بودند. هم از این روست که عبدالکریم سروش با بنیاد نهادن مکاتب اخلاقی، حتی دین ( و همچنین اخلاق)را به خادم و مخدوم تقسیم می کند.خلاصه اینکه انسان به مرتبت و منزلتی دست یافت که پیش از آن نداشت.سیاست و اقتصاد و دین و فرهنگ و... همگی در خدمت آسایش و آرامش انسان قرار گرفتند و به خصوص پس از تشکیل دولتهای رفاه محور در قرن بیستم آن رتبت و منزلت فزونی یافت.تقسیم بندی های کسانی مانند فوکو با مفاهیمی چون ابژه و سوژه نیز ریشه در همین فرایند و تفکر داشتند.

امروز شنبه 8 اسفند 1394.

در ایران، هیجانات و احساسات و معادلات سیاسون و نظامیان و اقتصاددانان، متمرکز شده بر نتایج انتخاباتی که در واقع نمایشی است از پیش طراحی شده تا کسانی به سودای دستیابی به منابع قدرت، آن را اجرا کنند و به مدد رسانه های جمعی و قطب بندی های کاذب، سخن از مشارکت سیاسی و دموکراسی برانند. گویی معنای این مفاهیم گرانقدر در ایران اسلامی کاملن وارونه شده است.سخنرانی ها و اطلاعیه های جماعت مثلن انتخاب شونده را که تورق می کنی، یکسره سخن از خدمت به مردم گفته اند و تکلیفی که از منشأ الهی به آنان الهام شده تا وارد این معرکه طاقت فرسا بشوند.

در همین روز، مرد کارتن خوابی در تهران دچار مرگ شده است و تصویرش را رسانه ها مخابره کرده اند.سیاسیون چنان درگیر نتایج انتخابات هستند که یادشان نیست برای خدمت به کدامین مردم چنگال به سر و روی همدگر می کشند؟. آیا، کرامت انسانی را که فریاد می زنند همین کارتن خوابی و فقر و بیکاری و اعتیاد و روسپی گری و کارگری جنسی و... معنا نمی کند؟.

به راستی مدیران جامعه ایران که در وقت و بی وقت مستمع را از آیه و حدیث و روایت بی نصیب نمی گذارند، فرصت دیدن این تصویر و ده ها مورد از این را که هر روز در مسیر منزل محل خدمت شان!! اتفاق می افتد، دارند؟!.

 و این همه نابسامانی نشان از آن ندارد که دینداران و به خصوص فقیهان توانایی پاسداشت مقام انسانی و مدیریت جامعه را ندارند؟. این حرمت و کرامتی بود که وعده داده بودند؟.


  • آخرین ویرایش:شنبه هشتم اسفندماه سال 1394
نظرات()   
   
سه شنبه بیستم بهمنماه سال 1394  10:25 قبل از ظهر

این متن ترجمه ای است از یک ترانه در یکی از مناطق فارس. این ترانه که وجه فولکوریک دارد، توسط یکی از آوازخوانان با لهجه خوانده شده. مضمون، عاشقانه است و از زبان عاشقی غمین دل خطاب به سنگ صبور گفته شده؛ سنگ صبوری به ستبری، پایداری، رازداری و خموشی کوه دنا.

گوش بسپار به صدای کِل،

سرود زنان را تماشا کن، ای دنا!

دست مطرب بی بلا باد!

کوه دنا! گوش بسپار که دردی بی درمان دارم.

دگر نیمه شب آمد که خون از قلم بچکد؛

بغضی سنگین و سیاه گلویم را  گرفته و از چشمانم خون  می چکد؛

ز بس که چارستون بدنم چون دیواری نا استوار به لرزه در آمده؛

 می دانم که در نهایت، دلم چون تاولی می ترکد.

به تنگنا رسیده ام در جای گه کاروان رفته، ای کوه دنا!

بگذار با سوز دل، ناله ای سر دهم؛

چون کبک زخمی به چنگال شاهین گرفتار آمده ام، ای کوه دنا!

از من  نه پری و نه بالی بر جای مانده، ای کوه دنا.

 

 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه بیستم بهمنماه سال 1394
نظرات()   
   
جمعه دوم بهمنماه سال 1394  10:44 قبل از ظهر


 

هوا تاریک بود. دقیق نمی دانست چه وقتی از شب است. سکوت بر شهر سایه انداز بود. دست کم، در مسیرش تا منزل، متوجه بود که در این زمهریر شبِ طولانی، کسی در کوی و کوچه نمانده است.

به در ورودی رسید. کلید را به سمت قفل برد. ناگهان انعکاس نوری از یک آیینه از روبرو به چشمش افتاد. به زحمت، مسیر نور را ورنداز کرد. هر که بود، به عمد نور را بالا و پایین می کرد تا  غفلت مرد بیشتر شود. خیلی هراسید.چرا این همه ناگهانی؟. از جا کنده شد؛ درست  بی وزن و سبک. به زحمت دید که کسی در خرابه ی روبرو و از دل تاریکی، غافگیرش کرده. یادش آمد صبح که بیرون رفت، در کوچه خرابه ای نبود. مجتمع آپارتمانی که در یک روز این طور خراب نمی شود. چشمش که کمی عادت کرد، دید نور از زیر زمینه خرابه می رسد. بعد کسی به سمتش آمد. جز کلید و خودکار چیزی همراه نداشت.ترسید. با شیوه های آدمکشی مأموران آشنا بود. می دانست همین روزها سراغش می آیند. داد زد جلو نیا که شلیک می کنم. به این فکر نکرده بود که با کلید و خودکار نمی شود شلیک کرد. تنها می شود ترساند.از ورودی کوچه اتومبیلی حرکت کرد. پرهیب ماشین نشان می داد که مارک خاصی دارد. چاره ای ندید جز اینکه تسلیم شود و شد. از پشت به دستهایش دست بند زدند با این وجود دستهایش رها بودند. خودش در ماشین را باز کرد. چشم بند را هم به چشمهایش زدند.

                                          ■■■■

بیدار شد. دست مرجان بود روی پیشانی و چشمهایش که خواسته بود آفتاب صبحگاهی که بر صورتش افتاده، خواب بعد از شب شرابش را خراب نکند.


  • آخرین ویرایش:جمعه دوم بهمنماه سال 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه بیست و چهارم دیماه سال 1394  12:54 قبل از ظهر

مجله اندیشه پویا در دو شماره اخیر کوشیده تا بخشی از فضای حاکم بر دانشگاه ها مانند  نوشتن پایان نامه و یا صنعت پایان نامه نویسی و نیز روابط غیر رسمی حاکم بر نحوه ی تخصیص نمره به دانشجویان را بررسی کند. دکتر رضا منصوری، دکتر عباس کاظمی و دکتر حسن محدثی از زوایای مختلفی وضعیت بحرانی و فاجعه بار نظام آموزشی دانشگاهها را بررسی کردند. امید می رود که استادان دانشگاه که بی شک تجربه های زیسته ای از نوع تجربه ی سه نویسنده نامیرده را دارند، مجله اندیشه پویا را یاری کنند تا در نتیجه این بررسی ها، شاید مسئولین و سیاستگزاران آموزشی متوجه مصیبتی که بر دانشگاه های کشور می رود بشوند و بیاموزند و نیز تجربه کنند که بهره گیری از آرا و نظرات استادان و نخبگان دانشگاه، در نهایت می تواند مسیر رو به سقوط فرهنگ در کل و نظام آموزشی  به طور خاص را تغییر بدهد.

چندسال پیش در دانشگاه تهران در معیت یکی از استادان بنام جامعه شناسی بودم. هنگام خروج از دانشگاه، پیشنهاد دادم که سری به کتابفروشی های خیابان انقلاب بزنیم. استاد، نپذیرفت. در پاسخ چرای من، گفت نمی توانم صحنه حراجی علم و مقاله و رساله را ببینم؛ حالم بد می شود.

گمان می کردم که سیاستگزاران نظام آموزشی مانند شورای عالی انقلاب فرهنگی در همان سالهای شروع این حراجی بزرگ متوجه می شوند و مانع این مصیبت عظما می شوند اما نشدند و این دیوار کج قرار است تا ثریا کج برود.

بی شک در شکل گیری این وضعیت عوامل زیادی دخالت دارند که یکی از این لیست هم عملکرد درصد قابل توجهی از  استادان است. این را گفتم تا از ابتدا تکلیف خودمان را مشخص کرده باشم.

آنچه که در مجله اندیشه پویا آمده و بسیاری از ما هم با آن درگیر هستیم هیهات که در هفتاد و دو تن!! مثنوی بگنجد.آخر به کجا می رویم با این تعداد دانشجوی تحصیلات تکمیلی که به تنها چیزی که فکر نمی کنند، مطالعه است؟.

به پیشنهاد یکی از استادان پیشین ام، می خواستم نوشتاری را برای درج در مجله آماده کنم ولی نتوانستم از کجا شروع کنم. من صدها مورد را تجربه کرده ام که دانشجو با راههای مختلف، درخواست نمره داشته است. برخی از این موارد، در واقع، عین باج گیری بودند که هر گاه به خاطر می آورمشان، به اشتباه محرزم در انتخاب شغل معلمی بیشتر پی می برم. عمری که به بطالت رفت.

اما گفتن آخرینش بی شک لطف خاصی دارد.:

در یکی از ترم های گذشته، یکی از دانشجویانم در یکی از دانشگاهها به آزاد یا دولتی بودن یا علمی،کاربردی بودن یا خصوصی بودنش کاری نداشته باشید، گویی که فرداروز طلبکار هم بشوند و باز روز از نو و... تنها سه جلسه در کلاس حضور داشت و بنابراین از حضور در جلسه آزمون پایان ترم محروم شد دقیقا" مطابق بر آیین نامه آموزشی دانشگاه.

لیست دانشجویان حذفی را تحویل آموزش دادم. فرداروز، یکی از کارمندان بخش آموزش که نسبت فامیلی و نسبی با رئیس دانشگاه هم داشت، تلفن کرد و از قول رئیس دانشگاه در خواست کرد که همان  دانشجو را از لیست حذفی در بیاورد. یعنی، در واقع، رئیس محترم دانشگاه، در شأن اجل و اعظم خود هم نمی دید که خودش به طور غیررسمی و مستقیم چنین تقاضایی را مطرح کند. من اما پاسخم منفی بود.

آن دانشجوی محترم که به هر راهی و پیداست که به واسطه ی کارمند آموزش شماره تلفنم را به دست آورده بود، با دو پیامک، کمی محترمانه تهدیدم کرد. نادیده گرفتم.

چند روز بعد، همان دانشجو حضوری مراجعه کرد. پاسخ این دانشجو  را که کارمند یکی از ادارات هم بود به مدیر گروه واگذاشتم و خودم چون متهمی بی یار و یاور در کنجی نشستم.استدلال مدیر گروه هم آقای دانشجو را قانع نکرد و بنابراین و دست آخر من سیبل توهین هایش شدم. و چه می توانستم بگویم در برابر آن همه تهدید و توهین.؟  نکته ی جالب این بود که دانشجو روایت می کرد: که برای رئیس دانشگاه کاری انجام داده ام و ایشان قول همکاری!! به من داده است.

اما بشنوید از عملکرد کارمند آموزش که از رد کردن درخواستش، از من بسیار عصبانی بود. در امتحان بعدی که حضور نداشتم، از یکی از همکارانم خواهش کردم که ورقه های امتحانی ام را از مخزن تحویل بگیرد.همان کارمند محترم نیز رئیس برگزاری امتحانات دانشکده ما بود. ازتحویل ورقه ها امتناع کرده بود با این استدلال که چون فلانی توصیه رئیس دانشگاه را نپذیرفته، پس بایستی این غیبت را برایش گزارش بکنم و کرد.

از من نپرسید چه واکنشی داشتی؟.

می گویم هیچ. حتی در همان روز، راهکار مدیر آموزش دانشگاه هم چاره ساز نشد. کارمند آموزش، به همین جرم و البته با اتکا به روابط فامیلی با رئیس دانشگاه،کمترین اقدامش این کارشکنی کوچک بود.تخریب من که هنوز در دستور کارش قرار دارد و البته اگر فکر می کنید که کسی از مسئولین درصدد حتی دلجویی از من بر آمده باشد، کاملا در اشتباه هستید. با وجودی که چندنفر از آنان، در ظاهر کار قانونی مرا می ستودند. هنوز هم ماجرا پایان نگرفته و بی شک مشکلات بیشتری را متحمل خواهم شد. چشم در برابر چشم، دست در برابر دست؛ و این گونه است که فکر می کنم در ابتدای تاریخ قرار داریم.

این مورد، یکی از صدها مورد جزئی و شاید کم اهمیت است که البته در دفتر یادداشتهای روزانه ام یادداشت شده اند شاید روزی سامانی برای چاپ و انتشار به خود دیدند؛.چرا که این تجربه ها و دیگر مواردی که همکارانم در دانشگاههای دیگر دارند، بخشی مهم از عناصر سیستم آموزشی کشور است که حتما برای آیندگان خواندنی خواهند بود.

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه بیست و چهارم دیماه سال 1394
نظرات()   
   
شنبه بیست و هشتم آذرماه سال 1394  03:20 بعد از ظهر

ماندلشتایم شاعر نسبتن جوان روسی بود که از بد حادثه در زمان حاکمیت استالین زندگی می کرد. شاعر، دو بار به دام پلیس مخفی روسیه افتاد. بار دوم که به اردوگاههای کار اجباری اعزامش کردند، چون جثه ی نحیفی داشت به علت گرسنگی و سرما جانش را از دست داد. بازداشت اولش چندان طولانی نبود اما بازجویی های ِ در شرایط غیر انسانی و وحشتناک در مرکز پلیس مسکو یعنی لوبیانکا، چنان تأثیر عمیق و مخربی بر جسم و روان شاعر نهاده بود که مدتها گرفتار توهمات شنیداری شد و یک بار از پنجره ی اتاقش در بیمارستان خود را سرنگون کرد هرچند نجات یافت.

استالین دستور داده بود که ماندلشتایم را نکشند. می دانست با کشتن وی، یک بار زجر می کشد و بعد از آن، شکنجه گران او نمی توانند خشونت را بارها بر او اِعمال کنند. زنده اش گذاشتند و زندگی اش را به جهنمی هرروزه تبدیل کردند.

اما کینه ی استالین از ماندلشتایم چرا و چگونه به وجود آمد؟.

ماندلشتایم شعری در مذمت استالین سرود که هیچگاه بر کاغذ نوشته نشد. شاعر در جمع دوستانش، یک بار شعر را خواند و همین کافی بود تا کسی از میان این دوستان یک رنگ!! او را لو بدهد. تروتسکی این جاسوسان را «همسفران» نامیده بود. در زمان ماندلشتایم و دیگر دوستانش مانند پاسترناک و آخماتووا، تعداد زیادی از شاعران و هنرمندان و نویسندگان به اجبار یا به اختیار برای نیروهای اطلاعاتی و امنیتی استالین خبرچینی می کردند و جایزه ها می گرفتند. روایت است که مردم چنان ترسیده بودند که از ترس شنود تلفن های شان، حتی در زمانی که مکالمه نداشتند، گوشی ها را با پتو می پوشانیدند مبادا که از طرف پلیس شنود شوند. باری، بار اولی که ماندلشتایم بازداشت می شود، بازجوی او، شعرش در مورد استالین را از بر می خواند. فکر کنید جاسوسی که به او گزارش داده، چنان دقت و ذکاوتی داشته که با یک بار شنیدن این شعر از زبان ماندلشتایم، آن را حفظ کرده و  به گوش بازجو و رفیق استالین رسانیده. ماندلشتایم در بدترین شرایط غیرانسانی زندگی کرد و سپس در اردوگاههای کار اجباری به جرم سرودن شعری که هیچ جا نوشته نشد جانش را از دست داد. و اینک ان شعر:/

 

ما زندگی می کنیم بی آن که خاک را زیر پای خود احساس کنیم/

آنچه می گوییم ده گام دورتر شنیده نمی شود/

و زمانی که می خواهیم دهان های مان را نیمه باز کنیم/

آن ایلیاتی کوه نشین کرملین بازمان می دارد/

انگشتان ستبر چونان کرم های لزج/

فرامین لازم الاجرا به وزن چهل پوند/

با کت چر می اش چون گوساله های براق/

گرداگردش جماعتی رئیس گردن باریک/

جان نثاری شان ملعبه ی دستش/

زوزه می کشند، میو میو می کنند  و ناله/

او یکه و تنها سیخونک می زند و بس/

با انگشتش با عربده هایش.

 


  • آخرین ویرایش:شنبه بیست و هشتم آذرماه سال 1394
نظرات()   
   
یکشنبه بیست و چهارم آبانماه سال 1394  01:32 قبل از ظهر

درصدی از آدمهای این روزگار ما، شبیه هیچکس نیستند.اکثر آدمها وجوه تشابه بسیاری به هم دارند اگر نداشتند که زندگی در کنار هم ممکن نمی بود. آن درصد که بسیار کم ، اگر شباهتی داشته باشند، به آدمهای مرده دارند آن هم نه همه ی مرده ها بلکه درصد کمی از مرده ها.

این بی  شبیه ها، خود خودشان هستند در خلوت باشند یا در جلوت. نمی توانند خودشان نباشند. توان باری به هر جهت زندگی کردن را ندارند. در مقابل  قدرتمندان همانند که در مواجهه با بی قدرتان. اصلن گویی با قدرت نسبتی ندارند. یک رو، یک تو و یک لایه دارند. از ریاکاری و تزویر بهره ای ندارند و در یک عبارت غریب اند. فرقی هم نمی کند در کدامین شهر یا روستا یا کشور می زیند.به تعبیر پیر بلخ بی مزاج آب و گل هم نسل اند. از بس زلال اند، از بس آیینه رو هستند به دم ناکسی مات می شوند. تاب زشت رویی و دروغرنی نمی یارند. از پس چشم دو رویان و قدرت طلبان که بنگری شان، هیچ اند چون توفیقی در تحصیل دونی و زبونی ندارند.نمی شود کسی را شبیه شان یافت الا در وادی خاموشان و از همین رو غریب اند.

ظریفی از همین ها می گفت دلخوش هیچ شب و روزی از زندگی ام نیستم الا اینکه رضایت داده ام به این افتخار که مثلا حسنک وزیر را برادرم می دانم یا امیرکبیر یا لوترکینگ یا ماندلا را هم نفس خود دارم.

دنیا با این وسعت، برای این جماعت سوراخ ته سوزنی است؛ بل که تنگ تر. دنیایی تاریک و دون و دون پرور و سفله پرور. دنیا برایشان تنگ است چون مشتری ندارند. اینجا که ماییم، آدم ها قدر ندارند، قیمت دارند. بالادستان نرخ می دهند. خیلی ها می فروشند. خیلی ها فروختند اما این دسته ی کوچک نمی فروشند. اینان قیمتی نیستند. اگر نیست هم باشند ننگ قیمت بر خود نمی نهند. راحتی روانی که دیگران دارند بی آنکه بدانند از زخم هایی است که روح اینان را در انزوا می خورند و همین ایثارشان بس است برای بزرگی شان که رنجی می برند برای نفس انسان بودن که دیگران از آن بی خبرند. اینان خمس و زکات زندگی اکثریت در بند و اسیر بالادستان و قیمتی ها هستند. گیرم که زندگی کوتاهی دارند اما به بلندای شرافت انسانی زیسته اند. دلگیرند که گوهر آدمیت چرا به قرص نانی عوض می شود و همین درد برای مردن شان کافی است. نمی فروشند خود را اما مرگ را به جان می خرند. اصلن اینان برای زندگی با مرگ خلق شده اند نه زندگی با زندگی.دلخوش گرمای مرگ اند. کسی از این جماعت را نشان خواری و مذلت و دم تکانی چاپلوسانه در برابر ارباب بی مروت قدرت بر سینه و بر گردن نیست. راست قامت اند و آویزان هیچ رذلی برای امتیازات پیدا و پنهان نمی شوند که هم تبارانشان در تاریخ این درس را به نیکویی به آنان آموخته اند. به گمانم در زندگی تنها یک جا و یک راه اگر برای تقلید باشد، تقلید از این جماعت کم تعداد است چه آنگاه که در زندگی بر حقارت می شورند و چه آنگاه که دل به دریای موج خیز مرگ می زنند.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه بیست و چهارم آبانماه سال 1394
نظرات()   
   
دوشنبه هجدهم آبانماه سال 1394  12:54 قبل از ظهر

مردی از اندوه

بود

دانشی بی ستاره

داشت

خوابگردی بود

در روز

و بیداری در شب

و تنهایی او را چنین مجسم کنید:

فقط خورشید مرا گرم می کند

از دور

تن نزدیک تری

ندارم.

بیژن جلالی


  • آخرین ویرایش:دوشنبه هجدهم آبانماه سال 1394
نظرات()   
   
سه شنبه بیست و هشتم مهرماه سال 1394  11:45 بعد از ظهر

رضا دو سالی از من بزرگ تر بود. منزل پدری من، ته کوچه ی بن بستی بود که سمت چپ مان هم خانواده ی فضیل زندگی می کردند. کلثوم، از ازدواج با فضیل یعنی ازدواج دومش چهار پسر و یک دختر داشت. شایعه بود که در ازدواج اولش، فاسق داشته و شوهرش بی واهمه ی آبرو ریزی، طلاقش داده.کلثوم، قدی کوتاه داشت بر خلاف فضیل که از بس قدش بلند بود،قوزی شده بود. لب های کلثوم ظریف و کوچک بودند اما چنان گشاد که در حرف زدن معمولی هم انگار می خندید. صورتش، خیلی چین و چروک داشت. سن و سال ما که قد نمی داد اما سر زبان ها بود که به فضیل هم خیانت کرده و فضیل هم، با آب جوش، زنانگی اش را سوخته.خواسته داغش کند که هم ادبش کرده باشد هم غیرت و مردانگی خودش را ثابت کند که کلاه قرمساقی به سرش نمی رود. البته، آثار این سوختگی  در راه رفتن کلثوم زار می زد. حرف و حدیث های خاله زنکی تمامی که نداشت، به کنار؛ در عالم کودکی ما هم کلی سوال و ماجرا درست کرده بود. می گفتند آبجوش داغی کلثوم بعد از بچه داری اش بوده و بعد از داغ شدن بچه اش نشد که نشد.

رضا، هر وقت با بچه های محل یا بچه های مدرسه بگو مگو یا دعوایی داشت، بچه ها همین داغ شدن مادرش را توی بوق و کرنا می کردند و به قلدری اش مهار می زدند؛ ار نه زور و خیز و دوی رضا را فقط اسدالله داشت که این آقا اسد را اصلن به اشتباه به مدرسه فرستاده بودند. باج گیری بود که ناظم و مدیر هم ازش می ترسیدند.رضا در هر دعوایی خوب طرف را می زد اما فحش آب جوش که حواله مادرش می شد، دفتر و کتاب پخش و پلا شده اش را بر می داشت و خط و نشانی برای طرف می کشید که مگر تنها نبینمت.همین فحش که به گوشش می رسید، هرچه خون در بدنش بود جمع می شد توی صورتش؛ اما دیگر یارای زد و خوردش آب می رفت. هرچه بود، همهمه بچه ها طاقتش را طاق می کرد و می گذاشت و می رفت.

رضا اما خصلت دیگری هم که داشت، پر رویی اش در متلک پرانی به دخترجماعت بود.آوازه داشت بین دختران در ایذا و آزارشان.انگار، دچار بی خودی می شد وقتی دختری را می دید. به هر قسمی بود، باید متلکی می گفت؛ نیشگونی می گرفت؛ دستی به زور و قلدری به سر و سینه دخترک می کشید یا می مالید و بعد آرام می شد. حرص و ولعی داشت در این کار. گویی آتشی در درونش شعله می کشید و زود خاموش می شد. همین وقت ها هم صورتش سرخ می شد و بعد راهش را می کشید و می رفت بی واهمه از بازخواست کسی در محله. رفتارش، در روبرو شدن با دخترها، همان بود که در دعواها با پسرها بارها ازش دیده بودیم.

الان دیگر رضا زن و بچه دارد. فضیل و کلثوم، از کوچه ما رفته اند اما انگار ماجرای رضا و برافروختگی اش در آزار زن و دختر تمامی ندارد.گویا همین پیرار سال، رضا به زنش شک می کند. زنش را یک بار دیده بودم. از داروخانه می آمدم بیرون که با کلثوم و پرناز رو در رو شدم. پرناز در زیبایی کم نداشت.راست یا دروغ، سر و گوش پرناز می جنبیده. رضا و پرناز چندبار زد و کتک داشتند و بعدش هم قهر و هر بار هم بزرگان فامیل، سر و ته قضیه را یکی می کردند آن هم با نهیب ریش سفیدی و توسل به مصلحت زندگی دوتا بچه ای که زیر دستِ زن بابا نشوند.

می گفتند در همین مرافعه و اختلاف زن و شوهری، پرناز هم هربار که سیری از رضا کتک می خورده، داغ دلش را با همان فحش ناموسی آب جوش داغی کلثوم خالی می کرده و گفته بوده که رضا اگر همین داستان دو سه کلمه ای را بشنود، مثل سگی که صاحبش را دیده رام می شود و می رود توی خودش. خاموش و ساکت و آرام.

این را من از قول زن دایی ام می گویم که او هم از قول دایی و دایی هم از قول مأمور آگاهی گفته که رضا در بازجویی گفته که بعد از دعوا و کش مکش آخری که با پرناز آشتی می کند، شب خواب می بیند که در حیاط مدرسه با بچه ها دعوایش شد؛ بچه ها هی فحش کذایی را به هو می گفتند و پرناز هم در خواب اینقدر زیر گوش رضا تکرارش می کرده تا رضا از خواب می پرد و یادش می آید که در مجلس آشتی که ریش سفیدان پادرمیانی کرده بودند به پرناز هم گفته بوده که مگر تنها نبینمت. همین می شود که وقتی پرناز در خواب فحش بچه های مدرسه و محله در خواب رضا را جار می زده، رضا با متکا برای همیشه نفس اش را می برد.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه بیست و هشتم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
یکشنبه بیست و ششم مهرماه سال 1394  12:29 قبل از ظهر

 


جامعه شناسان ایرانی به اتفاق برای تحلیل فساد مالی، اداری، سازمانی و... می گویند فساد، ساختاری و نهادینه شده و بنابر همین ساختاری شدنش، به سادگی و به سرعت نمی توان این مشکل جامعوی را حل کرد.بررسی اخبار رسانه های جمعی، همین رسانه هایی که در کشور فعالیت دارند و به انحا مختلف هم کنترل می شوند(از مفهوم خودسانسوری استفاده نمی کنم چون به قول زنده یاد سعیدی سیرجانی در همچو مملکتی با این همه خصوصیات فوق بشری که برخی از مسئولانش- مانند هاله ی نور آقای دکتر - دارند، بعید است اصلا فسادی در کار و بار باشد) نشان می دهند که فساد روز افزون است. بلی؛ روزافزون. پیداست که تنبیهات و مجازاتی که از طرف نیروی انتظامی، پلیس، حراست های ادارات و سازمان ها و وزارت خانه ها، قوه ی قضاییه و در نهایت زندان ها بر خاطیان و مفسدان اعمال می شوند، مفید نیستند و بهترین گواهش هم همین روزافزون شدن انواع فسادهاست.

اگر بگویم که فساد به یک عنصر فرهنگی میان ایرانیان تبدیل شده، تعجب نکنید. ورود یک عنصر فرهنگی به کلیت یک فرهنگ، در کوتاه مدت ممکن نیست. زمانی دراز باید تا این عنصر خلق شود یا به عاریت گرفته شود و اندک اندک در سیستم فرهنگی جای خود را محکم کند.

دست کم یکی از علل تزاید فساد هم خصلت مبادله ای بودن آن است. این سخن، ترجمان ساختاری بودن آن است. در این معنا، مبارزه با فساد هم سخت و بلکه ناممکن می شود.

اندکی روشن تر بگویم. رئیس یکی از سازمان ها به من می گوید که می دانم در میان معاونان و مدیران سازمان تحت مدیریت ام، کسانی هم هستند که رشوه می گیرند  به طوری که رشوه ی ستانده شده از مخاطبان شان، چند برابر حقوق و مزایای ماهانه این مدیران و معاونان است.

می گویم شما که می دانید و به نام و نشان هم فلان مدیر را می شناسی که مبتلا به فساد شده یعنی مفسده است؛ پس چرا از سمت اجرایی اش، بر کنارش نمی نهی؟.

می گوید خب ملاحظاتی در کار است و منظورش از ملاحظات هم این است که همین آدم هایی که مسئولیت دارند، تحت حمایت مسئولان سیاسی به من تحمیل شده اند.می گوید محذوریت دارم یعنی این که چون خودم با لابی گری به این مسئولیت رسیده ام، چندان اختیاری در گزینش مدیران و معاونانم ندارم. خب، توجیهی است دیگر.

اما می گوید و می داند که من و امثال من خوب می دانیم که هیچ آدم سیاسی به طور علنی از مفسده در هر حد و اندازه ای حمایت نمی کند دست کم به خاطر اعتبار خودش و اتو ندادن به دست مخالفان و رقبایش. و همین جاست که می گویم فساد مبادله ای شده است. یعنی برخی تأکید کنم نه همه ی مسئولین و مدیرانی که ناظر فساد در اداره و سازمان متبوعش هستند، با همان مفسدان، در تبادل اند به هر گونه ای. ساده تر بگویم، رئیس و مرئوس در فساد شریک و مشترک اند اگرنه چه علتی می تواند باشد که با شواهد و مستندات ناظر فساد مدیر یا کارمندی باشی و پاسخت این باشد که چه می شود کرد.

این چنین مسئولین و مدیرانی در وهله ی اول، خود دستی مشترک با دیگران در فساد دارند و بنابراین ردیابی تنها یکی از پرونده ها، می تواند موقعیت خودشان را هم به خطر بیندازد. به این دلیل است که می گویم فساد در کشور ما، مبادله ای شده است و طرفین مبادله، شریکانی هستند که منافع مشترکی دارند. همین.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه بیست و ششم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
جمعه بیست و چهارم مهرماه سال 1394  01:30 بعد از ظهر



گرامشی کتابی دارد به نام "شهریار جدید" (ترجمه عطا نوریان- نشر اختران - 1386). مبنای تحلیل گرامشی در این کتاب، شهریار ماکیاول است اما چنانکه در دیگر آثار گرامشی هم تأکید شده، حزب به جای فرد می نشیند یعنی شهریار جدید در واقع حزب است که بنا بر دیدگاه نویسنده، بایستی مصدر سیاستگزاری حال و آینده کشور باشد.

"امیر نوین، امیر اسطوره، نمی تواند آدمی واقعی و فردی مشخص باشد، فقط می تواند یک سازمان [ارگانیسم] باشد؛ [امیر نوین] یک عنصر پیچیده اجتماع است که در آن اراده ای جمعی، که به رسمیت شناخته شده و تا حدی در عمل خود را نمایش داده است، رفته رفته شکل مشخص به خود می گیرد.".(ص 21).

الگوی گرامشی، ماکیاول است اما وی به تمامی از ماکیاول تبیعت نمی کند. این نکته که ماکیاول، پیش از توصیه هایی به شهریار در امر حکومت داری، پرده از واقعیت سیاست در ایتالیا و نیز کشورهای همسو با آنچنان سیاستهایی بر می دارد، فضل تقدمش به گرامشی می رسد و تحلیلگران ماکیاول بعدا دریافتند که آن همه شماتت و ملامت خالق شهریار بی هوده بوده و تحلیل درستی از سیاست مدرن نمی تواند باشد.

صدالبته تحلیل گرامشی از شهریار جدید، بی توجه به مفهوم پراکسیس در تحلیلهای مارکس نیست. وقتی شهریار شکل جمعی و حزبی به خود می گیرد، پراکسیس هم به ناگزیر در اراده جمعی متبلور می شود: اراده به معنای آگاهی کارامد نسبت به ضرورت تاریخی، به معنای بازیگر اول یک درام واقعی و مؤثر تاریخی.(ص 23).

تغییراتی را که در تحلیل ماکیاول، می بایست شهریار به فرجام برساند، در شهریار جدید بر عهده حزب است. باز در انجام این مأموریت می توان رد تأثیر مارکس را دید:

"آیا می توان به رفرم فرهنگی و ارتقای تمدن اقشار جامعه پرداخت بی آن که در ابتدا یک رفرم اقتصادی و تغییر در موقع و مکان اجتماعی آنان در جهان اقتصادی پدید آمده باشد؟ رفرم فکری و اخلاقی باید با برنامه ی اقتصادی پیوسته باشد؛ علاوه بر این، برنامه ی رفرم های اقتصادی دقیقا شکل مشخصی است که در آن هر رفرم معنوی و اخلاقی مطرح می شود."(ص 27).

در معرفی کتاب به همین حد اکتفا می کنم اما به جز موارد بالا، این کتاب کم حجم نشان می دهد که تحلیلهای این مرد گوژپشت، چگونه پس از دهه ها از مرگ او، همچنان می تواند در افزایش بینش و آگاهی سیاسی فرد و حزب کارا باشد.


  • آخرین ویرایش:جمعه بیست و چهارم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
دوشنبه سیزدهم مهرماه سال 1394  11:06 قبل از ظهر

اخیراً کتاب «یزله در غبار» علی صالحی را می خواندم. جستجوی اینترنتی و رکوردهای گوگل نشان داد که این داستان (رمان؟) محل توجه خوانندگان و منتقدان واقع شده؛ مانند این نگاه که کسی آن را در زمره ی ادبیات ضدپایداری جای داده است.

نویسنده، کوشیده فضای پس از جنگ را در خوزستان( آبادان، خرمشهر، اهواز؟؟!!) روایت کند و هم زمان صحنه ها و صداهایی را به نمایش بگذارد و بشنواند. داستانی چندصدایی در طول هم.

من به کوتاهی دو نکته را بگویم.

اول این که فضای داستان کاملاٌ مردانه است؛ نه که زنان از صحنه ها غایب باشند؛ خیر؛ هستند و مثلاٌ مادری که احساس مادرانه ی ایرانی اش رخصت سفر به او نمی دهد تا فرزند موج گرفته اش را برای چندروز در غیاب دگر اهالی خانواده، از بیمارستان اعصاب و روان به منزل بیاورد. خلوتی میان مادر و فرزند در فضایی کاملاٌ بیگانه از هم. تلاش بی فرجام مادر در نرمال کردن وضعیت، و فرزندی که با واقعیت میانه ای ندارد. اما این مادر، اسم خاص زنانه ندارد هم چنان که پرستار بیمارستان ندارد. هنوز هم، شخصیت زنان در سیطره و سایه ی مردان شناخته می شود.هیچکدام از زنان این داستان، به اسم پرداخته نشده اند.

دوم، صالحی ( که به عنوان دندانپژشک، درخور ستایش است) در جاهایی از داستان دست به شخصیت بخشی به اشیاء زده است. در جایی، عینک ریبن ( که یادآور و نماد به خصوص جوان آبادانی است)، زندگی اش از اوج به ادبار را روایت می کند. نوعی پرسنافیکاسیون، که اتفاقاٌ هم صالحی در پرداخت به آن ناکام مانده و هم در هارمونی عناصر داستان خلل ایجاد کرده است. به نظرم، صحنه هایی از این دست، ضرورتی نداشته که روایت شود.هرچند روایت داستان، تصویر واقعیات را افاده می کند ولی بچه گانه و بسیار خام است. می گویم بچه گانه، با این رویکرد که متوجه عنصر خیال در داستان و ادبیات هستم . پرداخت عجولانه و ناشیانه برخی صحنه ها، از ارزش داستان کسر کرده است.در جایی از داستان، عباس غول وارد می شود. عباس، در جنگ دچار آسیب شیمیایی شده و بنابراین تاول ها بر بدن دارد. عباس در مصاف با نیروی شهرداری (دولتی) که آمده اند تا مغازه ی دوستش را به حکم قانون پلمپ کنند، از ترکاندن همین تاول ها دست به مبارزه می زند و آنها را به پس می راند. فضا، هرچند یادآور سهم خواهی های غیرقانونی کسانی مانند انصار حزب الله در سپهر سیاسی کشور است، اما به قدری ناشیانه چیده شده که به گمانم در هیچ مدلی از روایت کردن های راویان نمی گنجد.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه سیزدهم مهرماه سال 1394
نظرات()   
   
یکشنبه بیست و دوم شهریورماه سال 1394  10:25 قبل از ظهر

نکته ای را در مورد مطلب پیشین و نظر یکی از مخاطبان روشن کنم. نوشته است که منبع را معرفی کنم و احتمالا منظور منبع عکسی است که در بالای آن نوشته الصاق شده است.

«مزرعه حیوانات» جورج اورول را در نظر بگیرید. اورول در زمان استالین به کشور شوروی مسافرت نداشت و در عین حال، در قالب فابل گزارشی از انقلاب روسیه ارائه داد که هنوز هم یکی از کتابهای پر خواننده محسوب می شود. جلد روی کتاب( چاپ لاتین یا چاپ فارسی) را که بنگرید، تصویری از مزرعه و خوک و اسب و مرغ و ... توسط نقاشان کشیده شده که موضوع و متن کتاب را و مهم تر، وضعیت جامعه شوروی آن زمان را نشان می دهد. هم کار اورول و هم نقاشی روی جلد کتاب، صرفا بر اساس آمارهایی است که از جامعه ی به شدت بسته و امنیتی شوروی به بیرون درز می کرد.

تصویر الصاق شده به مطلب قبلی، را فرض بگیرید چنانکه من فرض گرفتم ساخته ذهن کاربران کامپیوتر با  استفاده از برنامه های مخصوص است. اگر سازمانهای مستقل حقوق بشری دسترسی آسانی به تحولات چین داشتند، نیازی به تخیل هنرمندانی مانند کاریکاتوریست یا نقاش یا کاربر اینترنت نبود.می خواهم بگویم تصویر یاد شده، با هدف نشان دادن شدت تحولات ضد انسانی در چین ساخته و اینجا هم نصب شده است. غیر از تحلیلهای تئوریک در مورد تناقض کمونیسم کاپیتالیسم نظام سیاسی اجتماعی چین، گاه به گاه مستنداتی به دست می رسد که مؤید مطلب قبلی است. از باب نمونه صفحه ی 12 روزنامه شرق (دیروز) با عنوان «فراتر از قانون» را ببینید که چگونه انسان ها به خاطر داشتن مذهب ( روش) خاصی از زندگی که حاکمیت نمی پسندد، نابود می شوند و اعضا و جوارح آنان به فروش می رسد. گزارش یاد شده نه نیازی به «کوره سواد» زبان لاتین دارد و نه دانش تخصصی در مورد شبکه اینترنت.   


  • آخرین ویرایش:یکشنبه بیست و دوم شهریورماه سال 1394
نظرات()   
   
پنجشنبه نوزدهم شهریورماه سال 1394  11:05 بعد از ظهر



چین: بازار جدید سرمایه سالاران لذت گرا

چین. چین پدر مائو. چینی که هنوز تابلوی کمونیسم را بر سر در نظام سیاسی اش افراشته نگه داشته و نظام تک حزبی با اقتصاد سرمایه داری ای در انسداد سیاسی، خشونت، آدم کشی و سرکوب مخالفان، کم از بنیادگرایان سلفی گرا و طالبان ندارد. بدون شک، نمی توان تابلو یا ویترین هر نظام سیاسی را الگوی تحلیل قرار داد چرا که بسیاری از رژیم های سیاسی امروز، در پستویی که به گمان خود تدارک دیده اند، عملکردی خلافِ نمایشگرهای تبلیغاتی خو دارند.

چین، گرچه تلاش می کند به آموزه های مارکسیستی در تکامل تاریخی وفادار بماند، اما (با احتیاط بگویم) «جاگرنت» کاپیتالیسم، امان از اومانیسم ادعایی آنها بر آورده است. در واقعِ امر، نمی توان موفقیتهای استعمارگریِ جدید چین ( مانند جولان دادنش در اقتصاد ورشکسته ی ایران) با به مسلخ بردن انسان و کذا انسانیت را به کمونیسم و بانیان آن، یا به لیبرالیسمِ مبتنی بر بازار آزاد و مؤسسان آن نسبت داد. حتی در تحلیل تئوریک، جداسازی این دو از هم، کاری به غایت غیرعلمی می نماید. اما، هرچه هست، خشونتی که در نظام اجتماعی چین شعله ور است و خواه ناخواه، نتیجه ی سیاست سیاسی! و اقتصادی نظام حاکم محسوب می شود، به طرزی ماهرانه مدل هایی را بر می سازد و به اذهان جهانیان صادر می کند که هم راستای خشونت هایی است که در عراق و سوریه توسط داعش و در افغانستان و پاکستان توسط طالبان، اعتراض بسیاری را برانگیخته است.

ایدئولوژی مارکسیستی با مخاطبانش قرار نهاده بود که راهی به سرزمین اقناع و بی نیازی از یک سو، و تعهد اجتماعی و انسانی در سوی دگر برای شان می گشاید و آزادی انسان جدید را در بی نیازی اش معرفی می کرد. عملکرد استالین و به طور پنهانی تر پوتین مدودف، عملکرد مائو و نظام سیاسی کیم در کره شمالی را ملهم از تئوری های مارکس- لنین که بدانیم؛ و کوره های آدم سوزی و نسل کشی هیتلر موسولینی و جنگهای دوگانه عالم گیر در قرن بیستم را که منتسب به لیبرالیسم سیاسی و کاپیتالیسم بکنیم، تحلیلهای منتقدانه بزرگانی چون آدورنو، مارکوزه و دیگر سرآمدان مکتب فرانکفورت، اهمیتی چندبرابر می یابند. همه ی این ایدئولوژیها، جاده ای را صاف کرده اند که انسان امروز را ابتدا از بُعد روانی و سپس از بعُد جسمانی به مسلخ ببرند و مثله کنند. طرف این که اسم این آدم کشی ظریف را آزادی هم گذاشته اند. بگذریم که ایدئولوژهایی که داعیه ی رقابت و جایگزینی آن دو را دارند، کارنامه ای به همان سبک و سیاق، سیاه دارند.

خودکشی در چین، آزاد است و این یعنی پاسداشت آزادی انسانِ مختار در انتخاب زندگی و مرگ( هستی و نیستی)؛ اما ساختار سیاسی اقتصادی این ابرقدرت جدید، چنان انسان را در تونل خود فشرده و له می کند که پدران و پسران، و مادران و دختران، تن به خودکشی می سپارند. کارخانه ی آدم کشی هیتلر، و اردوگاه های کار اجباری رفیق استالین توسط جانشینان خود بازتولید شده اند. ابتدا، سلامت جسمی آنان توسط دانش پزشکی بررسی و تأیید می شود ( کاری که استخوان های فوکو را می لرزاند) و سپس مثله می شوند تا اندام آنان در بازار به فروش برود. سبعیتی بی مانند اما در زرورق آزادی ای که ره آورد استثمار و الیناسیون مدرن است. آن گاه، در بازار عرضه و تقاضا، سلسله مراتب قیمت اندام های انسان مشخص می شود. بی شک، متقاضیان، خرده بورژوا و بورژواهایی هستند که به افزایش میل جنسی و توانایی بیشتر در سکس می اندیشند. گویی، مغر جنینی که در این بازار عرضه می شود، به علت افزایش معجزه گون توانایی جنسیِ کهن سالان ( البته مردان کهن سال)، بهایی سرسام آور دارد.

این اختراع جدید، به مدد رسانه های جدید و شبکه های اجتماعی، چون اندک اندک و قطره ای به چشم و گوش مخاطبان رسانده می شود، سبعیت و درندگی خوی مبدعان آن را چنان طبیعی می نماید که گویی اتفاقی طبیعی است. بیم آن دارم که سودسالاران، چندی دیگر، تورهای مسافرتی با قیمت های مناسب برای مردم تدارک ببینند تا در این سور انسانی حاضر باشند و با بازوهای پسران و سینه های مغذی دختران جوان عکس سلفی و یادگاری بگیرند.مدل توسعه چین، این چنین، رفاه و توسعه ذو ابعاد را برای رعیتش فراهم می کند؛ رفاه عده ای از انسانها در گرو فروش اندام عده ای دیگر است.

از روسو یاد کنیم که تمدن را مهلک انسان می دانست یا از آدورنو که سرایش شعرِ پس از آشویتس را بربریت می گفت؟.

مایه ی خوشبختی بسیار است که عمر کوتاهی خواهیم داشت و وحشی گری های سیاست های ضد انسانی از نوع چین را نخواهیم دید.





  • آخرین ویرایش:پنجشنبه نوزدهم شهریورماه سال 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه هجدهم شهریورماه سال 1394  10:19 قبل از ظهر

فرهاد کشوری در «صدای سروش» کوشیده حادثه ای سیاسی ، اعتقادی، استثماری را روایت کند. این حادثه، در میان بختیاری ها هنوز هم نقل می شود اما این که در واقعِ امر، اتفاقی است که در تاریخ معاصر افتاده یا خیر را من نمی دانم. از یکی دو تن از دوستان بخت یار! که پرسیدم، در یافتن سندی تاریخی برای آن اظهار بی اطلاعی کردند.

انگلیسی ها برای تداوم حاکمیتشان بر صنعنت نفت به خصوص در مسجد سلیمان، از شیوه جاسوسی، اشاعه خرافات و بهره گیری از اعتقادات مذهبی در بخشی از اطراف مسجد سلیمان استفاده می کنند  تا بتوانند از نیروی مردمِ غافل از سیاست و پول و نفت و استعمار، بهره بگیرند و شر «آن مردک سمج» را بکَنند.جیکاک، که پیشتر در میان بختیاری ها زندگی کرده و با فرهنگ و به خصوص لهجه آنها آشناست، برای اشاعه خرافه و رهزنی عقول عوام انتخاب می شود. در ابتدای کار بسیار موفق است اما در پایان، گویا عقل بلفضولی رازش را برملا می کند و به بنگله برمی گردد.

صدای سروش، در تلاش است تا هم خرافات مندرج در فرهنگ در غیاب آگاهی را نشان دهد، هم نیروی استعمار و هم نیروی نادانی را. همه آدمهایی که جیکاک را می بینند، جیکاکی که بخاطر عصای لرزاننده و کلاه نسوز اینک تبدیل به «آقا» شده است، بدون طرح هیچ پرسشی از خود یا دیگران، مطیع و منقاد او می شوند. سهراب، که در اثر تلقینات آقا، به مالیخولیا گرفتار آمده، در پاسخ به پرسشگری یار علی، او را با گرز و با تشویق کدخدا و دیگران می کُشد.

وعده های دنیایی فارغ از کار و زحمت، دنیایی پر از نعمت و خوشی، اهالی را به انفعال می برد تا جایی که دست از کشاورزی هم می کشند و دزدها را هم می بخشند. تنها کورسوی امیدی اگر هست، در میان کارگران کمپانی نفت است که راز آقا را عیان کنند و عاقبت نیز یکی از کارگران همین کمپانی، دست او را رو می کند و جیکاک از ترس، با هر ترفندی خود را از خشم مردم می رهاند.

ساختار صدای سروش در مقایسه با مثلا سرود مردگان، بسیار ضعیف است و به نظرم اصلا قابل مقایسه نیست.دیالوگ های میان شخصیت ها هم آنچنان ضعیف و سردستی است که گویی اثر دانش آموز دوره  راهنمایی را مرور می کنی. تاریخ پایان کتاب، نشان می دهد کشوری در سال 81 کتاب را تحریر اما با تأخیری بیش از یک دهه راهی بازارش کرده.

پایان داستان هم، چنان با عجله سرراست شده که آدم حیران می شود آیا این همان نویسنده سرود مردگان است؟. به نظرم کشوری اگر از چاپ و انتشار صدای سروش در می گذشت، نمره ای چنین ضعیف در کارنامه اش ثبت نمی کرد.

 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه هجدهم شهریورماه سال 1394
نظرات()   
   
سه شنبه هفدهم شهریورماه سال 1394  06:08 بعد از ظهر

«... چه ورطۀ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش بود، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفته ام که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم...». هدایت در بوف کور.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه هفدهم شهریورماه سال 1394
نظرات()   
   
یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394  03:16 قبل از ظهر

اولین بار که کلمۀ خودکشی را شنیدم، کلاس سوم ابتدایی بودم. دو برادر در مدرسۀ ما دانش آموزی می کردند. برادر بزرگ کلاس پنجم بود و آن یکی سوم. در خیابان مشعر به دبستان ساکن بودند. چون هم محله ای بودیم، اعضاء خانواده شان را می شناختیم.

زمستان پر بارانی بود و در آن روزی که نمی دانم کدامین روز هفته، باران شدیدی می بارید. شبیه آن را در ده پانزده سال گذشته ندیدم. درب دبستان ما در خیابان اصلی واقع بود و چون جاده روکش آسفالت نداشت،روز بارانی، روز عزای «امیر»، سرایدار مدرسه بود از بس که چکمه های لاستیکی بچه ها، حیاط و کلاسها را گِل پوش می کردند .امیر در آستانۀ بازنشستگی بود، با کله ای طاس،قدی کوتاه، قواره ای ریز، پشتی گوژ شده و شلواری که تا نیم وجب بالای نافش، با کمربندی چرمی و پهن و رنگ و رو رفته چنان محکم بسته می شد که افتادگی شانه ها و خمیدگی کمرش را بیشتر می کرد. امیر در عصبانیت یا در شادمانی اش، بچه ها را بسو صدا می کرد. بعدها فهمیدم که منظورش «بد سو» بوده در معنای بد نژاد.

گوش انتظار صدای زنگ تعطیلی ظهر که بودیم صدای شیون از کوچه کنار دبستان به گوشهامان رسید. این نوع صدا، تداعی کننده مرگ بود. معلم دوید به حیاط؛ ما که اجازۀ بیرون رفتن نداشتیم، ساکت شدیم. سکوتی که نمی توان توصیفش کرد. تنها می توانم تصورش کنم که چقدر برای آن سن، سنگین بود.جرأت نبود که به همدیگر نگاه کنیم یا سوالی بپرسیم.همۀ وجودمان، خلاصه شده بود در گوشهامان تا محل تقریبی شیون و عزا را حدس بزنیم.همه نگران و مضطرب، که مبادا این غوغا از خانۀ ما باشد. هیبت مرگ و ترس از مردن، فلج مان کرده بود.پنجرۀ کلاس به حیات مسجد باز می شد.بیشتر حواس مان به پنجره بود تا در، که صدا را آشکارتر می رساند. بچه هایی که در محلۀ پایین تر از  مسجد و مدرسه ساکن بودند، نفسی از سر امید کشیدند، به زندگی بازگشتند و همهمه شروع شد.پرهیب امیر را در قاب نیمه باز درِ کلاس که دیدیم،برای چند ثانیه، قاصد مرگ و زندگی بود.دیگر نبود آن امیر قبلی که خنده از لبانش محو نمی شد.در همان مدت خیلی کوتاه، امیر را دوتا آدم دیدیم. احساسی آمیخته. هم تنفر ازش داشتیم و هم دوست داشتنی بود. نمی دانم خودِ امیر در آن لحظه که می خواست یکی مان را خطاب کند، آیا به این اندیشه بود که در چه موقعیت متناقضی ظاهر شده یا نه؟. نیمی بیشتر از ما، بی حس بودیم.تلخی و شرنگ زمان را چنان عمیق چشیدم که هیچگاه بعد از آن فراموشم نشد. امیر تنها یکی را صدا زد اما مگر خلاصی داشتیم از کنجکاوی توأم با ترس؟. پرسش درونمان بی جواب مانده بود و هر یکی از خودش می پرسید مامان یا باباش؟. نامدار، گریه نکرد.به گمانم، نمی خواست باور کند. هنوز ته سوی امیدی داشت که آن اتفاق برایش نیفتاده باشد. مانند همیشه، کیفش را برداشت و اولین دست تفقد بی مادری را امیر بر سرش کشید. بعدا فهمیدیم که مادر نامدار خودش را حلق آویز کرده؛ در شرمندگی از سرقتی که مرد خانه از مغازۀ کسی از بستگان کرده و زود هم «پی» دزد را به در خانۀ آنها آورده بودند.وضعیت ما هم خیلی زود عوض شد. خوشحالی مان گذرا بود.حال سرخوشی داشتیم از اینکه مرگ از کسان ما دور بود اما، احساس یتیم شدگی نامدار، تا هفته ها بعد رهایمان نمی کرد.تصوری که از «یار دبستانی» دارم، همان همدلی ساده و دلنشین است و چه زلال بود اشکهامان، روزی که باز امیر، دو کودک بی مادر را به مدرسه باز آورد.

پس از آن هم، خودکشی های زیادی دیدم اما، خودکشی هدایت و گافمن، انگار نوع دیگری هستند که به  رنگ سفید در ذهنم نشسته اند.مواجهۀ با مرگ این دو، البته برایم متفاوتند  از این جهت که به گمانم «مرگ» را می شناسم بر خلاف زمان کودکی ام. با وجود مطالب زیادی که در مورد مرگ این دو نوشته اند و گفته اند، نمی دانم چرا ابهت این انتخاب و شهامت دل به دریای مرگ زدن، در نگاهم کم شدنی نیستند.شاید از این زاویه باشد که ما توان قرار گرفتن و تجربه کردن همۀ موقعیتهای زندگی آدمهای معاصر خواه دور و خواه نزدیک را داریم اما از تجربۀ مرگ خودخواسته محرومیم.تحلیلهای دورکیم، مفید به این روی سکۀ مرگ نیستند. فکر می کنم تحلیل پدیدارشناسانه، به درک موضوع کمک کند.هرچند مرگ در سایه نشسته و به ما می نگرد (تعبیر سپهری)، اما اینکه ما چگونه در روشنایی به مرگ نظر کنیم؛ یا اینکه با چه سرعتی و با چه میلی( در مفهوم روانکاوانه آن) به قلبش بزنیم، تجربۀ منحصر به شخصیت و تفکر هر فرد است.به راستی، همآغوشی با مرگ،یکی شدن با سایه ای سفید ( شما بخوانیدش خودکشی) چه احساسی دارد؟.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه بیست و یکم مردادماه سال 1394  04:37 بعد از ظهر

«بله، احوال این خویشاوند من از من خیلی بهتر است.درست است که بالهای او را قیچی کرده اند، ولی در مورد من ابدا نیازی به این کار نبود، چون بالهای من مدتهاست تحلیل رفته اند. به این دلیل، برای من بلندی و دوری بی مفهوم است. سرگشته، میان مردم به این طرف و آن طرف می جهم. مردم با سوءظن تمام نگاهم می کنند. مگر من پرنده ای خطرناک، دزد، زاغچه نیستم؟ ولی این فقط ظاهر من است. واقعیت این است که توانایی درک چیزهای درخشان را ندارم. به همین دلیل، حتی پرهای درخشان هم ندارم. رنگ من، چون خاکستر است. زاغچه ای هستم که دلش می خواهد در شکاف سنگها گم شود...».

این پاراگراف، توصیفی است که کافکا از خودش ارائه داده. در دوره ای از زندگی که به عنوان حقوقدان و با گمنامی با نام دکتر کافکا در شرکت بیمه مشغول به کار است؛ و از تنفرش از شغل: «کارمندی» می گوید. زمانی که جوانی هفده ساله (گوستاو یانوش)و فرزند یکی از همکاران در همان شرکت به دیدنش رفته تا شعرهایش را  داوری کند.در این قسمت، کافکا خودش را به زاغچه ای تشبیه کرده که با بالهای چیده شده در قفس یک مغازه دار زندانی است.

منبع: گوستاو یانوش، گفتگو با کافکا، ترجمه فرامرز بهزاد، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی.

 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و یکم مردادماه سال 1394
نظرات()   
   
جمعه شانزدهم مردادماه سال 1394  08:25 بعد از ظهر

بنا بود «تجربه ای در آینده» در چند قسمت پیش بینی نشده ادامه داشته باشد. آزمونی بود برای نوشتن؛ اگر کسی هم نمی خواندش، تنها گریزگاهی بود از بار خفّت بار و محنت زا و سنگین زندگی.همانی که میلان کوندرا «بار سنگین» می نامدش و پناه جستن به حرم رمان را درمان این درد. نوشتنی بود فقط برای نوشتن. در این مواقع، گویی نویسنده، عابری است رسیده از راهی از میان کویر، بدون هیچ توشه ای، با سر و رویی غبارین و تنی خسته و نزار، که در ناامیدی تمام، جویباری به فریادش می رسد و لبهای خشک و ترک خورده اش را طراوت و تازگی می بخشد. نوشتن، به خصوص در زمانه ی عسرت ، احساس همان عابر را به دست می دهد که گلویی از آبی زلال، تر کرده و سپس پاهایش را به خنکای آب سپرده و جانی دوباره یافته است.دنیا گو نباشد، آرامشی که با روانی آب به رگهایش می دود، زیبایی بودن را توجیه می کند.

خوانندگان «تجربه ای در آینده»، به طور حضوری یا به واسطه کامنت، برداشتهایی ( اگر بگویم تفسیر هم بی راهه نگفته ام) از همین یک قسمت داشتند که دور از انتظار بود.درست است که در این میان، نویسنده نیست می شود و هرچه هست نوشته است یعنی که در حوزه ی ادبیات و به خصوص داستان و رمان، نویسنده نداریم و تمامی پی آمدهای یک متن به خود متن و خواننده برمی گردد، اما نمی شود و نمی توان زهر خلط انگیزه و انگیخته  را به جان نویسنده یا مؤلف ریخت زیر نام و عنوان برداشت آزاد!.

راوی که به هیچ وجه نویسنده نبود،«ماجرا»یی ( در معنای حافظانه آن) را روایت می کرد بدون ارتباط به زندگی خصوصی و شخصی اش.آن متن، گرچه بی شک متأثر از واقعیات زندگی روزمره در جهان اجتماعی بود، اما ارتباطی به زندگی خصوصی و شخصی نویسنده نداشت.

این توضیح می رساند که تداومی درکار نمی تواند بود، چرا که روایت عشقی ممنوع ( هر چند پایانش را خواننده نمی توانست گمانه بزند) و سرازیر کردن برداشتهایی گاه سخیف و عنیف، بازی آتشگونه ای است با زندگی و در پوستین من افتادن، اگر بتوان نام زندگی بر آن نهاد. بیم آن دارم که روباه هم به جای خر در برداشتهای کسانی بسیار نزدیک و همه جا با من! داغ و درفشکاری شوند.همین.

 

 

 


  • آخرین ویرایش:جمعه شانزدهم مردادماه سال 1394
نظرات()       
دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394  12:18 بعد از ظهر

با صدایی آرام و دلفریب گفت: «انتظار از من داری در آن سن چه می کردم؟. پنج ساله بودم که پدرم با سرطان کبد فوت شد؛ اگر بود که حامی داشتم.برادر بزرگم پیِ راحتی خودش بود. آدم مسئولیت پذیری نیست و نبود. فقط بیست و دو سال سن داشتم.مادرم هم دوست داشت زودتر سر و سامان بگیرم.این پف یوز هم نقش بازی می کرد. اینقدر به در و دیوار زد تا... گول خوردم. مردک حتی می گفت که بچه این خانواده نیستم. زندگی من با ترحم به این مردک شروع شد».

بی آن که بخواهد غرور زنانه اش را بشکند، گریه می کرد.قطره های زلال اشک بر گونه هاش می رقصیدند. آرام اما با تعنت، بی مانعی از نرمای کنار بناگوشش به خط گردنش می نشستند  و محو می شدند. گویی کویری تشنه و ترک خورده از عطش، در برهوتی خیالی و  در سکوت، می نیوشیدش.

خیره گی در چشمانش نبود. از دور که می دیدی اش، گمانت بر این بود از آن آدم هایی است که در زندگی دغدغه ی چیزی ندارند.گمان، نه، یقین ات می شد که عمرش،که زندگی اش، که شریک زندگی اش و بچه هایش،در سعادتی کم یاب چنان به تناسب درآمده اند که حسرتِ لحظه ای از داشتنش را  به تمنا داشتی.نمی شد هم نشین اش باشی و کنجکاو همدمش نباشی.قدش متوسط بود با پیشانیِ کوتاه و صاف؛ و گونه هایش که چون دو سیبِ بر درخت، تپش های قلبش را را آفتابی می کرد و به چشمان  مخاطب می نشاند. بینیِ متوسطی داشت.ابروانی معمولی با چشمانی میشی که هر پیرِ زاهدِ خرقه به دوشی را می توانست مبتلا کند.دسته ای از موی شرابی اش را متمایل به راستِ پیشانی اش رها می کرد.راه رفتنش با طمأنینه بود. صدای کفشش را در میان صدها زن و دختری که به اتاق می آمدند، می شناختم.این حد توجه را خودش هم می دانست اما به رو نمی آورد. به رو نمی آورد، اما با زیرکی و اغواگری، گاه به گاه حرف هایش را با نگاهی کوتاه به درونم می ریخت  یعنی که می دانم.میلی به شعر و ادبیات نداشت اما گاهی نیم بیتی یا جمله ای از این و  آن می گفت که حرف دلش را گفته باشد؛ حرف هایی که بوی دلدادگی داشتند.در گفتگوهایش ، مبادی آداب بود.می خواست حالی ات کند که با اطرافیانش متفاوت است و  بود.دست کم،در زیبایی، که غیرمستقیم به رخ هم قطارانش می کشیدش.پز روشنفکری هم می داد. خودش هم خوب دانسته بود که اگر مورد توجه دیگران است، قضیه ی دیگری در میان است نه فکر و  هوشش.در حرکات و سکناتش ژست امروزی بودن می گرفت و این که اُمل نیست.می گفت اهل نماز و روزه است. هم پای بند دین و معتقدات است و هم از آدم های بسته و خرافاتی فاصله دارد.

عصر آن روز، قرار بود در اداره، کلاس ضمن خدمت برگزار شود.عصری زمستانی با هوایی سرد و استخوان سوز. بخاری برقی اتاق را به پریز زدم. دفتر ، اتاق بزرگی بود با دو ردیف صندلی روبروی هم.اداره تعطیل بود. تنها  جیک جیک شلوغ چند گنجشکِ کنار پنجره سکوت را می شکست.

گفته بود در این دوره از کلاس ها شرکت می کند.صدای جنبنده ای از راه پله به گوشم رسید. نزدیک  و نزدیک تر ... و در قاب در جای گرفت . سلام و سلامی؛و سپس در را بست.  کنارم نشست. تعجبی نبود که با یک دوجین صندلی خالی، درست کنارم بنشیند، اما بی اعتنایی اش به دیگران را نمی دانستم. لبخندی ملیح بر لب نشاند.نگاهش زاویه ای داشت که تنها سفیدی چشمانش دیده می شد.بوی زنانگی اش به مشامم نشست.بویی آغشته به عطری ملایم و غریب.خودش غریب نمی نمود، هضم بوی زنی سی و چندساله با عطری که دل هر مردی  را  تکانی می داد، برایم غریب بود. تا شروع کلاس، ساعتی وقت بود.نمی شود و نمی توان در این لحظه ها،انتظار بی تفاوتی داشت.تلاطم درون ،می لرزاندت.پنهان نمی شد که حسی تازه به رگ و خونت دویده. می دود. هر آن بیشتر. باید بوده باشی تا لمسش کنی.موجی از نسیمی خنک سر تا پایت را می نوردد. گویی چنان سبک شده ای که از دور نظاره می کنی دو دلداده را؛ عشقی تازه و گیرا اما پر از سنگلاخ و خطر.تصورش هم کَشنده بود.بوی خون دلمه شده در  فضا پیچیده بود. اتاقِ ساکت، دَوَران می کرد. هر دو بی قرارِ بودن و دل در هوای ماندن؛ نه ماهی ؛ نه سالی؛ که سال هایی؛ نه عمری ؛ که چند عمر. اما هر کدام، به شیوه ای،به راهی می زدیم. او  اما حریف تر از آن بود که لرزشی به دست یا تپقی به کلام داشته باشد.صحبتش گَل کرد. کتاب «روشنفکری و رازدانی» سروش را می خواندم.از نویسنده پرسید که نمی شناخت اش. بعد...

پرسید: اسم شما، انتخاب کی بوده؟.

گفتم: پدرم شعر می خواند و...

به ناگه، آنی، در باز شد.

 

ادامه دارد...


  • آخرین ویرایش:دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394
نظرات()       
سه شنبه نوزدهم خردادماه سال 1394  05:30 بعد از ظهر



تاریخ دقیق عکس را به خاطر ندارم. در دوره ی اصلاحات، هابرماس به ایران آمد و چندروزی نیز مقیم شیراز بود. بعد از ظهری که من مقیم حریم حرم حافظ بودم، دیدم چندتن از استادان دانشگاه شیراز (دکتر یارمحمدی، دکتر فقیه، خانم دکتر پورگیو، دکتر زمانی و...) و تعدادی خبرنگار، در معیت هابرماس به حافظیه آمدند. در عکس دکتر لهسایی زاده هم دیده می شود. هابرماس، دفتر یادبود کتابخانه حافظیه را امضاء می کرد و هم زمان، به پرسش من پاسخ می داد ( با ترجمه دکتر لهسایی زاده) که آیا زمان مارکسیسم به پایان آمده است؟ و...




  • آخرین ویرایش:سه شنبه نوزدهم خردادماه سال 1394
نظرات()   
   
سه شنبه دوازدهم خردادماه سال 1394  07:03 بعد از ظهر


این پرسش، بسیار قدیمی است.به خصوص فیلسوفان، پیرامون آن نوشته اند. در میان متفکران شرقی و در میان متفکران، متکلمان و متألهان ایرانی، کسانی مانند خیام ، حافظ و مولوی، لحظه ای از اندیشیدن در باره ی این پرسش درنگ نکرده اند.این پرسش، گاه از فرط تکرار، اهمیت خود را از دست داده و مثلاً غزل فیلسوفانه – متکلمانه و بی مانند مولوی( ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟) را منبر روندگان به چیزی دم دستی و تکرارِ ملالت آور تبدیل کرده اند.واقعیت هم این که پرسشهایی از این دست در سن جوانی، چندان معنایی ندارد حتی برای کسانی که نسبت نزدیک و مداومی با اندیشه و اندیشیدن دارند.افول جوانی، یعنی نزدیکی طبیعی به مرگ و نیستی. از این منظر، چیستی و کیستی فرد، با زوال و عدم هم مرتبط است.برای کسانی که به درجه ای  از فهم اندیشه می رسند، این پرسش نه کهنگی دارد و نه ساده انگاشته می شود. فهم اندیشه لزوماً به معنای اندیشمند بودن نیست، بل، بیشتر روح کنکاش و جستجوگری را در اینجا افاده می کند؛ کسی که «وجود» و «بودن» برایش به «درد» تبدیل شده باشد.

نزدیک ترین شخص به ما در تاریخ، که زندگی اش نسبت وثیقی با این «درد» دارد، صادق هدایت است. صادق، مبتلا به بی معنایی زندگی شد؛ ابتلایی که در سلسله مراتبِ درد داشتن، به دست و به فهم هر انسانی نمی رسد.اگر «نوشتن» را به معنای «هنر» بگیریم، حتی تحلیل ها و راه حل های کسانی مانند نیچه و سارتر هم گره از کار هدایت و امثال او نگشود و نمی گشاید. این دسته از فیلسوفان، چنانکه می دانید، پناهندگی در ساحت هنر را داروی درد و رنج ناشی از وجود می دانند.

در کنار فلسفه، ادیان آسمانی، با توصیفی که از آمدن و رفتن و ثنویت  و دو جهانی می دهند، پاسخ قطعی می دهند به این پرسش؛ و جام زندگی انسان را از باده ی معنا لبریز می کنند.با داشتن نگرش دینی و با اتکاء به آن، نه مجهولی می ماند و نه شک و تردید. یقین حاصل است که آفرینش انسان هدفمند است و زندگی اش نیز معنادار و در نتیجه، انسان نه تنها نبایست از وجود و بودنش غمگین نباشد، که بسیار هم باید مشعوف شود که این امکان( امکان بودن و شدن) به او تعلق گرفته است، هرچند می توانست تعلق نگیرد. البته در میان دینداران، اقلیتی هم هستند که در شمار غفلت زدگانی که غزالی می گوید، قرار نمی گیرند و باز کوششی در برهم زدن نظم یقینی خود می کنند اما با این وجود، آن یقین حداقلی، آرامش خاطری بی بها به آنان عطا می کند و از «شر» این پرسش خلاصی می یابند.

اما در میان نامعتقدان به ادیان چه می شود؟. از منظر جامعه شناسی، این که بی معنایی و بی هدفی و پوچی، زندگی بسیاری از انسانها را در خود می پیچد، یک «واقعیت» است.چه این پدیده را انکار کنیم، چه مجال اظهار به آن ندهیم، چه این بخش از جوامع را با هر نیرویی وادار به پذیرش صوریِ نگرش دینی بکنیم، همچنان آن واقعیت پابرجاست.

انسانی را در نظر بیاورید که دچار بی معنایی زندگی خود – و فقط خود – شده است. نه نوشتن، این معنا را بدو باز می دهد، نه هنر، نه دین، نه داشتن «مسئولیت» در قبال دیگران( آنگونه که سارتر می گوید)، نه به چیزکی یا چیزی راضی و اقناع می شود ( چیز و چیزکی که منتهای آمال دیگران است)  و خلاصه، آمدن و بودن و رفتن اجبارانه ( به تعبیر خیام)، برایش مسئله شده است. این چنین شخصی، دچار اضطراب مداوم است.پوچی و بی معنایی، جزئی از وجودش شده و آنچنان که مولوی می گوید، تا دمی از این اضطراب خلاصی یابند، ننگ خمر و مستی بر خود نمی نهند.چه باید کرد؟. هم رنج هستی،برایش عذاب است و هم نگرانی پس از هستی یا نیستی و فراموشی. به کجا باید پناه ببرد؟.کسی که در به زوال پیوستنش، هیچ شکی ندارد، اما رهایی از زوال هم در توش و توانش نیست؟.

پرسش اصلی را در این نوشتار، منضم کنم به پرسشی دیگر: من کی هستم؟؛ و برای حل مسئله ی بودن و به زوال درنیفتادن، چه باید کرد؟.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه دوازدهم خردادماه سال 1394
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :8  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها

ترس هایمان را می لیسیم؟..........سه شنبه نوزدهم شهریورماه سال 1398

دروغگویی اصول – اصلاح گرایان با محک فوکویی..........جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1398

درد فراموش شدن..........چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1398

نکته هایی از دیکتاتور شیلی..........پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1398

کشور خودکشی..........دوشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1398

از بنیامین..........چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398

ما نیز مبتلاییم..........شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1398

از تاریخ معاصر ایران..........سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1398

بحران و ایدئولوژی..........دوشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1398

ادبیات علیه استبداد..........جمعه نهم فروردینماه سال 1398

انسان زائد..........شنبه سیزدهم بهمنماه سال 1397

مشتاقی ومهجوری..........چهارشنبه دهم بهمنماه سال 1397

افخمی سینمایی و سیمایش..........یکشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1397

حذفش کنید!..........سه شنبه یکم آبانماه سال 1397

پشمینه پوشی تند خو..........یکشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1397

از حافظ..........چهارشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1397

از نایینی و طالقانی..........چهارشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1397

زیبایی زندگی و مرگ..........پنجشنبه بیست و پنجم مردادماه سال 1397

همین روزها.............جمعه پانزدهم تیرماه سال 1397

فقر وجودی ما.............شنبه نهم تیرماه سال 1397

مقاومت در برابر استبداد..........یکشنبه سوم تیرماه سال 1397

واژگونی بت ها..........شنبه دوم تیرماه سال 1397

نظریه ی ناشرانه نشر ثالث..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

ایرانی «حاشیه نشین شده» ..........یکشنبه بیستم خردادماه سال 1397

همین چند روز پیش..........دوشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1397

خشونت علیه خود..........یکشنبه بیستم اسفندماه سال 1396

همین چندروز پیش..........سه شنبه یکم اسفندماه سال 1396

سانسور در گولاگ..........دوشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1396

همین چندروز پیش..........دوشنبه نهم بهمنماه سال 1396

حکایت ما و دانشگاه آزاد..........جمعه ششم بهمنماه سال 1396

همه پستها