چهارشنبه 28 تیر 1396  08:45 ب.ظ

رمان «ترلان» اثر فریبا وفی را مانند هر متن دیگری می شود از زوایای مختلفی «قرائت» کرد. نگاه من در این یادداشت، از منظر جامعه شناسی و در عین حال کوتاه و گذراست. ترلان، شخصیت محوری رمان،دختری  در حال برخاستن از جایگاه سنتی - خانوادگی است. نیم خیز است ، و مردد در تصمیم گیری یا نشستن. آن گاه که برمی خیزد هم زیر سلطه ی نشستن ِ آسوده خاطری است.می خواهد  مبارز شود. می خواهد در کسوت نویسندگی مبارزه کند. بی آن که بر زبان بیاورد، در پوستین پرولتری افتاده.اصل هستی هم برایش مسأله است.اینها را  روی صفحه شطرنج ز زندگی اش چیده تا بازی را ببرد اما از حریف یا حریفان غافل است. در نتیجه، بیش از آن که به یقین در گرفتن تصمیم برسد، ناخودآگاهش، به تکرار، به نشستن وامی داردش. امر به نشستن در او غالب است. دختری خواهان تغییر اما ترسو و خالی از جسارت.ترلان، دختری شهرنشین است که به واسطه ی برادر برادری که قالب زندگی سنتی را شکسته و تفکری الزاماً نه ماتریالیستی بلکه غیردینی دارد -  و محیط پیرامونش، سودای نویسندگی دارد.

صحنه ی رمان در سالهای دگرگونی جامعه ی ایران در سال 57 برای تعدادی از دختران جوان جویای شغل در یک پادگان نظامی طراحی شده. آن دگرگونی، شرایط یا بهتر است بگویم ساختار آنومیکی را به دختران جوان تحمیل کرده است. اینها در پی هویت راهی پادگان شده اند. سنت، دست کم این کارکرد مثبت را برای شان داشته که از سیال بودن خاطری آسوده داشته باشند، خاطری آرام و دم دستی و رخوت آور؛ همان که پهلو هم به پهلوی «قسمت» می ساید تا دوست ترلان، رعنا،  بپذیرد به تبع هابیتوس خود و خانواده اش که در انتخاب مرد زندگی اش، قافیه را باخته و راه تسلیم در پیش می گیرد.

آنومیک شدن جامعه،بالاخره آرزوی ترلان را به «میل» لکانی و  رهایی از عرف برمی انگیزد. رهایی از خانواده و جامعه ی عرف زده و فاتالیستیک و سپردن خویش به مکانی که نمادی از نظم جدید و زندگی عقلانی و بوروکراتیک وبری می توان تعبیرش کرد. در ساختمان مرکزی یعنی محل آموزش پلیس های جوان، دختران ، همچنان آونگی اند. آونگی اند زیرا به حد تکلیف نرسیده اند. ما اغلب این دختران را بدون هویت می بینیم. می شناسیم شان، اما شناختی ازشان نداریم. اینها شناسنامه شهرستانی دارند. تبریزی اند، کرمانشاهی اند، آبادانی اند اما پرسونالیته ندارند. موجوداتی اخته شده اند. دخترانی که چموشی شان دست بالا - تمسخر ارشد سبیلو شان است. گویی «ساختمان مرکزی» زنانگی شان را ساییده تا نشانه چندانی از زن بودن شان نبینیم.خواب عاشقانه هم اگر می بینند، خواب بهداشتی سنتی است بدون هیچ آداب معاشقه و مغازله ای. زیست زنانه ی مبتنی بر این الگو، باعث شده تا سطح آرزوی زنانه، در هیچ یک از شخصیت های رمان به مرحله ی میل شدن نرسد.اصلاً سرراست تر بگویم که جامعه ی سنتی و آرزوی سنت شکنی در یک جامعه ی انقلابی، موجب شده تا آدمهای رمان را بیشتر شبیه عروسک های کوک شده نشان دهد. انقلاب تنها در بیرون اتفاق افتاده. در درون آدمها نشانه ای از انقلاب نیست.در دیگر گوشه های صحنه ی رمان هم چندان اثری از انقلاب نیست.گویی  طنینی سالها پیش توسط گروههای سیاسی مخالف نظام سیاسی پیشین در افتاده مثل ترویج عدالت خواهی و خدمت به خلق و کورصدای این طنین به شهر شهره به انقلابی گری و چپ گرایی (تبریز) هم رسیده و همین. البته این صدا در خانواده ترلان و رعنا هم به وجه عنایتی نرسیده به جز ایرج و رضا که تا حدی از کلیشه ی مرد خانواده دوست و بچه پس انداز ِ ایرانی فاصله گرفته اند اما همان ها هم تنها در پس زدن وضعیت جاری سهیم اند ولی در طراحی آنچه می خواهند، درک و دانشی ندارند. گویی نمادی از روشنفکران آن روزگار ایران هستند که نقشه ی راهی برای رژیم انقلابی و تبدیلش به یک نهاد نداشتند.

می توان باز هم از ناکامی  در عصیان گری اینها گفت. ترلان و رعنا، راهی دیار «سوژه شدن» دکارتی - فوکویی شده اند.اگر موجب ملال خاطر نشود بگویم که مرحله ی گذار از آرزو به میل را دارند. میل به سوژه شدن دارند. نیت تخلف هم از عرف جامعه و هم از قانون پادگان را می پرورانند اما دچار انفعلال اند. مصداق هایی اند از ابژه های فوکویی که توان مقابله با رژیم حقیقت را ندارند.الگوهای ترلان و رعنا ایرج و رضا در نتیجه ی ناتوانی و عقیم ماندن، دچار روزمره گی شده اند.ناکامی ای در نتیجه ی ناتوانی . فرهنگ سنتی در جامعه مردان مبارز را؛ و در پادگان زنان سنت شکن را به یک اندازه عقیم کرده است.همه همچنان در ابژه گی خود می مانند به روشنی نویسنده شدن ترلان. ترلان خیلی می کوشد شخصیتش را دگردیس کند اما ناتوان است. می نویسد اما از این کوشش نوشته ی قابلی درنمی آید جز درگیری های دختری کودک مانده که با کاغذهایش جرزنی می کند.

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 29 تیر 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 21 تیر 1396  05:48 ب.ظ



هوا: اندکی زمستانی!  ز پسِ بارانی شبانه و بهارانی؛ دل باز؛ سو سوی سرمایی نوازشگر؛ پاره های ابر، گویی کودکانِ کوچه هایِ خیالِ شبزدگان که در راحت گم شدنِ خویش اند بی واهمه از ملامتِ مادرِ هراس زده؛ شادِ شاد از آزاد شدن؛ از یله شدن در آغوش آسمان؛ چه، ماندن در دریا را خوش نمی داشتند؛ فرار از خود؛ فرار از بودن؛ گریزان از ماندن.

سودا، سودای  رفتن بود در هواشان؛ و چرا طربناک نباشند، کنون که در منتهایِ آمالِ خویشن اند؛ همین گونه است که می افشانند از سرِ زلفکانِ سپیدِ خویش، روح را به زمین؛ و چه خوشایند است، طراوت فاصله از گیسوان ابر تا کویر خسته ی چشمِ منتظر و  به راه مانده ی زمین؛ دل دلدادگی؟! آری؟!.

 و من: تا حدی نه زیاد که در  شمار عمر در آید ناهشیارم و پس شاد.

پاره پاره های احساسم، امروز، در طلب کسی است که نمی دانم کیست. می جویم ، می رویم، می بویم، می مویم، او را، با او ، او را ، با او،  از او،  با او...

خوانده بودم یک بار که مولانا می گفت : عشق یعنی همین.

همین که تو نیست شده ای؛ و شده ام. بی تکبر و تفرعن؛ - و همه «او»  می شوی؛ شده ام؛ روانی به سویش آخر و هستم؛ شرط هم بر سرِ سر نهاده اند عاشقان.

وقتی او هست، دگر کسی را نیست یارای هستن و بودن؛ چون سایه. دیده ای حکماً؟ سایه را که می گریزد از صاحبش؛ و من سایه شده ام؛

ار نباشد؛ بی شک من نیز نیستم. نشانی؟ همین که اثری نیست دگر از من؛ همه او شده ام.

پروانه ای مقابل چشمانم می رقصد. آشفته ای می نماید در جستن سکوت. شاید خیالی است از پروانه، خیالی چنان روان و آسوده که خودش باشد.

دیری نیست این حس دلواپسی را می شمارم تا شاید پروانه نشانه ای است از خبری در دوردست یا نه؛ همین حواشی؛ همین نزدیکی؛ گاه، اندوه پیچک تنم می شود، و هراس، میله  های روحم.

پرهایش زرد است با خالکوبه های مشکی.

خستگی ندیدم در پروازش؛ -  چقدر این گلواژه « پرواز» مرا می برد به نمی دانم کجایی که پنج بهار عمر مرا به آتش شتابان سپرد و سوختنم را به سرمستی و غرور با انگشت  اشاره به دیگران نمایاند تا فردا روز، جای دو- رویی بیشتری در زمان تدارک دیده باشد که یعنی: من نبودم که اشاره کردم؛ شاهد من، انگشتم.

و دگر اگر پر پروازم هم باشد، تنفر دارم از آن که نمی دانم چیزی از چیزی یا کسی از چیزی متنفر باشد یا نه و کاش یارایم بود تا از خود بزدایم این گونه نفرت داشتن از همه کس و همه چیز را ؛ که چه ها و چه ها رفت بر من در هوایش و چه می دانم؛ چه می دانم....

زرد گونه است گونه های پروانه در برابرم؛ گونه هایش، گلگونه آتش است، زرد زرد...

شاید من می دانم و نمی دانم که....

که شاید با لهیب آتش نامردمان، اینگونه شمایل یافته است؟.

پروانه ها- خوب می دانم بی پروایند و شاپرک هاشان بی پرواتر.

به سوختن و خاکستر شدنِ خویش، آب معنای بودن را از دل شریر آتش برون می کشند؛ عاشق­اند و زمانه را نمی پسندند که در کنجی تنها، و فقط بر شعله های نیم بسملِ شمعی پر بسایند؛ بیشتر زان دیگران، آتشی پر هیمه و هیمنه می طلبند که جانِ جانشان در طلب اندر طرب است.

از بوی نای سوختگی...از دلسوختگی جان... از یخبندان رگ و خون...از حرمت تنهایی... از ملامت مادر... از عمر بر باد داده ی من...از شعله زار جانم...

از همه آمده ها و نآمده ها خواستم بگویم- و از پروانه؛ از غم فردا؛ و ناآرامی پروانه اگر بگذارند...

 بهمن 1386


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 21 تیر 1396
نظرات()   
   
جمعه 19 خرداد 1396  02:01 ق.ظ

آلن بدیو قرن 21 را قرن «خرده روایت ها» نشان می گذارد؛ خرده روایت هایی که در تقابل با کلان روایت های قرن 20 نهاده می شوند. به تعبیر پست مدرنیست ها، کلان روایت هایی چون مارکسیسم یا لیبرالیسم، تسلط بدون چون و چرایی بر افکار و اذهان داشتند و نشان مهم شان، راه حل هایی بود که برای همه  مشکلات جوامع بشری ارائه می دادند.قرن جدید از آن تسلط رهیده است. دیگر «متن»، مرکز تصمیم گیری نیست. اینک، «حاشیه» ها بر متن شوریده اند و آنها توان و قدرت را در عنان دارند.نشانه هایی از شورش حاشیه بر متن را در بسیاری از کشورهای در حال گذار، پیشتر دیده بودیم. در انظار جهانیان، حاشیه نشینان و دورافتادگان از مرکز در سال 1388، غلبه ای بر مرکزیت در ایران داشتند که دست کم تا نیم قرن دیگر، آثار به خصوص فرهنگی آن از عینیت یافتگی نخواهد افتاد و این البته دیدگاهی بسیارخوش بینانه است در سلامت عملکرد نظام سیاسی؛ و در دیدگاهی بدبینانه و البته منطبق بر واقعیت، باز هم شوریدگان بر فرایند دموکراسی خواهی در ایران، حاشیه نشینانی بودند که مغول وار آمدند و نرفتند.

بدیو، تروریسم را هم با همین دیدگاه تحلیل می کند. آنچه که در 17 خرداد در تهران اتفاق افتاد، بر اساس هویت تروریستهای این فاجعه، مؤید دیدگاه بدیوست با تأکید بر محکومیت این شناعت و مواردی از این دست.

به نظر می رسد هزینه ای که جامعه ایران در مقایسه با جوامعی مانند افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه، لیبی و ... پرداخته، هزینه چندانی نیست. هرچند قربانی شدن تنها و تنها یک انسان، هیچ توجیهی ندارد.

می توان ترور اخیر در ایران را هشداری دانست. این هشدار البته در وهله ی اول به نظام سیاسی است یعنی مرکز.

گروههای تروریستی، در واقع، حاشیه نشینانی مذهبی، قومی، فرهنگی و ... هستند که بر مرکزی که نظام سلطه می نامندش، شورش کرده اند و عضوگیری آنان بدون شک از میان آن گروههایی است که به هر علتی در هر کشوری مورد تبعیض نظام سیاسی واقع شده اند. باورش خیلی سخت است که از پس گذشت 38 سال از انقلابی که اصول اساسی اش توجه به مستضعفان و کوخ نشینان( بخوانید حاشیه ای های اقتصادی، مذهبی، قومی و ...) بوده، هنوز درصد بالایی از اهالی سیستان و بلوچستان از آب سالم آشیامیدنی محروم باشند و پیداست که مهمترین علت نارضایتی در میان مردمی مانند استان یادشده، همین احساس محرومیت نسبی و تبعیض است.

نظام های سیاسی مانند ایران، اگر گاهی هم خود را از نقش مبارزان علیه نظام سلطه برهانند و با واقعیت های دنیای محرومیت و حاشیه ای زیستن آشنا شوند، می توانند عبرت هایی مشکل گشا از تروریسم اخیر بگیرند.

من همچنان دیدگاه بدیو را معتبر می بینم که اگر تبیعض و خودبرتر بینی مرکزیت در هر جامعه ای، همچنان به راه انحصارگرایی برود و از تکثرگرایی قومی و دینی و سیاسی و فرهنگی بگریزد، چنین کشتارهایی در قرن 21 ادامه می یابد؛ قرنی که به واسطه تحولات تکنولوژیکی، توان آن را دارد که هر یک نفر را به یک گروه تروریستی تبدیل کند یا گره بزند.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 8 اردیبهشت 1396  02:17 ب.ظ

ناتورالیستها معتقد بودند که برای پیبردن به مشخصات روحی و اخلاقی یک شخصیت، لازم نیست مستقیماً به بیان ویژگی‌های روحی او پرداخته شود؛ بلکه باید سعی ‌کرد با ارائۀ مشخصاتی از وضعیت مزاجی شخصیت‌های داستان، نتیجه‌گیری در مورد تشخیص حالات روحی و یا خصوصیات اخلاقی قهرمان را به عهدۀ خواننده گذاشت؛ چرا که ناتورالیستها رمان‌نویسی را در وهلهی نُخست یک آزمایش تجربی می‌دانستند که می‌خواهد با فرموله‌ کردن یک سلسله قوانین و تطبیق آن بر ذهن و روح شخصیت‌های داستان، به نتایج مورد نظر خود دست یابد. زولا در مقدمۀ کتاب ترزراکن می‌نویسد: «در ترزراکن مشخصات اخلاقی و روحی اشخاص را تشریح نکردم؛ بلکه به تشریح وضع مزاجی آن‌ها پرداختم.». هدایت در داستانهای زنده به گور، حاجی‌مراد، داوود گوژپشت، مرده‌خورها، گرداب، داشآکل، چنگال، گجسته‌دژ، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، شبهایورامین، آخرینلبخند، پدران آدم، علویه خانم، بوفکور، سگ ولگرد، دن ژوان کرج، میهنپرست، حاجی آقا و سایۀ مغول، از این مؤلفه بهره برده است و به جای بیان ویژگیهای اخلاقی و روحی افراد، مشخصاتی از وضعیت مزاجی و حالات آن‌ها را برای پی بردن به خصیصه‌های اخلاقی‌شان به دست میدهد. به عنوان مثال، در داستان زنده به گور، راوی در مواجهه با حس مرگ میگوید:

«اول سنگین شدم؛ احساس خستگی کردم؛ این حس در حوالی شکم بیش‌تر بود؛ مثل وقتی که غذا هضم نشود؛ پس از آن این خستگی به سینه و سپس به سر سرایت کرد. دستهایم را تکان دادم. چشمهایم را باز کردم. دیدم حواسم سر جایش است. تشنهام شد. دهانم خشک شده بود. به دشواری آب دهانم را فرو میدادم. تپش قلبم کُند میشد. کمی گذشت. حس میکردم هوای گرم و گوارایی از همۀ تنم بیرون می‌رفت؛ بیش‌تر از جاهای برجستة بدن بود؛ مثل سرانگشتها، تک بینی و غیره ... در همان حال می‌دانستم که میخواهم خودم را بکشم.»

   پرداختن به سویهی زشت زندگی و وقاحت پردازی، از دیگر ویژگیهایی است که داستانهای هدایت را با ادبیات ناتورالیستی پیوند میدهد. ناتورالیست ها مسؤولیت علمی طبیعت گرا، دخالت نکردن در توصیف امور و پدیدهها را ، وصف یا درج هرگونه زشتی یا ناهنجاری اخلاقی و اجتماعی در آثار ادبی را نه تنها عیب نمیدانستند بلکه بر آن تأکید میورزیدند. در واقع، پیروان مکتب ناتورالیسم برای توجیه پای­بندی خود به وظایف واقعی، زشتنگاری را عین واقعیتگرایی میدانستند(قاسم زاده، 1389). اما این نوع نگرش به جهان داستان، همواره با چالش روبرو بوده است، به عنوان مشهورترین نمونهی این چالش، میتوان به برخورد آناتولفرانس، با رُمان زمین اثر زولا اشاره کرد. او ضمن تخطئهی این اثر و نوع نگاهی که زولا به زندگی دهقانان فرانسه دارد، از او با عنوان «شاعرگندابها» نام میبرد (غیاثی، 1361). اگر چه ناتورالیسم در ادبیات داستانی ایران به شکل افراطی بیشتر در آثار صادق چوبک و به ویژه انتری‏که لوطیاش مُرده بود  و سنگِ صبور نمود دارد، اما برخی از داستانهای هدایت نیز از این ویژگی به دور نیستند. علویهخانم، داستان زنی فاحشه به همین نام است که همراه با کاروانی عازم زیارت مشهد است. او در عین حال به همراه  یک پرده خوان، به سرکیسه کردن زوار مشغول است. نویسنده در توصیف او مینویسد:

زن چاقی که موهای وز کرده، پلک­های متورم، صورت پرکک و مک، پستان­های درشت آویزان داشت، پول­ها را به دقت جمع میکرد. چادر سیاه شرندهای مثل پردۀ زنبوری به سرش بند بود، روبندۀ خود را از پشت سرش انداخته بود، ارخلق سنبوسۀ کهنه گل­کاسنی به تنش، چارقد آغ بانو به سرش و شلوار دبیت حاجی علی اکبری به پایش بود. یک شلیته دندان موشی هم روی آن موج میزد و مچ پاهای کلفتش از توی ارسی جیر پیدا بود. ولی چادرش از عقب غرقاب گِل شده و تا مغز سرش گِل شتک زده بود. درین بین سورچی از بالای گاری با لهجه ترکی فریاد زد: « آهای علویه! معرکه بسه. راه میافتیم

هدایت در علویهخانم، از زبانی محاورهای و به شدت عامیانه استفاده کرده که متناسب با شخصیتهای توسری خوردهی داستان است؛ شخصیتهایی که جز دغدغهای  جز شکم و زیر  شکم ندارند. در این میان علویه، از همه بد دهنتر و پاچه ورمالیدهتر است:

[علویه:]خدا ذلیلت بکنه که من زن لچک به سررو با سه تا بچیه قد و نیم قد سر صحرا گذاشتی! تره گرفتم قاتق نونم بشه، قاتل جونم شد! روزی ما در کون خر حواله شده بود! برا من فرق نمیکنه. به آدم گدا چه صنار بدی چه صنار ازش بسونی، من از شرق دسمم که شده یه لقمه نون خودمو در مییارم، اما خدا جا حق نشسه ما هم یه خدایی، یه ابوالفضل العباسی داریم. از هر دس بدی از همون دس پس میگیری . اجرت با حضرت باشه. اون دنیا که دروغ نمیشه. الاهی مرد نونت همیشه سواره باشه خودت پیاده. من قلتشن آقا، آقا بالاسر لازم نداشتم، اون صابسلطان جنده سوزمونی رو هم حواله‎‎اش میدم به همین امام غریب...رفتی؟ خبرت رو بییارن! جیرهام رو به یخ بنویس، بذار جلو آفتاب! ( همان:53-52).

      و در جایی دیگر از داستان:

علویه عاروق زد: ذلیل شده رو ولش کردم. اونم می خواس آب کمرشو  تو دل منو و عصمت­سادات خالی کنه. پنجه باشی خوب مردیس، کاردونه، میدونی، مِجری پینهدوزیشو سه زار فوروخت، حالاپرده گردون شده. پدر عاشقی بسوزه، گلوش پیش عصمت سادات گیرکرده، اما هنوز فوت و فن کوزه گری رو بلد نیس. میبایس من کلمه به کلمه حقنش بکنم. اگه آقا موچول بود بیشتر مشتری مییومد. چون خودش بر و رویی داشت. حالا نون آب و گلشو میخوره. میدونی، رفته بچه بیریش تو حموم شده، لایقش هم همین بود. من اونو دیگه پسرخودم نمیدونم. خاک بسرش آدم میباس جوهر داشته باشه...


  • آخرین ویرایش:جمعه 8 اردیبهشت 1396
نظرات()   
   


«پایین ترین و از نظر اقتصادی، شناورترین[بی ثبات ترین] قشر پرولتاریا کسانی که تصورات عقلانی شان دارای کمترین تجانس با یکدیگر است و نیز [قشر] شبه پرولتاریا یا گروههای طبقه ی رو به پایینی که دائماً در حال فقیرتر شدن هستند، گروههایی که دستخوش خطر فروغلتیدن به طبقه ی پرولتاریا هستند، همچنان مستعد تأثیرپذیری از مبلّغ دینی هستند.

Max weber,The sociology of religion,trans by Fischofe.e, London,Methuen,p 101


  • آخرین ویرایش:شنبه 12 فروردین 1396
نظرات()   
   
شنبه 7 اسفند 1395  01:02 ب.ظ

کتاب «جامعه شناسی بدن»(نظریه های مدرن، پست مدرن و پساساختارگرایانه) اثر کیت کریگان را به تازگی انتشارات نقش و نگار با ترجمه محسن ناصری راد روانه بازار کتاب کرده است.نسخه لاتینی که من از کتاب دارم، منتشر شده در سال 2006 و از انتشارات SAGE است یعنی همان نسخه ی ترجمه شده توسط آقای ناصری راد.

نسخه لاتین کتاب این عنوان فرعی را با خود ندارد. یعنی: نظریه های مدرن، پست مدرن و پساساختارگرایانه) که پیام مهم و مرتبطی با خود دارد، در واقع افزوده ی مترجم محترم است. البته پذیرفتنی است که مترجم عنوانی فرعی به ترجمه بیفزاید اما انتخاب چنین عنوانی، توقع مطالب دیگری را هم به ذهن خواننده مبادر می کند که در کتاب دیده نمی شوند.

من در هنگام مطالعه ترجمه فارسی، متوجه برخی از جملات نشدم و لاجرم، نسخه لاتین را هم در کنار داشتم و به تکرار و برای فهم متن کتاب، به آن مراجعه می کردم. الان، درصدد نتیجه گیری یا داوری در مورد ترجمه ی فارسی کتاب نیستم اما بد نیست یک دو جمله از ترجمه آقای ناصری راد و اصل کتاب را مرور کنیم:

در بحث فوکو از تمدن و دیوانگی چنین آمده:

«توصیف فوکو از بدن پزشکینه که در کتاب پیدایش کینیک (1975) به طرزی جامع بررسی شده است، کاملا به این اثر اولیه ی او در باره ی بیماری روانی مرتبط است.مردمی که ما امروز آنان را بیماری روانی می دانیم، در قرون وسطی رستگاران یا دردمندان روحی بودند.». صفحه 91.

و حالا:

«توصیف فوکو از پزشکی شدن بدن که به طور جامع در زایش کلینیک (1975) بررسی شده، ارتباط نزدیکی به این اثر اولیه در حوزه ای درست هم ریشه با آن دارد: بیماری روحی. مردمی را که امروزه ما به عنوان بیمار روانی می شناسیم، در قرون وسطی از بعُد غیر جسمانی، متبرک شدگان یا پریشان خاطران نگریسته می شدند.». صفحه 46 متن لاتین.

غیرجسمانی را من معادل spiritually  گذاشته ام که با توجه به متن و همچنین با توجه به کلمه mental (روحی) که پیش از آن به کار رفته، معنایی در تقابل با بعد جسمانی را افاده می کند، چیزی که مربوط به وجه روحی و ماورایی بدن دارد و نه روان.

 


  • آخرین ویرایش:شنبه 7 اسفند 1395
نظرات()   
   
شنبه 8 آبان 1395  11:43 ب.ظ




« هر احساس شرمی از نظرگیرشدن فرد ناشی می شود؛ شرم وقتی پدید می آید که اگوی فرد اهمیت می یابد، وقتی که فرد پی ببرد که توجه گروه به او جلب شده است چه در واقع، چه در خیالش که از وجه دیگر آن توجه را بی مورد تلقی می کند».

این فقره از زیمل، روی دیگری از زندگی را نشان می دهد که در بُعد جامعه شناسی خُرد و به خصوص در جامعه شناسی زندگی روزمره در سالهای اخیر توجه جامعه شناسان را به خود جلب کرده است.مجموعه مقاله هایی از «گئورگ زیمل» را دکتر شاپور بهیان ترجمه و به واسطه انتشارات دنیای اقتصاد روانه بازار نشر کرده است. بهیان از فعالان و بلکه فعالترین جامعه شناسی است که دل در گرو جامعه شناسی ادبیات دارد.ترجمه ای که از «رمان تاریخی» لوکاچ کرده، به جز اهمیت محتوای کتاب، چهره ای دیگر از لوکاچ را به علاقه مندان جامعه شناسی رمان شناساند؛ هر چند پیش از این ترجمه، محمد جعفر پوینده در مجموعه مقاله های « جامعه شناسی ادبیات» چهره های مهم جامعه شناسی ادبیات را معرفی کرده بود، اما واقعیت این است که تا زمان ترجمه ی «رمان تاریخی»، لوکاچ را با «تاریخ و آگاهی طبقاتی» می شناختند و بس.

در کتاب«گئورگ زیمل» که با مقدمه ای از زیگفرید کراکاور آغاز شده، نگاه زیمل به حوزه ی زندگی روزمره و امور دم دستی گنجانده شده اند. عمدتا زیمل به واسطه ی فلسفه پول، کلان شهر و حیات ذهنی، دموکراتیزاسیون، غریبه و محتضران در میان علاقه مندان جامعه شناسی مدرن شناخته می شد اما در کتاب حاضر، مواردی چون مد، ماجراجو، فردگرایی، در و پل، دسته، خسیس و مسرف و... آمده اند که چهره ی دیگری از زیمل به عنوان جامعه شناسی فرهنگ را به خواننده معرفی می کند و نشان می دهد که زیمل را می توان جامعه شناس قرن جدید در شمار آورد.



  • آخرین ویرایش:شنبه 8 آبان 1395
نظرات()   
   
جمعه 2 مهر 1395  07:11 ب.ظ

جهان جدید که رو به مصرف گرایی نهاد، در ابتدا گمان می رفت تنها هویت افراد دستخوش دگرگونی بشود.نهایتِ مصرف گرایی در «جامعه مصرفی» آنگونه که بودریار تحلیل می کرد، فردیت یافتگی مبتنی بر مصرف بود و البته چنان که پیش از بودریار، وبلن هم در «طبقه تن آسا» اشاره کرده بود، این رویکرد در تحلیل، شقی بود در برابر تحلیل مارکسی از طبقۀ مبتنی بر وجه تولید. امروز اگر قرار است جایگاه طبقاتی فرد را تعیین کنید، به سبک زندگی مصرف گرایانه او دقت کنید نه به سهمش در تولید کالا یا خدمات آنچنان که مارکس می گفت. بازار مصرف اما تنها به هویت زایی فرد بسنده نکرد بلکه کل نظام اجتماعی را به مثابه یک ابژه تحت تسلط خود درآورد و نهادهایی چون آموزش را هم در هاضمۀ قوی خود خُرد کرد و بلعید. در ادامۀ تحلیل مصرف گرایانۀ جامعه شناسان از جامعۀ جدید، کسانی هم سخن از «تولید مصرف کننده» راندند. سخن شان در نقد نظام سرمایه داری بود که می کوشد هر فردی را به مثابه یک مصرف کنندۀ صرف تولید و تربیت کند.البته نقد جامعه شناسان پست مدرنیست هر چند واقعیت شاذی را عیان کرد اما کیست که نداند نظام سرمایه داری بدون توجه به اینگونه نقدها به راه خود می رود.

در ایران، بسیاری از جامعه شناسان سالهاست نسبت به مصرف زدگی در نظام آموزشی و تحصیلات تکمیلی( شیوه گزینش دانشجو یا دفاع از پایان نامه های سفارشی و توصیه ای و پولی) هشدار داردند اما نظام سیاسی و مدیران ارشد و سیاستگزاران آنچنان نسبت به دانش جامعه شناسی و جامعه شناسان مستقل و منتقد بی اعتنا و بی اعتماد هستند که آشکارا خاک به چشم حقیقت پاشیدند و بر اساس آمارهای غیرمستند و نادقیق، مرتب سخن از پیشرفت کمی و کیفی دانشگاهها راندند و به سادگی استادان خموش و صم و بکم خندیدند و در یک مورد چنان ناشیانه تاختن گرفتند که مدرک پروژه ضددموکراسی خود را هم از جیب وبر بیرون آوردند و به مخاطبان بنگاه بانگ و انگ نشان دادند.

اینها را آوردم تا به این مطلب برسم. سالهاست در دانشگاهها، دانشجویانی که بدون گذراندن یک کنکور جدی وارد دانشگاه شده اند، تفکیکی میان استادان انجام داده اند. یک سو استادانی که به پر کردن ورقه های امتحانی از نمره های بی حد و حصر مفتخر شده اند؛ و یک سو درصد کمی از استادانی که هنوز بر سر عهد و پیمان خویش با حوزۀ میمون علم و دانش هستند.

من البته هیچگاه فکر نمی کردم که این بیماری مهلک و مزمن به دانشگاه تهران یعنی دانشگاه مادر کشور هم رسیده باشد.

یکی از شاگردان محمدرضا شفیعی کدکنی در شماره اخیر ماهنامه اندیشه پویا (37) روایت تکان دهنده ای آورده است. امیدوارم این گزارش اجماعی ملی از سوی دلسوزان واقعی کشور را برانگیزد.

آورده که در گروه ادبیات دانشگاه تهران، دانشجویان ترم بالا، به دانشجویان ترم های پایین سفارش می کنند که با شفیعی کدکنی درس نگیرند چون استاد «بد نمره» و «سخت گیر» است.

شفیعی کدکنی جزء استادان مسلم ادب پارسی و از پژوهشگران معتبر این حوزه است. می دانید که آرزوهای بسیار کسان هم هست که کلاس درس ایشان را ببینند. اما مصرف زدگی و تولیدات بازار مصرف یعنی دانشجویان این روزها، از این دانش مجسم روی گردانند.تربیت چنین افرادی و دادن مدرک به چنین دانشجویانی ، ویران کردن کنام پلنگان و شیران است که بی شک، کار دانشوران و استادان فرهیخته و ایران دوست نیست.


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مهر 1395
نظرات()   
   
شنبه 6 شهریور 1395  03:39 ب.ظ

اخیرا فرصتی دست داد تا رمان «بخش سرطان» سولژنستین را بازخوانی کنم. از وجه روانی، نویسنده با توفیق بدون چون و چرایی توانسته روزگار تعدادی از انسانهای مبتلا به سرطان را به زیبایی توصیف کند و اعماق درون این جمع به علاوه پزشکان و پرستاران بخش سرطان را بکاود.در میان بیماران، هم آدم «آس و پاس» دیده می شود و هم صاحب منصبی که همۀ افتخاراتش را در عضو حزب بودن می داند و برترانگاری اش نسبت به بقیه لحظه ای ذهنش را رها نمی کند.بیمارستان نیز به مثابه یک ارگان یا بهتر بگویم یک بوروکراسی تصلیب شده قانون آهنینش را بر پزشک و بیمار اِعمال می کند. زمان وقوع رویدادهای رمان، دو سال پس از مرگ استالین است. گویی تنها دو سال پس از مرگ رهبر بزرگ، آن ابهت پوشالی فرو ریخته و مریدانش در تعجب هستند از اینکه چرا مطبوعات سخنی از آن رویداد یگانه قرن مرگ مرد سبیلوی ایلیاتی نمی رانند.توصیف سولژنستین نیز موفق شده تک ساحتی شدن زندگی پزشکانی را برابر چشم خواننده بگذارد. پزشکانی که در سلسله مراتب نظام سوسیالیستی تبدیل به پرولترهای ذهن و دست بسته ای شده اند تا تنها مجری اوامر و نواهی بالادستانی باشند که به مدد میزان سرسپردگی شان به حزب، توفیقات پزشکی به دست بیاورند.

من به عمد بازخوانی رمان را به درازا کشانیدم و هم زمان و نیز به مناسبتی، چندبار گذارم به سالن تزریق داروی شیمیایی به بیماران سرطانی در یک بیمارستان در شیراز افتاد. بخش سرطان سولژنستین به طور واقع این احساس را به خواننده تزریق می کند که گویی خودش نیز مبتلا به این بیماری است و دورۀ درمان را سپری می کند و دست کم همین یک موردِ انتقال این تجربه به خواننده یا خوانندگان برای موفقیت نویسنده کافی است هرچند این رمان، رمانی نبوده که در قد و قامت برندۀ جایزۀ نوبل باشد. به نظر می آید نوبلیست شدن سولژنستین تحت تأثیر سیاست بین المللی و واکنشی به عملکرد نظام سیاسی سوسیالیستی رفیق استالین بوده( مانند جایزۀ نوبل خانم عبادی در کشور خودمان)، اگر نه دیگر اثر این نویسنده یعنی « مجمع الجزایر گولاگ» سر و گردنی بالاتر از بخش سرطان است.


  • آخرین ویرایش:شنبه 6 شهریور 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 4 مرداد 1395  01:42 ب.ظ

جواب خوب

«از کارگری در محضر دادگاه پرسیدند مایل است به روش دنیوی سوگند بخورد یا به روش کلیسایی؟. جواب داد:

"من بیکار هستم".

اصلا در این گفته اش نشانی از حواس پرتی در میان نبود. او با این جواب خاطرنشان کرد که در وضعیتی به سر می برد که طرح چنین پرسش هایی و حتا دستور چنین دادگاهی، برای اش پشیزی ارزش ندارد.»

فیل؛داستانک های فلسفی برشت، ترجمه علی عبداللهی، نشر مشکی، 1393، ص 85


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 4 مرداد 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 28 تیر 1395  01:08 ب.ظ

این پرسش مهم فلسفی که «من که هستم؟»؛ یا چیستی من؛ یا کیستی من از جملۀ مهمترین پرسشی است که گریبان درصدی بسیار کم از انسان ها را می گیرد. شاید به تعبیر غزالی، بهتر آن باشد که مردم اصلا متوجه پرسش هایی از این قبیل نشوند و در «غفلت» به سر ببرند. این پرسش واقعا بنیان برانداز است.

در قرن بیستم به جز مباحثی که پیرامون «هستی و نیستی» شکل گرفت و بر غنای این بحث و پرسش قدیمی افزود، تلاش های آرنت هم درخور توجه و کنکاش است. آرنت در کتاب «حیات ذهن» این چنین سوال را طرح کرده:

«چگونه می شود که چیزی یا کسی از جمله خود من اصلا نمود پیدا می کند و چه چیزی باعث می شود که آن چیز یا کس به این صورت و شکل و نه به هیچ صورت و شکلی دیگر نمودار شود؟».(آرنت، ترجمه مسعود علیا، نشر ققنوس، ص 49).

به راستی چرا ما این گونه که هستیم نمود پیدا کرده ایم و نه به گونۀ دیگری؟. اگر امکان داشت که نمود خود را خود عیان کنیم به چه شکل و صورت دیگری نمود پیدا می کردیم؟؛ آنگاه زندگی ما چگونه بود؟؛ آن گاه دنیای درون ما چگونه بود؟؛ آن گاه مواجهۀ ما با دنیای بیرون چگونه بود؟.

این ممکن های ذهنی و این پرسش ها واقعا بنیان نمود فعلی انسان را دچار شک و چالش جدی می کند. چرا من این گونه که اینک هستم، نمود پیدا کرده ام؟.

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 28 تیر 1395
نظرات()   
   
جمعه 25 تیر 1395  11:29 ب.ظ

در غزلیات شمس تبریزیِ مولانا غزلی هست با این مطلع:

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

در این غزل، بیت دیگری هست که از زاویۀ روان شناسی امروزین قابل توجه جدی است. اگر تمامی دیگر بیت های غزل را نادیده بگیریم، همین دو بیت پیام غزل را به خواننده می رساند.بیت بالا از همان بیت هایی است که کسروی را به مخالفت با شاعران قدیم و جدید ایرانی برانگیخت. کسروی به طور نمادین حتی دست به کتاب سوزانی هم زد. مهم ترین دلیلی که علیه شاعرانی چون سعدی و حافظ و مولوی و خیام مطرح می کرد این بود که پیام مشترک مندرج در اشعار این شاعران، اشاعه و تبلیغ و مهم شمردن تنبلی و بیکاره گی و  علافی و  بی اعتنایی به کار ساختن دنیاست. وقتی فیتز جرالد ترجمه رباعیات خیام را منتشر کرد کسروی می پرسید  که غربیان وقتی اشعار خیام را می خوانند، چه دستگیرشان می شود غیر از تشویق به کناره گیری از جهان؟. به تعبیر کسروی، آدم بیکاری ترّهاتی بافته و دیگران را به می خواری و بیکاری دعوت کرده است.حالا، غربیانی که اهل جهد و جد و کوشش هستند، برای شان قابل فهم نیست که چون آغاز و انجام جهان قبلا رقم خورده و کوشش ما هم در تغییر نتیجۀ از پیش تعیین شده، تغییری به دست نمی دهد، پس زندگی را رها کنیم و خوش باشیم.کسروی در مورد خیام همین جبرباوری اش را بر نمی تافت کما اینکه سعدی را به چوب شاهدبازی آشکارش می نواخت. باری، مولوی را هم در زمرۀ کسانی می دانست که یاوه گفته اند و دچار توهماتی بوده اند که تأثیری بر زندگی فردی و جمعی ایرانیان نداشته؛ سهل است که ترویج روحیه جبرباوری و پاپس کشیدن از زندگی با تفکر صوفی گری را از اشکالات وارده بر این شاعران می دانست.به باور کسروی، در آثار هیچکدام از این شاعران، بهره ای از «آمیغ» ( حقیقت) وجود ندارد.

اما از داوری نه چندان بیراه کسروی که بگذریم، غزل مورد اشاره من غیر از پیرنگ جبرگرایی، نکته های درخور توجه دیگری هم دارد. به این بیت توجه کنید:

زندانی مرگ اند همه خلق یقین دان

محبوس تو را از تگ زندان نرهاند.

اینکه می گویم از زاویۀ روان شناسی می توان از آن بهره گرفت، در همین نیم بیت دومی نهفته است. این نکته را می توان ابزار تحلیل جامعوی یا سیاسی یا فرهنگی و به خصوص ایدئولوزیکی قرار داد.

در میان اصحاب اندیشه، بوده اند کسانی ( بسیار کسان هم) که مدعی بوده و هستند که راههای آزادی انسان را شناخته اند و می شناسند و به عنوان روشنفکر یا منورالفکرهای قدیمی، پیام آزادی را به ما مخابره کرده اند. در تاریخ معاصر از سیدجمال افغانی، آیت الله نایینی، تقی زاده، آیت الله طالقانی، بازرگان، مطهری،شایگان، شریعتی، سروش و... روشنفکران غیردینی یا سکولاری چون آرامش دوستدار، جواد طباطبایی، همه مدعی اند که راه های برون رفت کشور و به طریق اولی انسان ایرانی معاصر از پوستۀ سنت و ورودش به سپهر آزادی و توسعه یافتگی را شناخته اند و مخاطبان را به انتخاب آن راهها دعوت کرده و می کنند. وجه مشترک همۀ این اندیشوران، ایدئولوژی زدگی است در حالی که به صراحت یا به طور ضمنی برآنند که هم خود اسیر ایدئولوژی خاصی نیستند و هم اینکه تجویزهای دیگرانی به جز خودشان، چون بر بنیان ایدئولوژی قرار داشته یا دارد، ما را از مسیر اصلی دور افکنده است.

معنای واقعی سخن مولوی در همین است که کسانی که خود محبوس اند، نمی توانند بشارت آزادی بدهند و دیگران را از تگ زندان برهانند. آن کس که سودای آزادی دیگران را دارد، به طور منطقی خود باید آزاد باشد. شنیدن سخن آزادی از زبان انسان اسیر و دربند، مهمل و یاوه است و ایدئولوژی، خود از مهم ترین زندان های روزگار ماست. آیا انسان پای بند ایدئولوژی یا مبدع و مبلغ آن، می تواند اسیران دیگر را آزاد کند؟. بی شک ممکن نیست و به تعبیر مولوی: محبوس تو را از تگ زندان نرهاند.


  • آخرین ویرایش:جمعه 25 تیر 1395
نظرات()   
   
جمعه 25 تیر 1395  07:30 ب.ظ

« در این دوره از وکلایی چند سلب مسئولیت شد: جواد امامی، اسماعیل عراقی، اعتمادزاده و رضای رفیع [ که همه از طرفداران قدیمی رضاه شاه بودند[ [و بدین ترتیب به زندان افتادند]. کسی اسم شاه را بر زبان می آورد یقه اش را می چسبیدند که منظورت چه بود و گاهی هر محمل که می خواستند به آن می بستند و راه دخلی برای مأمورین بود...کار به جایی کشید که شاه طالب ایمان به خودش است... و کلمۀ شاه، خدا، میهن شاهد مدعا.».

خاطرات و خطرات، مخبرالسلطنه هدایت در: همایون کاتوزیان، هشت مقاله در تاریخ و ادب معاصر، نشر مرکز، چ سوم، 1392، ص222


  • آخرین ویرایش:جمعه 25 تیر 1395
نظرات()   
   
چهارشنبه 16 تیر 1395  05:24 ب.ظ

هر طرفی و قصه‌ای ورچه که پوشم آستین

پرده ی راز کی شود دامن چاک چاک را

امیرخسرو دهلوی

 

چراغانی اول شب در کنار دیگر نشانه ها، نشان از مدرن شدن شهر می داد.  پیش از در افکندن صدای اذان در یک غروب بسیار گرم، درهای رستوران ها، کافی شاپ ها و اغذیه فروشی های سنتی و فست فودها به روی مشتریان گشوده می شد.این که بسیاری از مشتریان، بدون ملاحظۀ دیگران چه روزه داران و چه مأموران مخفی آب یا نوشابه می نوشیدند، سیگاری روشن می کردند یا جوانان و نوجوانان عاشق، دلبردگی های شان را آسوده خاطر با خنده های بلند و گاهی هم با بوسیدن های خفیف یا دست در کمر گرفتن های صمیمی عیان می کردند، حکایتی بود از گرایش به دین داری در شهری که مدرنیته ( دست کم در ظاهر) به تاخت، بازمانده های سنت اش را منهدم می کرد؛ شهری شهره به دارا بودن رتبۀ سومین مذهبی در کشور. بعد از اذان بود که زندگی چهرۀ واقعی خود را به رهگذران نشان می داد. ترافیک شهری شلوغ تر و پر ترددتر، پیاده روها از ازدحام عابران تنگ تر،صداهای فروشندگان کنار خیابان رساتر؛ و گویی زندگی ای از سر گرفته می شد پس از زلزله ای یا طاعونی یا «کوری» ای از جنس کوری ساراماگو. این جنب و جوش تا دو سه ساعتی پس از نیمه شب ادامه داشت.

ساعت 23، شنبه، 12 تیر ماه 1395، شیراز، فلکه گاز.

غذاخوری و فست فود «مک دونالد» بعد از چند ساعت ارائۀ سرویس هنوز هم شلوغیِ دور از انتظاری داشت.سالن که جای نشستن نداشت پس بخشی از پیاده رو را میز و صندلی چیده بودند؛ با این وجود مشتریان بسیاری با فیش های غذا منتظر خالی شدن جا بودند. همین صحنه علائم بسیاری از بی توفیقی ایدئولوژی تبلیغ شده در چند دهه اخیر را نشان می دهد: از دایر شدن غیررسمی شعبۀ مک دونالد به عنوان یکی از پیشگامان جهانی سازی امریکایی، سطح دینداری نسل های پس از انقلاب اسلامی، فرهنگ رعایت حقوق شهروندی توسط مغازه داران تا میزان موفقیت مبارزه با فرهنگ امریکایی و مقابله با اشاعۀ آن.

یکی از میزهای پیاده رو خالی که شد، پیش از همه مردی به حدود 65 ساله خودش را روی یکی از صندلی ها جا داد.پاکت پلاستیکی دسته داری در دست داشت. بر خلاف معمول، گارسون ها توجهی به روفتن غذای اضافی نشان ندادند. مرد، گرسنه تر از آن بود که به شرمِ مقتضیِ عمر رفته اش فکر کند یا متوجه چشم هایِ مترصدِ اطرافش باشد. با ولعی وصف نشدنی، ته ماندۀ غذا را با چنان سرعتی  بلعید که کمتر از پنج دقیقه از شر گرسنگی رهید و آرام گرفت. سپس، باقی ماندۀ نوشابه را سر کشید و تتمۀ غذا را در پاکت همراهش ریخت.غریزۀ بقا چنان مرد را در خود پیچیده بود که مانند همۀ ما در چنین موقعیت هایی، وجود اجتماع را نفی می کرد یا نادیده می انگاشت.البته، این صحنه، تنها یک از میلیون هایی است که سال ها چنان تکرار شده که خصوصیت غیر طبیعی بودنش زایل  شده و به درجه ای از پذیرش اجتماعی رسیده که اکثر مردم فکر می کنند اصلا جزئی جدانشدنی و ملزوم از زندگی اجتماعی است.

مرد، از صدقۀ فعالیت غذاخوری مک دونالد و مشتریانی که اصرار داشتند خود را بخشی از طبقۀ متوسط شهرنشین معرفی کنند، با شکم سیر و با آرامش راهش را از میان جمعیتِ منتظر گشود و رفت.

من روزنامه شرق را ورق می زدم. تیتر و سوتیترهای آن شماره نوشته این ها بودند:

-        کدهای کشفِ رمز نشدۀ مرتضوی

-        استعفای انتحاری مدیران بانکی

-        واکنش عارف به فیش های حقوقی

-        اگر پول آقایی کند باید فاتحۀ توسعه را خواند

-        برخورد با افراد فاسد...

چیزی چون رشتۀ تسبیح، فروپاشی شخصیت انسانی مردِ مسن را با این عنوان ها به هم متصل می کند.شاید مفهوم اشرف مخلوقات، شاید حقوق انسانی و شهروندی؛ شاید آزمودن های سیاست های آزموده شده و زیان آور و شاید زوال یک ایدئولوژی همه جانبه خواه.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 16 تیر 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 14 تیر 1395  12:28 ب.ظ

«به سرعت فهمیدم دردی که پس از آن لحظه ای آرامش می رسد، آن قدر شدید است که زیر پایم خالی می شود. به این ترتیب روی تخت دراز کشیدم و به دور و برم که به اندازه ی کافی امکان خیال پردازی در اختیارم می گذاشت، نگاه کردم. کنارم پاتختی بود که فسون اوائل ساعتش را با دقت روی آن می گذاشت. یک ته سیگار در جا سیگاری که از هفته ی پیش[مانده بود و]  می دانستم مال فسون است. آن را در دست گرفتم و بوی سوختگی اش را به مشام کشیدم. لای لبهایم گذاشتم. نزدیک بود روشنش کنم و تا ته بکشم.( در ذهن مجسم می کردم که من آن ته سیگار لای لبهای فسونم). اما به این ترتیب از بین می رفت.مثل پرستاری که با مهربانی زخمی را پانسمان می کند ته سیگار را که جای لبهای فسون بر آن بود بر گونه، زیر چشم، پیشانی و گردنم کشیدم و در جلوی چشمانم دنیایی زیبا، تصاویری از بهشت ظاهر گشت...».

موزه ی بی گناهی، اورهان پاموک، ترجمه گلناز غبرایی، انتشارات فروغ، آلمان، 2013، ص 126


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 16 تیر 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 24 خرداد 1395  01:18 ق.ظ

یک. جلال الدین بلخی را در میان عرفای اسلامی می توان شخصیتی متفاوت با دیگر عارفان و شاعران شرقی - اسلامی نامید.در نوشتاری بدون نام نویسنده که احتمالن حدود سال1357  نوشته و منتسب به احسان طبری شده، مولانا را هگل شرق نامیده.مولوی شخصیتی است جمع اضداد.

افلاکی در مناقب العارفین روایت می کند که روزی مولانا در حلقۀ دوست داران و مریدانش نشسته بود. فرزندش، بها ولد، با اظهار شادمانی گفت روزگار مسرت بخشی است از این زاویه که مخالفان و قدرت داران، چون سده های پیشین، عارفان و مردان حق را آزار نمی دهند و مانند حلاج بر دار نمی کنند.مولانا در پاسخ نکته نغزی گفته که برای شناخت شخصیتش وافی به مقصود است. گفت: ما با آنها ( شیوخ و عارفان پیشین) متفاوتیم؛ چون مقام آنان مقام عاشقی بود و مقام ما مقام معشوقی است؛ از این جهت است که مورد ایذاء و آزار قرار نگرفتیم.احساسش این بود که به تعبیر عارفان، حضرت دوست بر او عاشق شده و نه او بر حضرت دوست.

در سرودن شعر هم به تکرار- به خصوص در دیوان غرل های شمس تبریزی گفته که شعر گفتن در اختیار من نیست. گویی کسی در درونم نشسته و حکم به سرودن می کند.

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی/ گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم.

این تعلق شدید به شاعری در حالی است که به گفتۀ مرحوم زرین کوب و به نقل از «فیه ما فیه»، جلال الدین پیش از ملاقات با شمس تبریزی، شعر سرودن را چنان مذموم و چندش آور می دانسته که تشبیه اش کرده به دست در شکنبه گوسفند کردن.

در غزل دیگری می گوید که شعرم خوراک فرشتگان است و اگر نسرایم، فرشتگان از گرسنگی می میرند.

سخنم خور فرشته است من اگر سخن نگویم / ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی

 و باز:

گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست / که تعبیه است دو صد گلشکر در آن احسان

کوتاه سخن اینکه گویی مولوی مهار سخن را در دست نداشته، بلکه سخن بر او حکم می رانده است.

دو. در میان نامداران ادبیات داستانی غرب، به نظر برخی از مفسرین آثارش، کافکا هم از چنین خصلتی بهره مند بوده است. اخیرن، سیاوش جمادی کتابی روانه بازار کرده به نام : « سیری در جهان کافکا».

جمادی با شواهد بسیاری که در آثار کافکا بازجُسته ( به خصوص با دقت در نامه های کافکا به میلنا و نامۀ مشهوری که به پدرش نوشته)، نشان می دهد که نوشتن، در دست و به اختیار کافکا نبوده است. ادبیات بر او حکم می کرده و به تعبیر دقیق تر، سوژه و ابژه جابجا شده اند.این خصیصه را نمی توان مثلن به پروست یا ویرجینیا وولف یا تولستوی نسبت داد. همۀ این نویسندگان، امیران کلام بودند. کلام و کلمه در دست شان و تحت اختیارشان بوده و از این همه، تنها کافکا را می توان استثنا گرفت که از این بخت برخوردار بوده که « هر چه آن خسرو کند شیرین کند».

این اشتراک کاراکتر شخصیت ادبیاتی بین مولانای 700 سال پیش و کافکای امروزی، نشان می دهد ( با قبول همۀ تفاوتهای تاریخی و فکری و فرهنگی و دردمندی و...) که این بزرگان تبار و نیایی مشترک دارند و « بی مزاج آب و گل نسل «هم»اند».

مطالعۀ کتاب جمادی را به دانشجویان علاقه مندِ به کافکا توصیه می کنم.

 

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 24 خرداد 1395
نظرات()   
   
جمعه 14 خرداد 1395  02:24 ب.ظ

من دل سپردۀ بنیامین هستم. اصلن زندگی این مرد، یک تاریخ است. آدمی در اوج جوشش فکری با مرگی از سر ناچاری در میان سالی.. زندگی اش با جنگ دوم مقارن می شود. از همسرش جدا می شود. زمانه چنان می گردد تا همسر سابقش بنیامین مفلوک را در پناه خود بگیرد و او را چندماه به آپارتمان خود ببرد با این امید که والتر فقط بنویسید. این زن، از بی نظیران تاریخ است که عاری و خالی از کینه بوده. بنیامین در به دری فراوان دید. در نهایت هم در کوه های پیرنه فرانسه برای اینکه به چنگ آدمکشان فاشیسم نیفتد، با مرفین خود را کشت.

به جز جذابیتی که زندگی او دارد، تفکرش هم منحصر به فرد است. این که می گویم دل به والتر سپرده ام، دلیل دارد. والتر در همان اطراف ما، چیزهایی را می بیند که ما نمی بینیم. این نوع نگاه کردن به جهان است که بزرگی اش را نشان می دهد. چیزی که در میان اهالی ایرانی نمی شود  دید. خیام و اندکی حلاج را که استثنا کنیم، نمی شود گفت نگاه های متفکران و ادیبان و شاعران ایران با هم تفاوت دارند. همه زیر خیمه دین، مکرر در مکرر گفته اند از انوری و عسجدی و عنصری تا سعدی و حافظ و مولوی و ملاصدرا و ملا محسن فیض کاشانی تا این معاصران ما.

بزرگی و ستایش بنیامین و امثال او در نوع نگاه متفاوتی است که به جهان آدم ها دارند و خواننده را در این ذوق مستی شریک می کنند. این روزها  کتابی با عنوان « دهلیزهای رستگاری» (با ترجمه صابر دشت آرا، نشر چشمه، که خودِ بنیامین از این دهلیزها بهره ای نبرد) به بازار عرضه شده است. من صلاحیت چندوچون در مورد ترجمه را ندارم اما نمی شود کتاب را در آستین گرفت و به بزرگی والتر اعتراف نکرد. بخوانید از بخشی از کتاب با عنوان : رنگین کمان: گفت و گویی در باب خیال.

«مارگارت: آنچه من در خواب دیدم، دقیقا چیزی شبیه همین بود؛ هیچ چیز نبودم مگر بینایی. تمامی حواس دیگر را از یاد برده بودم، همه ی آنها ناپدید شده بودند. و  آن خودِ نقدا موجودِ من هم جز هیچ نبود؛ دیگر آن فاهمه ای نبودم که به یاری تصاویرِ منتقل شده از رهگذر حواس، به استنتاج اشیا و امور می نشیند. آنجا نه یک بیننده، که نفس بینایی بودم و بس. و آنچه می دیدم، گئورگ، اشیا نبود، تنها رنگ بود و رنگ. و در چنین منظره ای، خود من هم به رنگ در آمده بودم». ص 124.

 


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 خرداد 1395
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 خرداد 1395  08:02 ب.ظ

نیچه به دختر جوان روسی به نام «لوفان سالومه» علاقه مند بود. اگر سالومه پاسخ مثبتی به عشق نیچه می داد، شاید زندگی نیچه به گونه ای دیگر رقم می خورد و از تندی بیانش می کاست. نیچه از سوی دختر محبوبش نیز فهمیده نمی شود. او می گوید در مغز نیچه افکار تند و اندیشه های غریب و نامأنوسی می لولند که برای راه عادی زندگی کردن خطرناک است. پس از این نیچه در تنهایی مفرطی مچاله می شود و طی نامه ای می نویسد: خیالبافی های من به حال شما چه فرقی می کند؟. حتی حقیقت گویی های من برای شما اهمیتی نداشته است. دلم می خواهد به این فکر کنید که من دیوانه ای دچار سردرد هستم که از زور تنهایی به جنون مبتلا شده ام

جی پی استرن – نیچه،عزت الله فولادوند، طرح نو، 56

 



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 خرداد 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 2 خرداد 1395  04:05 ب.ظ

خاطرات شخصی و خانوادگی بسیاری از بزرگان فکری( شاعر و ادیب و نویسنده) و سیاسی در جهان منتشر شده اند. آفتابی شدن زندگی خصوصی این بزرگان در واقع، به تحلیل آثار فکری یا رفتارهایی از آنان می پردازد که بر سرنوشت دیگران تأثیر عمیق و مانذگاری نهاده است. اینکه هایدگر چگونه با نازی ها از در دوستی درآمد و چه بر او گذشت که استاد پیشین خود (هوسرل) را از دانشگاه فرایبورگ اخراج کرد؛ یا در روابط عاشقانه اش با آرنت، چگونه مرز اخلاق را پشت سر گذاشت ( تا جایی که آرنت در نوشتاری او را روباه بزرگ می نامد) و چگونه همۀ این حوادث بر فلسفۀ بزرگترین فیلسوف قرن 20 و بنا بر برخی نظرات، بزرگترین فیلسوف پساافلاطونی تأثیر گذاشتند، به تحلیل و گره گشایی از فلسفۀ پر گره او کمک بسیار می کند.

در مورد ادیبی چون گورکی هم حکایت از این قرار است. بعید است کسی دو دوزی های گورکی در صحنۀ عمومی و پشت پرده با استالین را بخواند و بداند، و در بزرگی او شک نکند. چاپ و انتشار زندگی این نویسنده، آشکار می کند که او می توانست در موارد زیادی، از ستمگری و خونخواری استالین بر نویسندگان و شاعران معاصر خود جلوگیری کند و حداقل این که در برملا کردن آدم کشی های استالین و شکنجه گران او در زیرزمین ها و اردوگاههای کار اجباری مؤثر باشد و سیاستمدارن و افکار عمومی جهان را به کمک مردم روس فرا بخواند، اما با طمع کاری در شهرتی که استالین برایش دست و پا کرده بود؛ و در پذیرش کمک های مالی و امکانات دست و دل بازانۀ رفیق بزرگ، سیه روی تاریخ شد. همان زمان که استالین جشن پنجاهمین سال نویسندگی گورکی را تدارک می دید و کشور شوراها را چراغانی می کرد، بسیاری از همکاران گورکی یا در فقر و فلاکت زندگی می کردند، یا زیر شکنجه تاریخ را به درازایی ناگفتنی می دیدند و دریغ از اینکه گورکی، یک بار هم جام شرابش را در حضور استالین به یاد آنان بالا ببرد.

در کشور ما، نزدیک به 40 سال از مرگ مرحوم علی شریعتی می گذرد. چون شریعتی زمینه ساز مهم انقلاب اسلامی بود ( و در واقع بدون حضور او یا انقلاب اتفاق نمی افتاد یا سالهایی به عقب می افتاد)، بنا بر این، تفکر و عملکرد سیاسی و اجتماعی اش بر سرنوشت فردی و جمعی همۀ ایرانیان معاصر تأثیر گذار بوده است.

در همین روزها، همسر مرحوم شریعتی، مجموعه نامه هایش را منتشر کرده است: « برسد به دست پوران عزیزم».

خواننده، لابد می پندارد که غیر از جذاب بودنِ پشتِ پردۀ زندگی این نویسنده خوش قریحه و قلم، می توان بخشی از افکار ناگفته و نانوشتۀ او را هم خواند و در تحلیل تفکر او تواناتر شد. اما اینگونه نیست. غیر از وجه «مردسالاری» شریعتی که خودِ پوران هم در مصاحبه ای ( اندیشه پویا، شماره34، اردی بهشت 1395) به آن اشاره ای گذرا داشته، معلوم نیست هدف از انتشار این نامه های خصوصی چه بوده است؟. در حالی که اندیشه و تفکر اجتماعی یا کویری یا سیاسی شریعتی حاشا که به پای یزرگانی چون هایدگر یا سارتر برسد. گویی، زندگی خصوصی و خانوادگی روشنفکران جهان غیر غربی( از نوع اسلامی - ایرانی) مانند تفکر آنان چندان عمق و انتهای لایه به لایه ای ندارد. واقعا، هدف از نشر این نامه ها چه می تواند باشد در حالی که مهر تفکر شریعتی بر تاریخ معاصر ایران حک شده و زدودنی نیست؛ هم چنان که از زندگی ما هم زدوده نمی شود.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 خرداد 1395
نظرات()   
   

فدوی ملطی داگلاس[۱] / مترجمان: سپیده برزو و صدیقه بختیاری

شهرزاد، زنی که تاروپود قصه‌های هزارو یک‌‌شب را می‌تند، شه‌بانوی راویان غرب و شرق، از روزگاران دور نماد داستان‌گویی بوده است. چیرگی او بر کلمات و توانایی ادراک‌شده و آگاهانه‌ی او در لگام‌زدن بر سخن، رشک نویسند‌گان مرد را از ادگار آلن پو تا جان بارت برانگیخته است.[۱]

 ریموند جین در رمان دلپذیر و بسیار زیرکانه‌ی خود به نام خواننده، ( اکنون نیز در یک فیلم) میل جنسی و ادبی، اغواگری زنانه و داستان‌سرایی را در هم می‌‌آمیزد. قهرمان جذاب او، همچون یک شهرزاد امروزی و مدرن، متون را برای جمعی از  شنوندگانی روایت می‌کند( در حقیقت با صدای بلند می‌خواند) که بی‌درنگ ادبیات و سکسوالیته را در هم می‌آمیزند. آنچه بیش از هر چیز قهرمان زن فرانسوی قرن بیستم را از سلف عرب پارسی خود متمایز می‌کند، بی‌بهر‌گی او از قدرت کنترل و تسلط است. میل گرداگرد زن می‌چرخد، حال آنکه او به سختی قادر به مهار آن است.[۲] در مقابل، آنچه در شهرزاد به وضوح به چشم می‌آید، استادی او در چنین مهارکردنی است. اوست که عنان رابطه‌ی میان میل جنسی و متن را، دست کم تا جایی، در دست دارد.

شهرزادی را که در ادامه مورد واکاوی قرار خواهیم داد، یک موجود جنسی نیز هست که کلام ( و مردان ) را از رهگذر بدن خود به کار می‌گیرد. همین بدن است که،  وقتی خشونت مردانه با سکسوالیته‌ی [جنسیت] او تلاقی می‌کند، به وی رخصت سخن‌وری می‌دهد، سکسوالیته‌ای که به واسطه‌ی بدن و کلمات‌اش شکل می‌گیرد. شهرزاد در عین حال روایت را برای هدایت دوباره‌ی میل جنسی و همچنین سکسوالیته به کار می‌برد.

داستان قالب[۳] [داستان در داستان] هزار و یک شب یعنی در اصطلاح معمول، مقدمه و مؤخره‌ی اثر  بی‌شک یکی از قوی‌ترین روایت‌ها در ادبیات جهان است. داستان‌های تودرتوی هزارویک‌شب جذابیت خود را تنها از آمیزش ساده‌ی رابطه‌ی جنسی و خشونت به دست نمی‌آورد، بلکه این جذبه از رابطه‌ی منحصر‌به‌فردی سرچشمه می‌گیرد که میان میلِ جنسی و میلِ روایی ایجاد می‌شود.

 منتقدان بسیاری در بابِ الف لیله و لیله قلم فرسوده‌اند (شاید ” هزار و یک” اغراق نباشد) و در بسیاری از نقدها به داستان قالب اشارت رفته است. اغلب تفاسیر به دو مکتب تقسیم می‌شوند: مکتب تعویق اندازی[۴] از یک‌سو و مکتب التیام‌بخشی از سوی دیگر. از منظر شهرزاد، داستان قالب، همچون دیگر کنش‌های تعویق‌اندازی یا نجات‌بخشیِ روایت در کالبد خود هزار و یک شب به تکنیکِ ” تعویق اندازی” بدل می‌شود. به نقل از میا گرهارت، «شهرزاد با نقل یک داستان در پی داستانی دیگر زمان می‌خرد تا اینکه سرانجام پیروز می‌شود». همچنین برونو بتلهایم یادآور می‌شود که «رهایی از مرگ از رهگذر نقل قصه‌های جن و پری بن مایه‌ای است که آغازگر زنجیره‌ی رویدادها است».[۵] اما  بتلهایم  نماینده‌ی، به واقع شاید بهترین نماینده‌ی، مکتب التیام‌بخشی است. برای نقدی روانکاوانه، دو قهرمان اصلی وجود دارد؛ شهریار و شهرزاد. شهرزاد اگو است درحالیکه همتای مرد او زیر سلطه‌ی نهاد است و تمام متن به مثابه‌ی «انسجام شخصیت شاه عمل می‌کند».[۶] یکپارچگی شخصیت، در حال حاضر در قالب واژگان یونگی بیان می‌شود، محور بحث جروم کلینتون نیز می‌باشد.[۷] براهین و استدلال‌های تفسیریِ تعویق‌اندازی و التیام‌بخشی آشکارا در ارتباط با یکدیگر قرار می‌گیرند.

توجه به میل نوع متفاوتی از رویکرد به داستان قالب است که در برخی نقدهای اخیر فرانسوی  تجسم می‌یابد. آندره میکل میل را در پیوند با شهرزاد پیش می‌کشد.[۸] اما پیوند دادن شهرزاد به میل بی‌شک در اثر جمال الدین بن شیخ[۹] بیش از هر چیز آشکار است. از دیدگاه او شهرزاد قصه‌گویِ چیره‌دست تمام وجود میل[۱۰] را بازنمایی می‌کند .[۱۱] شاید این ادگار وبر باشد که در اثر خود به نام  سرّ هزار و یک شب، بیشترین رویکرد روانکاوانه را به کار می‌گیرد: سخن ممنوع شهرزاد[۱۲] ( که علی رغم عنوان تا حدی سینمایی و جلد وسوسه آمیز آن به خواندنش می‌ارزد) جایگاه میل را در این متن کلاسیک ادبیات جهان مورد واکاوی قرار می‌دهد.[۱۳] با این وجود، اینجا  مجدداً بسیاری از استراتژی‌های متنی مورد غفلت واقع شدند. همان گونه که خود شهرزاد نیز،که در واقع به خودِ تجسمِ سخن  بدل می‌شود، فرودست تلقی می‌‌گردد ( عنوان یک فصل کتاب ” شهرزاد یا سخن[۱۴] ا

ادامه در http://problematicaa.com/shahrzadnarration-and-desire/


  • آخرین ویرایش:شنبه 1 خرداد 1395
نظرات()   
   
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395  12:47 ب.ظ

یادداشت «راززدایی و زنان» دو نظر از خوانندگان محترم را دریافت کرده و پاسخ به آنها هرچند مجال و البته حوصلۀ بیشتری می طلبد اما لازم است:

یک. در پاسخ به آقای احمدی؛ باری موافق هستم که جامعۀ ما در شرایط آنومیکی به سر می برد و برون رفت از این شرایط نیاز به مدیریت تخصصی دارد و نیک می دانید که تخصص در رتبه بندی انتخاب و انتصاب مسئولین واجد اهمیت چندانی نیست.

از آغاز مشروطیت تا اینک، ما جامعۀ درحال گذار محسوب می شویم. سهل است که می توان امروز خود را با زمانۀ فردوسی و خیام و سعدی و مولانا و سپس حافظ مقایسه کنیم تا ببینیم که در فنداسیون ساختارهای کلان و خرد تحول یا حتی تغییری رخ نداده است.منظور من از «در حال گذار»، تغییراتی است ( با تأکید بر  مفهوم تغییر) که در اثر  ورود بالاجبار فرآورده ها و تولیدات تکنولوژیکی به وجود آمده است. در عهد مشروطیت، ملا علی کنی، فرانسوی ها(یعنی اجنبی ها) را نکوهش می کرد که به جای رها کردن ریش و تراشیدن سبیل بر خلاف مسلمانان عمل می کنند؛ یعنی ریش را می تراشند و سبیل را وا می گذارند و به همین دلیل ساده، اجنبی هایی بودند که ارتباط با آنها حرام می بود . محض مقایسه نگاه کنید به واکنش و داوری هم تباران ملای کنی و نیز رأی روشنفکر دینی مشهور و معتبری چون دکتر سروش در مورد ملاقات فائزه هاشمی با یکی از زنان زندانی یهودی.

خلاصه اینکه فکر می کنم یکی از کلیدهای اِعمال تغییر، به روز کردن قانون اساسی است.

دو. در پاسخ به خانم ستاره؛ گفته اند که مرور خاطرات را به روان شناسان بسپاریم. سمعن و طاعتن. اما توجه کنید که خاطرات وقتی مرتبط است با شخص دیگری، یعنی اینکه از حوزۀ فردی بیرون آمده و حاصل کنشی است که در ارتباط با دیگران خلق شده. خودتان اشاره داشتید که حمایت های اجتماعی از آقایان باعث شده تا به سادگی بیشتری بتوانند از ذهن و ضمیر خویش خاطره زدایی کنند. به نظر شما وقتی سخن از حمایت های اجتماعی می رانید، گوشزد نمی کنید که هم حامی و هم حمایت شده در ارتباطی هستند که فردی نیست؟.

دیگر آنکه بحث ما الزامن جنسیتی است؛ چرا که سخن گفتن از زن یا مرد یا هر دو، بالاخره نسبتی با یکی از اینها می یابد و در نتیجه جنسیتی می شود بدون تأکید بر / هواداری از یکی از آنها.

اما... و صد اما، مشاهدات نشان می دهند که زنان در شرایط جدیدی که قرار گرفته اند، اقدام به این کنش (به یاد بیاورید کدام کنش را!!) را چنان در پیش گرفته اند که پیش از همه، خانواده ها را هدف قرار داده و من به این رابطۀ عاشقانه گی که جامعه نام «خیانت» به آن داده، به مثابه آسیب اجتماعی ای نگاه می کنم که بدون شک، آسیب های دیگری را به متن جامعه تزریق می کند. به علاوه، زن بودن، به زن بودنی است که حاصل جمع خصوصیات بسیاری از جمله اعتماد است برای قرار گرفتن در مقام معشوق یا مادر یا همسر یا معلم یا مشاور یا...؛ و روند رو به رشد موردِ بحث، آیا به این جایگاه ها آسیبی وارد نمی کند؟.سخن من این بود که در گذشته، با وجود خیانت مردان در روابط زناشویی یا روابط عاشقانۀ پیدا و پنهان، اختلال در همۀ انواع آن روابط، به علت پذیرشش از سوی زنان، چنان آسیبهایی به وجود نمی آورد که خیانت زنانه امروزه به بار آورده و خوشبختانه، تجربه های روان شناسان و مشاوران روانی، مؤید این ادعا هستند.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 28 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  05:40 ب.ظ

یک. یکی از مفاهیم مهم جامعه شناسی وبر «راز زدایی» یا «افسون زدایی»(Demythtification) از جامعۀ مدرن است. جهان جدید، جهان راز زدایی شده است بر خلاف جهان سنتی که زیر سیطرۀ رازها و خرافات و گره های نگشوده قرار داشت. این حکم عام وبر بر کنش متقابل انسانی هم مؤثر و نافذ است. بسیاری از روابط انسانی که پیش از این جزء «راز» و «تابو» قرار داشتند،هم عنان با تحولات عمیق و شتابناک، از پرده برون افتادند گویی ذات این روابط هم منتظر چنین مجالی بودند تا از گره بودگی بیرون بیایند؛ چون پری رو که تاب مستوری ندارد. به جز از محرم افتادگی بخشی از کنش های میان انسان ها، این روابط از یک سویه بودن هم خارج شدند.به طور مصداقی، در نظر بیاورید روابط میان زن و مرد در چارچوب خانواده را که پیش از این یک سویه و اقتداری بودند. به این معنا که زنان در جوامع سنتی، بیشتر از آن که سوژه باشند، ابژه ای بودند زیر حاکمیت و فرمانروایی مردان. سلطه از آنِ مرد بود و عناصر فرهنگی به زنان آموخته بودند که جایگاه خود را بشناسند و در هر صورت تسلیم اوامر و نواهی ساختار جامعۀ مردسالار باشند. غیر از روابط رسمی و شرعی شده مانند عقد عهد زناشویی، در روابط عاشقانه پنهانی و آشکار و آزاد هم این روند وجود داشت. تنها در ادبیات عاشقانه ای که آن هم تولید مردان ادیب بود، زنان تا حدودی از سلطۀ مرد رها می شدند و  به خاطر داشتن قدرت جنسیِ بدون جایگزین، مهاری به مرد می زدند و در آن اقلیم فرمانروایی می کردند.این گونه بود که زن مظهر ناز می شد و مرد مظهر نیاز؛ و آن که باید به رنج و تعب می افتاد تا رضایت معشوق را جلب کند، مردِ عاشق پیشه بود.به عنوان یک نمونه به این بیت حافظ فکر کنید:

چون شوم خاک رهش، دامن بیفشاند ز من

ور بگویم رو بگردان، رو بگرداند ز من!.

هم در ادبیات عاشقانۀ ایران و هم در ادبیات عاشقانۀ اعراب، از این نمونه خاکساری و اظهار عجز و لابه از سوی عاشق که مرد باشد در پیشگاه معشوق، فراوان هست.

دو.  می گفت که: ده سالی می شد که عهد دوستی بسته بودیم. بدون هیچ تصمیم قبلی، عاشق شدیم؛ دو روح  موافق و مواثق؛ دل داده و سرسپرده؛ این یک اسیر دلبردگی آن یکی و آن یکی حیات و مماتش همه این یکی، و با همۀ افت و خیزها، روزگار شیرین و نوشینی داشتیم. هر چند، عاشقیِ من و معشوقیِ  یار، ممنوع بود و ملامت دیگران را در پی داشت؛ اما به خصوص، معشوقه ام، « مردی» می کرد و شعلۀ این عشق را فروزان نگه می داشت. نه که این ممنوعیت در مورد او شدیدتر بود، پس پذیرفته بودیم که چارچوب رسمی و عرفی را بشکنیم و به احساس و عاطفه خود وفا کنیم؛ هرچند از نگاه دیگران، تابوشکنی و بدنامی و خیانت بود.این هم بود که حس حسادت در مقام معشوق، آن چنان شدت داشت که به هر راهی می خواست تا از آنِ او باشم و بس. همین شد که تنهایی را به من تحمیل کرد. چنان او را بزرگ کرده بودم در دل و دیدۀ خود که هیچکس را نمی دیدم و چنان در اعتماد به او ییش رفتم که حجت موجه ام بود و زمان گذشت و گذشت... تا راز خیانتش بر من آشکار شد و از آنجا که نیازمند  چیزکی هم بود، معاشقه را به معامله فروخت و تن و روح خود را تسلیم چیزی از جنس پول کرد».

این نقل قول، چکیده تجربۀ یک هم سفر است در همین روزهای نزدیک. همین است که می گویم جهان که از سنتی بودن بیرون آمد، «زنانه» هم شد. به خصوص همین فقرۀ اخیر که همسفر من با نام خیانت آن را می شناسد.(همین امروز کسی از مسئولین، آمار 23 درصدی طلاق را اعلام کرد و البته آمارهای پیشین هم نشان می دهند که یکی از عوامل طلاق، خیانت است؛ عاملی که در جهان قدیم ، بیشتر مردانه بود و البته مورد پذیرش زنان).

این عامل در روزگارِ در حالِ گذارِ ما مردانه زنانه شده. بیم دارم که فرداروز کاملا زنانه شود؛ و بیم دارم که توأم با تخریب بنیان خانواده، بنیان عشق زمینی هم توسط کسانی از جنس معشوقۀ همسفرِ من به خاک هلاکت بیفتد.اگر ورود به وضعیت جدید، حداقل عشق را و پیش از آن اعتماد را بیشتر از این راززدایی کند و اگر خیانت در روابط متنوع انسانی، تبدیل به هنجار فرهنگی بشود، برای کسانی که غیر از عقل ابزاری به عاطفه و احساس و شورمندی و مغازله و معاشقه نیاز دارند و به آنها  اهمیت می دهند ( و به نظرم همین احساس و عاطفه شرط بی بدیل التذاذ از زندگی است)، آن گاه تنها می توان تنها به مرگ اعتماد کرد که آشکارا خیانت نمی کند.

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 27 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
سه شنبه 21 اردیبهشت 1395  07:28 ب.ظ

مجری های تلویزیونی معمولن وقتی در چشم و دل مخاطبان خوش می نشینند که بتوانند نماینده درصدی کم یا پُر شمار از جامعه باشند و با بهره گیری از موقعیت خود، خواست های جمعیتِ محروم از رسانه را مطرح کنند. بی جهت نیست که گاهی از رسانه ها با عنوان «وسائط ارتباطی»( جمع مکسر واسطه) یاد می کنند. در همۀ کشورها، درصد بالایی از جامعه از داشتن رسانه برای انتقال مشکلات و مطالبات شان به مسئولین محلی و ملی محروم هستند و همین جاست که «رسانه» را یکی از منابع قدرت در شمار می آورند. رسانه به راستی، قدرت است.در کشورهایی که حق آزادی گفتار و نوشتار متعلق به همۀ شهروندان است، افراد، صنف ها، اتحادیه ها، انجمن ها، باشگاه های سیاسی، تشکل ها، و در مجموع مؤلفه های جامعۀ مدنی، بدون شک از یک یا چند رسانه بهره مندند و با این وضعیت، هم قدرت در جامعه انحصاری نمی ماند و متکثر می شود، هم گردش آزاد اطلاعات، رویه ای آسان تر به خود می بیند و هم نظارت رسانه ای مانع از فساد سازمان یافته مسئولین می شود. با همین فانکشن های مثبت است که برخی از اندیشمندان، بر اهمیت رسانه به عنوان رکن چهارم در پروسۀ دموکراتیزاسیون انگشت تأکید نهاده اند.

در کشور ما، داشتن و بهرمندی از رسانه، هر دو امتیاز محسوب می شوند. امتیاز با حق متفاوت است. حق ذاتیِ دایر کردنِ رسانه و حق بهرمندی از رسانۀ دایر شده، جزء حقوقِ ذاتیِ هر شهروند است. اما وقتی این حق به طور رسمی از شهروندان سلب می شود، آن گاه طبفۀ حاکم مختار است که آن را تبدیل به امتیازی کند که به کسانی تعلق می گیرد و به کسانی ( خارج از دایرۀ خودی) تعلق نمی گیرد. امتیاز اعطایی هم همیشگی نیست، بل که بستگی به میزان و تداوم رفتار صاحب رسانه دارد. گاه رفتارش با هنجارهای طبقۀ حاکم همخوانی دارد و بنابراین صلاحیت یا جایزۀ داشتن رسانه را دارد و گاه برعکس.

در فضای انحصاری بودن امتیاز رسانه ای( مانند فضای کشور ما)، مجریان، پتانسیل تبدیل شدن به «لمپن» را دارند از این لحاظ که حتی فعالیت کردن در یک رسانه به عنوان شغل و حرفه، حق همگانی محسوب نمی شود بلکه امتیازی است که به باشندگان درون دایرۀ اول از دوایر متحدالمرکز و حامیان و هواداران طبقۀ حاکم می رسد.تصور کنید که همۀ ایرانیان بایستی حق استفاده از / یا اشتغال در تلویزیون ملی را داشته باشند. آیا این حق به طور علی السویه تقسیم شده است؟.

این مقدمه را گفتم تا به مطلبی (فعلن و فقط مجمل) اشاره کنم.

یک. مجری جنجالی، در یک برنامه ضبط شده، آشکار داوطلب مسابقه را به تمسخر می گیرد. داوطلبی که برای همین چند دقیقه  حضور هم از کانال امنیتی مجوز گرفته و واکنش اش به تمسخر و تحقیر مجری، نشان می دهد که از «لکنت گرفتگان» روزگار ماست چندان که در مقابل هیمنه و قدرت رسانه و مجری، توان دفاع از شخصیت خود را ندارد.مجری اما به پشتوانۀ تعلقش به طبقۀ حاکم، کنشی تفرعنی و تبختری  و از بالا به پایین پیش گرفته و بدون واهمه از بازخواست، تماشاچیان ذوق زدۀ حضور در برابر رسانه را با خود همراه می کند و از آنان تشویقی( کف زدن) هم می گیرد.

دو. رسانۀ مورد بحث، مکانیزم فید بک ندارد. زمانی که پیامی را ارسال می کند، فقط ارسال می کند و مخاطب، ن امکان و ن حق انتقاد را ندارد به جز در موارد نادری که منتقدان هم از لایه های تأیید کنندگان رسانه باشند. اما، در رقابت برای جذب مخاطب، دیگر رسانه ها، فرصت و حق نقد کنش مجری جنجالی را دارند و همین جاست که امپراطوری رسانه انحصاری، اندکی لنگ می زند.

حالا تصور کنید یک مجری با رفتار لمپنی، مرتکب تحقیر و توهین یک شهروند شده ( که بی شک گذشته از امکان پیگیری قضایی با لحاظِ حقِ خصوصیِ داوطلبِ مسابقه، مدعی العموم می توانست از وجه ملی!! بودن رسانه اعلام جرم کند) و آنگاه که بازخورد مخاطبان نسبت به برنامه اش را از رسانه های دیگری دریافت می کند، برای برائت و توجیه، باز از امتیاز گفته شده و در واقع از حقوق مخاطبانِ مالیات دهنده استفاده می کند.احساس من در این مورد این است که همۀ مخاطبان ابله انگاشته می شوند.

مجری محترم، نه تنها عذری نمی خواهد، بلکه با تمسک به خاک ایران و شهدای جنگ تحمیلی و آیه و حدیث و بحارالانوار و تهدید مخاطبان به پی گیری قیامتی و پل صراطی، حقِ طلب- داری هم بر حقوق پیشین خود می افزاید.

این چنین است که در هر رسانۀ انحصاری به عنوان یک سازمان که واگذاری مشاغل متنوع درون آن، نه شفاف است و نه همگانی و نه رقابتی و نه نظارتی؛ امکان شکل گیری رفتار لمپنی بسیار زیاد است.

اما لمپن کیست؟.

این مفهوم را مارکس وارد ادبیات سیاسی و جامعه شناسی کرد. موردِ تحلیلی مارکس ناظر به طبقۀ پرولتاریا بود اما پس از او دایرۀ تحلیلی لمپن و لمپنیسم گسترش یافت. انگل، الوات، جیب بر، اوباش و طفیلی از معانی مفهومی لمپن هستند. لمپن، چون از دایرۀ نقد بیرون است و کسی مجال یا یارای نقد کردن او را ندارد، در توهم «دانای کل» قرار می گیرد و از وجه دانشی و اپیستمه ای خود را بسیار برتر و بالاتر از دیگران می داند؛ همان حکایت سعدی: به دیگران به دیدۀ عاقل اندر سفیه نگاه کردن.

لمپن، در جامعۀ بستۀ طبقاتی مجال رشد می یابد. وقتی به دست آوردن امتیازات اجتماعی و منابع قدرت نه بر اساس شایستگی و تخصص که بر اساس لودگی، تملق، چاپلوسی و اظهار ارادت به قدرتمندان ممکن باشد، در واقع کسانی که فاقد کاراکترهای شخصیت کرامت مند هستند، برای رسیدن به اهداف شخصی، هم رفتار الواتی در پیش می گیرند، هم جیب بر ( نه صرفن در معنای کیف قاپی و دله دزدی؛ که جیب بری مصداق های زیادی دارد) می شوند، هم طفیلی طبقۀ حاکم می شوند و البته و مهم تر این که به انگل جامعه تبدیل می شوند. انگل در این معنا که بدون سهیم بودن در تولید کالا، بدون داشتن خلاقیت، بدون متحمل شدن زحمت و کوشش و با تکیه بر تملق و چاپلوسی و بدون ارائۀ خدمت حتی ناچیزی ، از منافع و زحمت و کوشش دیگر شهروندان ارتزاق می کند و در صورت لزوم و با حمایت قدرت حاکم، تیغ فحاشی و بدگویی و تحقیر و توهین به روی مخالفان و منتقدان بر می کشد.

«انسداد طبقاتی» که جامعه شناسانی مانند ادوارد گرب بر آن تأکید دارند، تنها یکی از عوامل شکل گیری رفتاری لمپنیستی به صورت فردی یا جمعی است. عوامل دیگری بی شک مهم هستند که از حوصلۀ این یادداشت خارج است.

یادآوری کنم که لمپنیسم تنها در شکل قمق کشی و ایجاد رعب و وحشت ( مانند گروه شعبان بی مخ) تظاهر ندارد بلکه شکل های جدید و مخفی تری از آن (مانند رفتار مجری رسانۀ ملی) در نظام سرمایه داری دینی به ظهور و بلوغ می رسند. اینگونه رفتار آن گاه که از سوی یک رژیم سیاسی و بخشی از مردم تأیید شود، به تدریج تبدیل به خرده فرهنگ و سپس فرهنگ طبقاتی می گردد و اندک مایه ای از شخصیت انسان و فرهنگ ملی باقی نمی گذارد.این نتیجه و فرزند ، تنها یکی از نتایج ازدواج رسانه و لمپن است.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 21 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
جمعه 17 اردیبهشت 1395  03:39 ب.ظ

یک. در دبیرستان دبیری داشتم به نام آقای کشتکار. نرمخوترین و تودارترین معلم همۀ روزگار شاگردی ام تا اینک. آقای کشتکار در چشم و دل دانش آموزان بسیار عزیز بود؛ نه از وجه آموزگاری و تدریس چرا که در واقع بیکار بود یعنی هیچ یک از درسهای جدی را به وی واگذار نمی کردند، بل که از برابرنشینی با دانش آموزان و فروتنی بسیارش. کشتکار با ما «بچه گی» می کرد و البته سوالات کنجکاوانه ای در ذهن داشتیم که شأن خود را کمتر از آن می دانستیم که به زبان شان بیاوریم؛ که اصلن کیست؟؛ در درونش به چه فکر می کند؟؛ چرا این همه با دیگر معلم های ما متفاوت است؟ و...سوالاتی که هیچگاه هم نپرسیدیم شان.

یک سال که مهر رسید و به کلاس بالاتر رفتیم، دیگر نبود. و نبودنش شد عادت و زود رنگ فراموشی، پرهیب سایه واری از او بر خاطره ما نشاند.

دانشجوی کارشناسی که بودم، یک نیمه شبی که می خواستم از تاکسی ویژه ترمینال ماشین بگیرم، کشتکار را دیدم که منشی دفتر تاکسی ویژه شده بود.خوشحال شدم از بازدیدنش اما باز سوال بود که مگر کشتکار دبیر نیست؟؛ یعنی که به طور کلیشه ای فکر می کردم جایگاه معلم، هرجا باشد اینجا نیست و چون غافل بودم از واقعیت های زندگی معلمی یا فعالیتهای سیاسی و هزینه هایش، تصمیم گرفتم ابهام های شخصیت این مرد را با خودش در میان بگذارم.

آن نیمه شب سرد در ترمینال، آقای کشتکار گفت که برای ادامه خدمت دچار مشکل شده. گفت که برادرش از «بچه های چپ» بوده و پدرش از انقلابی های دو آتشه. برادرش حاضر به همکاری یا توبه نشده و او را اعدام کرده اند و البته هرچند پدر به این درجه از خلوص رسیده بوده که اعدام فرزندش را افتخاری برای خود بداند اما دیگر اطرافیان چون نسبتی!! با آن برادر و تفکرش داشتند،مسئله دار و مشکوک محسوب می شدند و ... بس بگردید روزگار تا آن دبیر محجوب ، اینک منشی آژانس تاکسی باشد.

دو . پس از کودتای مشهور مرداد 1332، نومیدی از تغییر و تحول در کشور، گریبان اخوان ثالث را هم گرفت و شعر مشهور زمستان از قلمش جاری شد. سالهایی گذشت تا مژگان شجریان روی آلبومی از پدرش با شعر زمستان اخوان، طرحی نقاشی کند که به گمانم این طرح، دست کم 50 سال از فراز و فرود زندگی ایرانیان را یکجا در خود دارد و با مخاطب باز می گوید.

این طرح، هرچند شخصیت شعر اخوان است که برای فرار از بوران و زمهریر به  مسیحای جوان مرد و ترسای پیر پیرهن چرکین پناه می برد ، اما در بسیاری از آثار ادبی و سیاسی هم زمان و پس از کودتا و تثبیت حکومت پهلوی دوم و نیز پس از انقلاب تبلور یافت و تبدیل شد به نماد تیپ روشنفکر یا مخالف سیاسی که بر خلاف عادت عوام و بی توجه به محرومیت از حقوق انسانی اش، راه خود را ولو تنها می رود هر چند در زمستانی که سرها در گریبان است،کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را، نگه جز پیش پا را دید نتواند،که ره تاریک و لغزان است. اما این روشنفکر چون امیدوار است و صبور، به تغییر امید محکمی دارد. مانند ترسیمی که شفیعی کدکنی از چنین شخصیتی دارد: باید بکشد عذاب تنهایی را، مردی که ز عصر خود فراتر باشد.

سه. دولت آبادی هم در رمان کلیدر به این شخصیت پرداخته. ستار پینه دوز، نماد کارگر روشنفکری است که رسالت خود را در پوشش پینه زنی و کفش دوزی در پیش گرفته و جمود فکری اطرافیانش را با تفکر انتقادی و طرح سوال و شبهه افکنی نشان گرفته است.

دولت آبادی در کلنل هم چنان وجهی از این نماد را وارد ساختار رمان کرده است. امیر که در پی فعالیت سیاسی همسرش را از دست داده و زندانی شده، اینک به زیرزمین پناه برده و از زندگی جمعی بریده، و همدم خیال و توهم شده، می نماید که درخودشکسته و شخصیتش فرو پاشیده است. و من همچنان به آقای کشتکار فکر می کنم. اما کلنل، همچنان مقاومت می کند. هرچند وجهی از شخصیت کلنل، سنتی و متعصب است که باعث قتل همسرش فروز شده؛ اما:

پروانۀ کلنل هم اعدام شده. نیمه شب کلنل را فرا می خوانند که پیش از بردمیدن آفتاب، باید جسد پروانه در بی خبری دیگران به خاک سپرده شود. مأموران، حتی هزینه خاکسپاری را از کلنل می گیرند و در آن شب بارانی و تاریک، او را از قبرستان روانۀ تهیه بیل و کلنگ و کفن می کنند؛ و کدامین شکنجه برای پدر از این خوفناک تر.

 کلنل در رفت و برگشت تهیۀ این لوازم، چنان ترسیم شده که نماد تیپ روشنفکر ایرانی ( با همۀ تفاوتهایی که شخصیت کلنل با آن دارد) را تداعی می کند. همان خیام و حلاج قرنها پیش را ؛ همان فراتر بودن از زمانه را ؛ همان میهمان هر شب می خانه؛ همان سنگ تیپا خوردۀ رنجور و دشنام پست آفرینش و نغمۀ ناجور در زمستان اخوان و همان مردی که خودش را گم کرده و همان مردی که برای سایه اش می نوشت و همان مردِ حامل دردهایی که نمی شود به کسی گفتِ هدایت را. و من همچنان به آقای کشتکار فکر می کنم.

این ها را گفتم که به این پرسش برسم: چگونه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ای بر یک جامعه می تواند حاکم باشد که منجر به خلق چنین نماد شخصیتی در آثار نویسندگان و ادیبان آن جامعه بشود؟.

و من همچنان به آقای کشتکار فکر می کنم.

 


  • آخرین ویرایش:جمعه 17 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395  09:31 ق.ظ

معرکه‌گیری[لولی] با  پسر خود ماجرا  می‌ کرد که تو هیچ کاری نمی‌ کنی و عمر در بطالت  به سر می ‌بری. چند  با  تو بگویم که معلق  زدن بیاموز، سگ  ز چنبر جهانیدن و رسن  بازی تعلم کن تا  از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا  آن علم مرده ریگ ایشان [معلمان] بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت  و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

رساله اخلاق الاشراف، عبید زاکانی


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 12 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
شنبه 11 اردیبهشت 1395  02:59 ب.ظ

دوازدهم اردی بهشت بر اساس اعتراض های مدنی معلم های ایرانی به حقوق پایمال شده شان در روزگار پهلوی دوم و به خصوص با یادکردی از محمد درخشش، و بعدتر پس از انقلاب و ترور مرحوم مرتضی مطهری، به نام روز معلم نام گذاری شده است.علی الظاهر غیر از توجه به نقش اجتماعی معلم، هدف از این تعیین روز،پاسداشت مقام دانش و علم هم بوده است. طوفانی از تمجیدها و ستایش ها در این روز از سوی مسئولین و کارگزاران و نیز شاگردان (در هر مقطعی) به روی معلم ها باز می شود. آنچه البته تمام صدر و ذیل جامعه دوست می دارد به فراموشی عامدانه سپرده شود، چگونگی ایفای این نقش بسیار مهم اجتماعی است؛ با وجودی که بر کسی پوشیده نیست که در نظام آموزشی ایران، خانه از پای بست ویران است.در تحلیل نقش معلم و فونکسیونی که بر عهده دارد، بیش از همه در جامعه علمی و در میان روزنامه نگاران، اتکا بر تحلیل ارگانیسیستی است که به زبان ساده،جامعه را یک ارگان بزرگ و نقش تعلیمی را به مثابه یک بافت در نظر می آورند و در ادامۀ همان بینش، به فونکسیون خرده نظام آموزشی در دل نظام اجتماعی بزرگ یعنی جامعه می رسند.

با همین تحلیل که تا اینک راه به سرمنزلی در بهگشت نظم آموزشی ایران نداشته هم می شود دانست که نقش اجتماعی معلم در روزگار ما، نقشی اضافه ای است. منظورم این است که در واقع امر، چنان معلم ها از ایفای نقش خود درمانده اند و باز داشته شده اند، که اگر به فرض، نقش معلمی از مجموعۀ سلسله مشاغل ایران حذف شود، اتفاق نامنتظره ای نمی افتد. این «واماندگی کارکردی»، بیشتر متأثر از علل بیرونی است تا مجموعه دلایل انگیزه ای و شخصیتی خودِ معلم ها.

اقتصاد اسلامی مد نظر اسلام گرایان را به یاد بیاورید که اینک فقط یادی کم رنگ از آن باقی است. هدف طراحان این ادعای بس بزرگ، «راه سوم»ی بود در مقابل اردوگاه های اقتصادی سیاسی سوسیالیستی و کاپیتالیستی؛ بر اساس شعار بی محتواتری چون نه شرقی نه غربی. افتصاد اسلامی ( که یکی از طراحانش ابوالحسن بنی صدر بود) از اساس ناقص به دنیا آمد و نظام افتصادی کشور علی رغم میل مستحکم!! مسئولین، تسلیم اقتصاد سرمایه دارانه شد. ارزش گذاری سرمایه و تجارت و تبادل که در یک نظام سالم موجبات رفاه و بهبودی و توسعه هر کشوری می شود، به علت غیبت تولید و ارزش افزوده، راه به سوی مصرف گرایی و جامعۀ مصرف گرا و تجاری شدن زندگی ایرانیان برد.این دگردیسی مهم هرچند مورد توجه و انتقاد جامعه شناسان بود، اما رویکرد غلط کابینۀ سازندگی، توجهی به تئوری ها و دیدگاه های تخصصی نداشت؛ به علاوه که افزایش ثروت و سودهای نجومی و افسانه ای، چنان از سوی نظام سیاسی به متن جامعه و به خصوص طبقۀ بالا تزریق می شد که پیامدهای تفکر سود محور تقریبا به هیچ انگاشته شد. به تدریج، رویکرد اختصاصی سازی ( که از خصوصی سازی متمایز است) به خرده نظام آموزشی هم سرایت کرد.

تفکر غالب این بود که با هزینه ای با هر سطحی، و با کمترین انرژی  اما با سرعت بالا، نتایج درخوری نصیب کسانی بشود که از خصیصه های طبقۀ بالا بودن، عناوین دکتر و استاد و مهندس را کم داشتند. نتیجۀ تفکر و فعالیت این نوکیسگان، ایجاد نابرابری آموزشی و تشکیل مدرسه های غیر انتفاعی و سپس دانشگاه آزاد بود.

تجاری سازی آموزشی، به تعبیر گیدنز و در ادامه به جگرنت تبدیل شد و نتیجه خواهی کوتاه مدت (بخوانید مدرک گرایی بدون دانش تخصصی) به همۀ سطوح آموزشی سرایت کرد. اینک، نوبت کیفیت بود که در محضر کمیت در مسلخ منافع طبقۀ حاکم و بعد طبقۀ بالا قربانی شود. جامعه و انسانِ پس از اجرای سیاست اختصاصی سازی، خلاصه بگویم تبدیل به تعداد بسیار نادری از انسان های ( و در نظام آموزشی: معلم های دانش محور) کیفیت گرا شد که توسط اکثریت کمیت گراها به تدریج حذف شدند. به بیان لوکاچ، نظام آموزشی ایران  به معنای دقیق «پروبلماتیک» شد. ( برای دیدن بحث مهم لوکاچ در این زمینه ر ک: جامعه شناسی رمان، لوکاچ، ترجمه حسن مرتضوی).

پروبلماتیک  شدن نظام آموزشی، در واقع مهم ترین سرطانی بود که جامعۀ معلمین را هم مورد هجمه قرار داد تا به علل مختلف ( که در این یادداشت تنها به یکی از آنها اشاره کردم) در سلسله مراتب پرستیژ شغلی به پایین ترین درجه تنزیل پیدا کنند و از اجرای نقش مهم آموزندگی محروم شوند.

این رویکرد که همچنان تداوم دارد، با تزویر و ریاکاری خاص جامعۀ ایرانی در نکوداشت کلیشه ای مقام معلم، بیشتر به پس اذهان هدایت می شود و با همین سیاست، آثار مخرب آن تا دهه های دیگر به کشور تحمیل می شود. به نظرم تا فعالیت های مبتنی بر تجمیع سرمایه و سود در محیط آموزشی غلبه دارد، سخن گفتن از مقام معلم، مطلقا بی معناست.


  • آخرین ویرایش:شنبه 11 اردیبهشت 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 30 فروردین 1395  09:47 ق.ظ


بنی آدم، نام مجموعه داستان های کوتاه محمود دولت آبادی است که اخیرن منتشر شده است.نویسنده هرچند با تواضع گفته که داستان کوتاه، هنر او نیست و تنها از کسی چون کافکا بر می آید، اما با این وجود تسلیم این وسوسه شده است.دولت آبادی در «بنی آدم»، همان نویسنده کلیدر و جای خالی سلوچ و آن مادیان سفید یال و ... نیست. سخنش به درستی تأیید کرده که داستان کوتاه، از عهده نویسنده بلندترین نویسنده رمان ایرانی بر نمی آید.

فعلن، یک نکته را بگویم تا در فرصتی به بنی آدم بپردازم. دولت آبادی در این کتاب نه تنها نتوانسته از عهده داستان کوتاه بر آید، که بر او حرجی نیست، بلکه مهم ترین داستانش در این کتاب، تقلیدی صرف از داستان مسخ کافکاست.مسخ کافکا، شهرت و نقد را هم از سر گذرانده و اینکه چگونه این روزگار سر از داستان پارسی در آورده، نکته ای در خور توجه است. پیام داستان دولت آبادی، مسخ است. آدمی که سم در می آورد، صدای حیوانی دارد و مسخ شدنش هم قابل سرایت است به دیگران( و نقطه افتراق دولت آبادی با کافکا در همین نکته اخیر است).

به نظرم، اینکه نویسنده ای چون دولت آبادی که نشان داده در سبک رئالیسم موفق است در پی کافکا دویده و چنین اثر نا وزینی را روانه بازار کرده، نشان از بی توجهی به // و بلکه استغنای وی از مخاطبانش می دهد.

مخاطب ایرانی این تجربه مهم نبودنش را در حوزه موسیقی سنتی نیز دارد.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 30 فروردین 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 15 فروردین 1395  10:56 ب.ظ





شکسته خاطر و آزرده جان و خسته تنم
کسی مباد چنین زار و مبتلا که منم
نهاده اند ز روز نخست بر دل من
غمی که تا دم مردن نمی رود ز تنم
بلای جان من این عقل مصلحت بین است
بیار باده که غافل کند ز خویشتنم
به رشــحه ای ز من ای ابر فیض بار کرم
مکن دریغ که آخر گیاه این چمنــم
منم عزیز خرابات؛ پیر کنعان کو؟
که بوی یوسف خود بشنود ز پیرهنم
چو شمع آتش سوزان درون جان دارم
ببین به روشنی فکر و گرمی سخنــم
صفای خلوت جان من است شعرو شراب
چو این دو هست چه حاجت به باغ یاسمنم
شــوم نسیم و شبی در برت کشم چون گل
ببــوسمت لب و آنگه بگویمت که منـــم
مؤید ثابتی



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 15 فروردین 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 فروردین 1395  11:02 ب.ظ




ولادیمیر: باز تو؛

 بیا بغلت کنم...

استراگون: به من دست نزن

ولادیمیر: تو می خوای من برم!...

استراگون: به من دست نزن! از من سؤال نکن! با من حرف نزن! پیشم بمون!

ولادیمیر: هیچ وقت از پیشت رفتم؟

استراگون: (ولی تو بدترش را انجام دادی)؛ تو گذاشتی من برم.


بکت، در انتظار گودو، ترجمه بهروز حاجی محمدی، ققنوس، 1393، چ نهم، ص169


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 فروردین 1395
نظرات()   
   
سه شنبه 10 فروردین 1395  12:10 ب.ظ

باد بهار آمد و آورد بوی تو

شد تازه باز در دل من آرزوی تو

در آرزوی آن که چو گل در برت کشم

هر صبح چون نسیم دویدم به کوی تو

چون غنچه ای که باز شود در سپیده دم

گردد شکفته این دل خونین به روی تو

تا پاک تر به روی تو افتد نگاه من

خود را به اشک شوید و آید به سوی تو

پروانه و نسیم و من ای گلبن مراد

هستیم روز و شب همه در جستجوی تو

ای مرغ شب به داغ که سوزی که درد او

خون می کند فغانِ تو را در گلوی تو

دانی چه شد نصیب من از نوبهار عشق؟!!

گل های حسرتی که فکندم به کوی تو

ابوالحسن ورزی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 10 فروردین 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :7  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
آخرین پست ها

ترلان - فریبا وفی..........چهارشنبه 28 تیر 1396

از دل - مویه های دیروز..........چهارشنبه 21 تیر 1396

تروریسم و تبعیض..........جمعه 19 خرداد 1396

از هدایت..........جمعه 8 اردیبهشت 1396

در راستای توزیع سیب زمینی و آرد متبرک میان تنگدستان:..........شنبه 12 فروردین 1396

ترجمه کتاب جامعه شناسی بدن..........شنبه 7 اسفند 1395

ترجمه جدید از زیمل..........شنبه 8 آبان 1395

.............جمعه 2 مهر 1395

گذری به بخش سرطان..........شنبه 6 شهریور 1395

از برشت..........دوشنبه 4 مرداد 1395

آرنت و نمود من..........دوشنبه 28 تیر 1395

محبوس تو را از تگ زندان نرهاند...........جمعه 25 تیر 1395

از تاریخ معاصر..........جمعه 25 تیر 1395

هر طرفی و قصه ای..........چهارشنبه 16 تیر 1395

موزه ی معصومیت..........دوشنبه 14 تیر 1395

کافکای ابژه..........دوشنبه 24 خرداد 1395

دهلیز رستگاری..........جمعه 14 خرداد 1395

برشی از یک کتاب..........چهارشنبه 5 خرداد 1395

نامه های عاشقانه آقای نویسنده..........یکشنبه 2 خرداد 1395

فدوی ملطی داگلاس[۱] / مترجمان: سپیده برزو و صدیقه بختیاری..........شنبه 1 خرداد 1395

پاسخ به دو نظر..........سه شنبه 28 اردیبهشت 1395

راززدایی و زنان..........دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

رسانه و لمپنیسم..........سه شنبه 21 اردیبهشت 1395

طرح یک پرسش..........جمعه 17 اردیبهشت 1395

مرده ریگ معلمی..........یکشنبه 12 اردیبهشت 1395

به بهانۀ روز معلم..........شنبه 11 اردیبهشت 1395

بنی آدم..........دوشنبه 30 فروردین 1395

شب شعر!!..........یکشنبه 15 فروردین 1395

در انتظار گودو..........پنجشنبه 12 فروردین 1395

بهاریه..........سه شنبه 10 فروردین 1395

همه پستها